نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ شنبه ۷ اسفند
اِسَّبِت ٢٨ جمادي الاولي ١٤٣٨
Saturday, February 25, 2017
کد : 592-53181      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ چهارشنبه ۷ خرداد   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ چهارشنبه ۷ خرداد    تعداد بازدید : 211

خاطرات جوجه کلاغ

خاطرات جوجه کلاغ

خاطرات جوجه کلاغ
جوجه کلاغ

شنبه

مامان کلاغه توی لانه نبود من تنها بودم.

گریه ام گرفت اشک هایم چک چک توی لانه ی همسایه چکید.

همسایه سرش را بالا گرفت و گفت وای باران می بارد.

خنده ام گرفت یواشکی قار قار قار خندیدم

 

یکشنبه

امروز بابا کلاغه برایم یک دکمه ی قشنگ آورد دکمه مثل ستاره برق می زد.

از آن خیلی خوشم آمد اما دیدم مامانم را بیش تر از آن دوست دارم دکمه ی برق برقی را روی بال او گذاشتم.

مامان کلاغه خوش حال شد او مرا بوس کرد.

یک بوس محکم.

 

دوشنبه

امروز از شاخه درخت افتادم پایین.

دختر کوچولویی که زیر درخت بود مرا دید بغلم کرد.

مامان کلاغه و بابا کلاغه رسیدند دختر  کوچولو را دعوا کردند. کاش دعوایش نمی کردند.

چون دست هایش خیلی مهربان بود.

 

سه شنبه

زیر بال مامان کلاغه خوابیده بودم یک دفعه صدایی شنیدم ترق ترق.

یواشکی نگاه کردم جوجه ی همسایه از تخم بیرون آمده خوش حال شدم.

فهمیدم که دیگر تنها نیستم یک همبازی دارم.

 

 

چهار شنبه

با مامان کلاغه و بابا کلاغه روی لانه نشسته بودیم گردو می خوردیم یک دفعه همسایه داد زد قارقار مار مار مار.

زیر درخت یک مار بود.

همه کلاغ ها از لانه بیرون پریدند آمدند تا مار را دعوا کنند اما وقتی رسیدند قار قار خندیدند چون مار نبود فقط یک طناب بود.

 

پنج شنبه

امروز باید پرواز می کردم بار اولم بود می ترسیدم. دختر کو چو لو هم زیر درخت ایستاده بود نگاهم می کرد و می گفت بپر قار قارجان بال هایم را باز کردم یک دو سه گفتم و پریدم مامان کلاغه و بابا کلاغه از خوش حالی داد زدند قار قار.

دختر کو چو لو هم دستش را برایم تکان داد و گفت خدا نگه دار.

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha