نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
22%
 
معمولی
6%
 
ضعیف
11%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۸ شنبه ۲۹ تير
اِسَّبِت ١٧ ذو القعده ١٤٤٠
Saturday, July 20, 2019
۱۳۹۴ دوشنبه ۲۴ اسفند  | داستان کوتاه پشتکار
یک دانش آموز دبستانی که در درس خواندن نسبت به همکلاسی هایش بیشترین تلاش را می کرد، همیشه از این متعجب بود که علی رغم تلاش هایش در امتحانات بهترین نمره را کسب نمی کند.
۱۳۹۴ سه شنبه ۴ اسفند  | داستان کوتاه حکمت
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
۱۳۹۴ سه شنبه ۴ اسفند  | داستان کوتاه؛ سگ ها و آدم ها
داستان زیر از کتاب داستان کوتاه “باران و خشت و چند داستان دیگر” نوشته ی “حسین مقدس انتخاب شده است.
۱۳۹۴ دوشنبه ۱۱ آبان  | داستان کوتاه آرزو
داستان کوتاه آرزو
۱۳۹۴ دوشنبه ۱۱ آبان  | داستان کوتاه چگونه می توانم مثل تو باشمنجمه
داستان کوتاه چگونه می توانم مثل تو باشمنجمه
۱۳۹۴ دوشنبه ۲۷ مهر  | داستان کوتاه هدیه فارغ التحصیلینجمهدوشن
داستان کوتاه هدیه فارغ التحصیلینجمهدوشن
۱۳۹۴ يکشنبه ۲۶ مهر  | داستان کوتاه طرح واکسن امیرکبیر
داستان کوتاه طرح واکسن امیرکبیر
۱۳۹۴ يکشنبه ۲۶ مهر  | داستان کوتاه پیرزن تنها
داستان کوتاه پیرزن تنها
۱۳۹۴ يکشنبه ۲۶ مهر  | داستان کوتاه ابراز عشق
داستان کوتاه ابراز عشق
۱۳۹۴ يکشنبه ۲۶ مهر  | داستان کوتاه کیف پول
داستان کوتاه کیف پول
۱۳۹۴ دوشنبه ۸ تير  | داستان کوتاه یک مشت شکلات نجمهسه شنبه 21 مرداد 1393 تر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: داستان,داستانهای خواندنی امانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد
داستان کوتاه یک مشت شکلات نجمهسه شنبه 21 مرداد 1393 تر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: داستان,داستانهای خواندنی امانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ " بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
۱۳۹۴ پنج شنبه ۴ تير  | داستان کوتاه فراموش نکنیم از کجا آمده ایم
داستان کوتاه فراموش نکنیم از کجا آمده ایم
۱۳۹۴ پنج شنبه ۴ تير  | داستان کوتاه تدبیر درست
داستان کوتاه تدبیر درست
۱۳۹۴ پنج شنبه ۴ تير  | داستان کوتاه من اینجا مسافرم
داستان کوتاه من اینجا مسافرم
۱۳۹۴ پنج شنبه ۴ تير  | داستان کوتاه تصور کن برنده هشتاد شش هزار چهارصد دلار شده ایدنجمهچهارشنبه
داستان کوتاه تصور کن برنده هشتاد شش هزار چهارصد دلار شده ایدنجمهچهارشنبه
۱۳۹۴ سه شنبه ۲ تير  | داستان کوتاه ذکاوت بوعلی
داستان کوتاه ذکاوت بوعلی