نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
22%
 
معمولی
6%
 
ضعیف
11%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۸ يکشنبه ۲۷ مرداد
اِلأَحَّد ١٦ ذو الحجه ١٤٤٠
Sunday, August 18, 2019
۱۳۹۴ دوشنبه ۸ تير  | داستان کوتاه یک مشت شکلات نجمهسه شنبه 21 مرداد 1393 تر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: داستان,داستانهای خواندنی امانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد
داستان کوتاه یک مشت شکلات نجمهسه شنبه 21 مرداد 1393 تر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: داستان,داستانهای خواندنی امانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ " بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
۱۳۹۲ دوشنبه ۳۰ دي  | داستان زیبای مرد و مرگ
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...