نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ جمعه ۱۹ آذر
اِجُّمعَة ٩ ربيع الاول ١٤٣٨
Friday, December 09, 2016
کد : 669-52851      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ دوشنبه ۵ خرداد   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ سه شنبه ۶ خرداد    تعداد بازدید : 167

جنگ احزاب

جنگ احزاب

 در مجمع البيان آمده كه محمد بن كعب قرظى، و ديگران از تاريخ‏نويسان گفته‏اند:

يكى از حوادث جنگ خندق اين بود كه عده‏اى از يهوديان كه يكى از آنان سلام بن ابى‏الحقيق، و يكى ديگر حيى بن اخطب بود با جماعتى از بنى النضير يعنى آنهايى كه رسول خدا(ص)تبعيدشان كرده بود، به مكه رفتند، و قريش را دعوت به جنگ بارسول خدا(ص)نموده، گفتند: ما در مدينه به شما كمك مى‏كنيم، تامسلمانان را مستاصل نماييم.

قريش به يهوديان گفتند: شما اهل كتابيد آنهم كتاب اول"تورات"، شما بگوييد:

آيا دين ما بهتر است‏يا دين محمد؟گفتند البته دين شما بهتر است، و شما به حق نزديكتر ازاوييد، كه آيه شريفه"ا لم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤمنون بالجبت و الطاغوت ويقولون للذين كفروا هؤلاء اهدى من الذين آمنوا سبيلا" (1) تا آنجا كه مى‏فرمايد: "و كفى‏بجهنم سعيرا"در باره همين جريان نازل شد.

و قريش از اين سخن يهوديان سخت‏خوشحال شده، و دعوت آنان را با آغوش بازاستقبال نموده، براى جنگ با مسلمانان به جمع عده و عده پرداختند.

آنگاه يهوديان نامبرده از مكه بيرون شده مستقيما به غطفان رفتند و مردم آنجا را نيز به‏جنگ با رسول خدا(ص)دعوت نمودند، و گفتند كه اگر شما بپذيريد مانيز با شما خواهيم بود، همچنان كه اهل مكه نيز با ما در اين باره بيعت كردند.آنان نيزدعوتشان را اجابت كردند.

چيزى نگذشت كه قريش به سردارى ابو سفيان پسر حرب از مكه و غطفان بسركردگى‏عيينة بن حصين بن حذيفة بن بدر، در تيره فزاره، و حارث بن عوف، در قبيله بنى مرة، و مسعربن جبلة اشجعى در جمعى از قبيله اشجع، به حركت در آمدند، و غطفان علاوه بر اين چندقبيله‏اش، نامه‏اى به هم سوگندانى كه در بنى اسد داشتند نوشتند، و از بين آن قبيله جمعى به‏سركردگى طليحه به راه افتادند، چون دو قبيله اسد و غطفان هم سوگند بودند.

از سوى ديگر قريش هم به جمعى از قبيله بنى سليم نامه نوشته، و آنان به سركردگى‏ابو الاعور سلمى به مدد قريش شتافتند.

همين كه رسول خدا(ص)از جريان با خبر شد، خندقى دراطراف مدينه حفر كرد، و آن كسى كه چنين پيشنهادى به آنجناب كرده بود سلمان فارسى‏بود، كه تازه به اسلام گرويده، و اين اولين جنگ از جنگهاى اسلامى بود كه سلمان در آن‏شركت مى‏كرد، و اين وقتى بود كه وى آزاد شده بود، به رسول خدا(ص)عرضه داشت: يا رسول الله، ما وقتى در بلاد خود يعنى بلاد فارس محاصره مى‏شويم، پيرامون‏خود خندقى حفر مى‏كنيم، رسول خدا(ص)پيشنهادش را پذيرفته، بامسلمانان سرگرم حفر آن شدند، و خندقى محكم بساختند.

از جمله حوادثى كه در هنگام حفر خندق پيش آمد، و دلالت‏بر نبوت آن جناب‏مى‏كند، جريانى است كه آن را ابو عبد الله حافظ، به سند خود از كثير بن عبد الله بن عمرو بن‏عوف مزنى، نقل كرده، او مى‏گويد: پدرم از پدرش برايم نقل كرد كه رسول خدا(ص)در سالى كه جنگ احزاب پيش آمد نقشه حفر خندق را طرح كرد، و آن اين‏طور بود كه هر چهل ذراع(تقريبا بيست متر)را به ده نفر واگذار كرد، مهاجرين و انصار بر سرسلمان فارسى اختلاف كردند، و چون سلمان مردى قوى و نيرومند بود، انصار گفتند سلمان ازماست، و مهاجرين گفتند از ماست، رسول خدا(ص)فرمود: سلمان ازما اهل بيت است.

آنگاه ناقل حديث‏يعنى عمرو بن عوف مى‏گويد: من، و سلمان، و حذيفة بن يمان، ونعمان بن مقرن، و شش نفر از انصار چهل ذراع را معين نموده حفر كرديم، تا آن جا كه ازريگ گذشته به رگه خاك رسيديم، در آنجا خداى تعالى از شكم خندق صخره‏اى بسياربزرگ، و سفيد و گرد، نمودار كرد، كه هر چه كلنگ زديم كلنگها از كار افتاد، و آن صخره‏تكان نخورد، به سلمان گفتيم برو بالا و به رسول خدا(ص)جريان رابگو، يا دستور مى‏دهد آن را رها كنيد، چون چيزى به كف خندق نمانده، و يا دستور ديگرى‏مى‏دهد، چون ما دوست نداريم از نقشه‏اى كه آن جناب به ما داده تخطى كنيم، سلمان ازخندق بالا آمده، جريان را به رسول خدا(ص)كه در آن ساعت در قبه‏اى‏قرار داشت‏باز گفت، و عرضه داشت: يا رسول الله(ص) !سنگى گرد وسفيد در خندق نمايان شده كه همه آلات آهنى ما را شكست، و خود كمترين تكانى نخورد، وحتى خراشى هم بر نداشت، نه كم و نه زياد، حال هر چه دستور مى‏فرمايى عمل كنيم.

رسول خدا(ص)باتفاق سلمان به داخل خندق پايين آمد، وكلنگ را گرفته ضربه‏اى به سنگ فرود آورد، و از سنگ جرقه‏اى برخاست، كه دو طرف‏مدينه از نور آن روشن شد، به طورى كه گويى چراغى در دل شبى بسيار تاريك روشن كرده‏باشند، رسول خدا(ص)تكبيرى گفت كه در همه جنگها در هنگام فتح‏و پيروزى به زبان جارى مى‏كرد، دنبال تكبير آن جناب همه مسلمانان تكبير گفتند، بار دوم‏ضربتى زد، و برقى ديگر از سنگ برخاست، بار سوم نيز ضربتى زد، و برقى ديگر برخاست.

سلمان عرضه داشت: پدر و مادرم فدايت، اين برقها چيست كه مى‏بينيم؟فرمود: امااولى نويدى بود مبنى بر اينكه خداى عز و جل به زودى يمن را براى من فتح خواهد كرد، و امادومى نويد مى‏داد كه خداوند شام و مغرب را برايم فتح مى‏كند، و اما سومى نويدى بود كه‏خداى تعالى بزودى مشرق را برايم فتح مى‏كند، مسلمانان بسيار خوشحال شدند، و حمد خدابر اين وعده راست‏بگفتند.

راوى سپس مى‏گويد: احزاب يكى پس از ديگرى رسيدند، از مسلمانان آنان كه‏مؤمن واقعى بودند، وقتى لشكرها بديدند گفتند: اين همان وعده‏اى است كه خدا و رسول او به‏ما دادند و خدا و رسول راست گفتند، و آنان كه ايمان واقعى نداشتند، و منافق بودند، گفتند:

هيچ تعجب نمى‏كنيد از اينكه اين مرد به شما چه وعده‏هاى پوچى مى‏دهد، به شما مى‏گويد من‏از مدينه، قصرهاى حيره و مدائن را ديدم، و به زودى اين بلاد براى شما فتح خواهد شد، آن‏وقت‏شما را واميدارد كه از ترس دشمن دور خود خندق بكنيد، و شما هم از ترس جرات‏نداريد به قضاء حاجت‏برويد؟!!

يكى ديگر از دلائل نبوت كه در اين جنگ رخ داد، جريانى است كه باز ابو عبد الله‏حافظ آن را به سند خود از عبد الواحد بن ايمن مخزومى، آورده، كه گفت: ايمن مخزومى برايم‏نقل كرد كه من از جابر بن عبد الله انصارى شنيدم كه مى‏گفت: در ايام جنگ خندق روزى به‏يك رگه بزرگ سنگى برخورديم، و به رسول خدا(ص)عرضه داشتيم درمسير خندق كوهى سنگى است، فرمود آب به آن بپاشيد تا بيايم، آنگاه برخاست و بدانجا آمد،در حالى كه از شدت گرسنگى شالى به شكم خود بسته بود، پس كلنگ و يا بيل را به دست‏گرفته و سه بار بسم الله گفت، و ضربتى بر آن فرود آورد كه آن كوه سنگى مبدل به تلى ازريگ شد.

عرضه داشتم: يا رسول الله اجازه بده تا سرى به خانه بزنم، بعد از كسب اجازه به‏خانه آمدم، و از همسرم پرسيدم: آيا هيچ طعامى در خانه داريم؟گفت تنها صاعى جو و يك ماده بز داريم، دستور دادم جو را دستاس و خمير كند و من نيز ماده بز را سر بريده و پوستش راكندم، و به همسرم دادم، و خود شرفياب حضور رسول خدا(ص)شدم، ساعتى در خدمتش نشستم، و دوباره اجازه گرفته به خانه آمدم، ديدم خمير و گوشت درست‏شده، باز نزد آن حضرت برگشتم و عرضه داشتم يا رسول الله(ص)ماطعامى تهيه كرده‏ايم شما با دو نفر از اصحاب تشريف بياوريد، رسول خدا(ص)فرمود: چقدر غذا تهيه كرده‏اى؟عرضه داشتم: يك من جو، و يك ماده بز، پس آن‏جناب به تمامى مسلمانان خطاب كرد كه برخيزيد برويم منزل جابر، من از خجالت‏به حالى‏افتادم كه جز خدا كسى نمى‏داند، و با خود گفتم خدايا اين همه جمعيت كجا؟و يك من نان‏جو و يك ماده بز كجا؟ پس به خانه رفتم، و جريان را گفتم، كه الآن رسوا مى‏شويم، رسول خدا(ص) تمامى مسلمانان را مى‏آورد، زن گفت: آيا از تو پرسيدند كه طعامت چقدراست؟گفتم: بله پرسيدند و من جواب دادم، زن گفت: پس هيچ غم مخور كه خدا و رسول‏خود به وضع داناترند، چون تو گفته‏اى كه چقدر تهيه دارى؟از گفته زن اندوه شديدى كه‏داشتم برطرف شد.

در همين بين رسول خدا(ص)وارد خانه شد، و به همسرم گفت‏تو تنها چونه به تنور بزن، و گوشت را به من واگذار، زن مرتب چونه مى‏گرفت، و به تنور مى‏زد، وچون پخته مى‏شد به رسول خدا(ص)مى‏داد، و آن جناب آنها را در ظرفى‏تريد مى‏كرد، و آبگوشت روى آن مى‏ريخت، و به اين و آن مى‏داد، و اين وضع را همچنان ادامه‏داد، تا تمامى مردم سير شدند، در آخر، تنور و ديگ پرتر از اولش بود.

آنگاه رسول خدا(ص)به همسر جابر فرمود: خودت بخور، و به‏همسايگان هديه بده، و ما خورديم و به تمامى اقوام و همسايگان هديه داديم (2) .

راويان احاديث گفته‏اند: همين كه رسول خدا(ص)از حفرخندق فارغ شد، لشكر قريش رسيده، بين كوه جرف و جنگل لشكرگاه كردند، و عده آنان باهم سوگندان و تابعانى كه از بنى كنانه و اهل تهامه با خود آورده بودند ده هزار نفر بودند، ازسوى ديگر قبيله غطفان با تابعين خود از اهل نجد در كنار احد منزل كردند، رسول خدا(ص)با مسلمانان از شهر خارج شدند تا وضع را رسيدگى كنند، و صلاح در اين ديدند كه در دامنه كوه سلع لشكرگاه بسازند، و مجموع نفرات مسلمانان سه هزار نفر بودند،رسول خدا(ص)پشت آن كوه را لشكرگاه كرد، در حالى كه خندق بين اوو لشكر كفر فاصله بود، و دستور داد تا زنان و كودكان در قلعه‏هاى مدينه متحصن شوند.

پس دشمن خدا، حيى بن اخطب نضيرى به نزد كعب بن اسد قرظى رئيس بنى قريظه‏رفت، كه او را همراه خود سازد، غافل از اينكه كعب با رسول خدا(ص)معاهده صلح و ترك خصومت دارد، و به همين جهت وقتى صداى حيى بن اخطب را شنيددرب قلعه را به روى او بست، ابن اخطب اجازه دخول خواست، ولى كعب حاضر نشد در رابه رويش بگشايد، حيى فرياد كرد: اى كعب در برويم باز كن، گفت: واى بر تو اى حيى،چرا باز كنم، با اينكه مى‏دانم تو مردى شوم هستى.و من با محمد پيمان دارم، و هرگز حاضرنيستم براى خاطر تو پيمان خود را بشكنم، چون من از او جز وفاى به عهد و راستى نديدم،كعب گفت: واى بر تو در برويم بگشاى تا برايت تعريف كنم، گفت: من اينكار را نخواهم‏كرد، حيى گفت: از ترس اينكه قاشقى از آشت را بخورم در برويم باز نكردى؟و با اين سخن‏كعب را به خشم آورد، و ناگزير كرد در را باز كند، پس حيى گفت: واى بر تو اى كعب!من‏عزت دنيا را برايت آوردم، من دريايى بى‏كران آبرو برايت تهيه ديده‏ام، من قريش را با همه‏رهبرانش، و غطفان را با همه سرانش، برايت آوردم، با من پيمان بسته‏اند كه تا محمد رامستاصل و نابود نكنند دست‏برندارند، كعب گفت: ولى به خدا سوگند يك عمر لت‏برايم‏آوردى، و يك آسمان ابر بى باران و فريب‏گر برايم تهيه ديده‏اى، ابرى كه آبش را جاى ديگرريخته، و براى من فقط رعد و برق تو خالى دارد، برو و مرا با محمد بگذار، من هرگز عليه اوعهدى نمى‏بندم، چون از او جز صدق و وفا چيزى نديده‏ام.

اين مشاجره همچنان ادامه يافت، و حيى مثل كسى كه بخواهد طناب در بينى شتربيندازد، و شتر امتناع ورزد، و سر خود را بالا گيرد، تلاش همى كرد، تا آنكه بالاخره موفق‏شده كعب را بفريبد، اما با اين عهد و ميثاق كه اگر قريش و غطفان نتوانستند به محمددست‏بيابند، حيى وى را با خود به قلعه خود ببرد، تا هر چه بر سر خودش آمد بر سر وى نيز بيايد،با اين شرط كعب عهد خود با رسول خدا(ص)را شكست، و از آن عهد وآن سوابق كه با رسول خدا(ص)داشت‏بيزارى جست.

و چون خبر عهدشكنى وى به رسول خدا(ص)رسيد، آن‏حضرت سعد بن معاذ بن نعمان بن امرء القيس كه يكى از بنى عبد الاشهل، و او در آن روزرئيس قبيله اوس بود به اتفاق سعد بن عباده كه يكى از بنى ساعدة بن كعب بن خزرج و رئيس خزرج در آن ايام بود، و نيز عبد الله بن رواحه و خوات بن جبير را نزد وى فرستاد، كه‏ببينند اين خبر كه به ما رسيده صحيح است‏يا نه، در صورتى كه صحيح بود، و كعب عهد ما راشكسته بود، در راجعت‏به مسلمانان نگوييد(تا دچار وهن و سستى نشوند)، بلكه تنها به من‏بگوييد، آنهم با كنايه، كه مردم بو نبرند، و اگر دروغ بود، و كعب همچنان بر پيمان خودوفادار بود، خبرش را علنى در بين مردم انتشار دهيد.

و آنان هم به قبيله بنى قريظه رفته و با كعب رئيس قبيله تماس گرفتند، و ديدند كه‏انحراف بنى قريظه از رسول خدا(ص)بيش از آن مقدارى است كه به‏اطلاع آن جناب رسانده‏اند، و مردم قبيله صريحا به فرستادگان آن جناب گفتند: هيچ عهد وپيمانى بين ما و محمد نيست، سعد بن عباده به ايشان بد و بيراه گفت، و آنها به وى گفتند، وسعد بن معاذ بن ابن عباده گفت: اين حرفها را ول كن، زيرا بين ما و ايشان رابطه سخت‏تر ازبد و بيراه گفتن است، (يعنى جوابشان را بايد با لبه شمشير داد).

آنگاه نزد رسول خدا(ص)آمده به كنايه گفتند: "عضل‏و القاره"و اين دو اسم نام دو نفر بود كه در واقعه رجيع با چند نفر از اصحاب رسول خدا(ص)به سركردگى خبيب بن عدى نيرنگ كرده بودند، - رسول خدا(ص)فرمود: الله اكبر، اى گروه مسلمانان شما را مژده باد.

در اين هنگام بلا و ترس بر مسلمانان چيره گشت، و دشمنان از بالا و پايين‏احاطه‏شان كردند، به طورى كه مؤمنين در دل خيالها كردند، و منافقين نفاق خود را به زبان‏اظهار كردند.

رسول خدا(ص)و مشركين بيست و چند شب در برابر يكديگرقرار گرفتند، بدون اينكه جنگى كنند، مگر گاهگاهى كه به صف يكديگر تير مى‏انداختند، وبعد از اين چند روز، چند نفر از سواره نظامهاى لشكر دشمن به ميدان آمدند، و آن عده عبارت‏بودند از عمرو بن عبدود، برادر بنى عامر بن لوى، و عكرمة بن ابى جهل، و ضرار بن خطاب، وهبيرة بن ابى وهب، و نوفل بن عبد الله، كه بر اسب سوار شده و به صف بنى كنانه عبور كرده،و گفتند: آماده جنگ باشيد، كه بزودى خواهيد ديد چه كسانى دلاورند؟

آنگاه به سرعت و با غرور و به صف مسلمانان نهادند، همين كه نزديك خندق رسيدند، گفتند: به خدا سوگند اين نقشه نقشه‏اى است كه تاكنون در عرب سابقه نداشته، ناگزير ازاول تا به آخر خندق رفتند تا تنگ‏ترين نقطه را پيدا كنند، و با اسب از آن عبور نمايند، و همين‏كار را كردند، چند نفر از خندق گذشته، و در فاصله بين خندق و سلع را جولانگاه خود كردند، على بن ابى طالب(ع)با چند نفر از مسلمانان رفتند، و از عبور بقيه لشكر دشمن ازآن نقطه جلوگيرى كردند، در آنجا سوارگان دشمن كه يكى از آنها عمرو بن عبدود بود با على(ع)و همراهانش روبرو شدند.

عمرو بن عبدود يگانه جنگجوى شجاع قريش بود، قبلا هم در جنگ بدر شركت جسته‏بود، و چون زخمهاى سنگينى برداشته بود نتوانست در جنگ احد شركت كند، و در اين جنگ‏شركت كرد، و با پاى خود به قتلگاه خود آمد، اين مرد با هزار مرد جنگى برابرى مى‏كرد، و اورا فارس و دلاور يليل مى‏ناميدند، چون روزى از روزها در نزديكى‏هاى بدر، در محلى كه آن رايليل مى‏ناميدند، با راهزنان قبيله بنى بكر مصادف شد، به رفقايش گفت: شما همگى برويد،من خود به تنهايى حريف اينها هستم، پس در برابر صف بنى بكر قرار گرفت، و نگذاشت كه‏به بدر برسند، از آن روز او را فارس يليل خواندند، براى اينكه در آن روز به همراهان خودگفت‏شما همگى كنار برويد، و خود به تنهايى به صف بنى بكر حمله كرد، و نگذاشت‏به بدربروند.

و در مدينه اين محلى كه خندق را در آن حفر كردند نامش"مذاد"بود، و اولين كسى‏كه از خندق پريد همين عمرو و همراهانش بودند، و در شان او گفتند:

عمرو بن عبد كان اول فارس... (3)

مؤلف: اين جريان را صاحب مجمع البيان، مرحوم طبرسى نقل كرده، كه ما خلاصه‏آن را در اين جا آورديم، و مرحوم قمى (4) در تفسير خود قريب همان را آورده، و سيوطى در الدرالمنثور روايات متفرقه‏اى در اين قصه نقل كرده است(5) .

و نيز در مجمع البيان گفته: زهرى از عبد الرحمن بن عبد الله بن كعب بن مالك، ازپدرش مالك، نقل كرده كه گفت: وقتى رسول خدا(ص)از جنگ‏خندق برگشت، و ابزار جنگ را به زمين گذاشت، و استحمام كرد، جبرئيل برايش نمودار شد،و گفت در انجام جهاد هيچ عذرى باقى نگذاشتى، حال مى‏بينيم لباس جنگ را از خود جدامى‏كنى، و حال آنكه ما نكنده‏ايم.

رسول خدا(ص)از شدت ناراحتى از جاى پريد، و فورا خود رابه مردم رسانيد، كه نماز عصر را نخوانند، مگر بعد از آنكه بنى قريظه را محاصره كرده باشند،مردم مجددا لباس جنگ به تن كردند، و هنوز به قلعه بنى قريظه نرسيده بودند كه آفتاب غروب‏كرد، و مردم با هم بگو مگو كردند، بعضى گفتند: ما گناهى نكرده‏ايم، چون رسول خدا(ص)به ما فرمود نماز عصر را نخوانيد مگر بعد از آنكه به قلعه بنى قريظه برسيد،و ما امر او را اطاعت كرديم، بعضى ديگر به احتمال اينكه دستور آن جناب منافاتى با نمازخواندن ندارد، نماز خود را خواندند، تا در انجام وظيفه مخالفت احتمالى هم نكرده باشند،ولى بعضى ديگر نخواندند، تا نمازشان قضاء شد، و بعد از غروب آفتاب كه به قلعه رسيدندنمازشان را قضاء كردند، و رسول خدا(ص)هيچ يك از دو طايفه را ملامت نفرمود.

عروه مى‏گويد: رسول خدا(ص)على بن ابى طالب(ع)را به عنوان مقدمه جلو فرستاد، و لواء جنگ را به دستش داد، و فرمود، همه جاپيش برو، تا لشكر را جلو قلعه بنى قريظه پياده كنى، على(ع)از پيش براند، و رسول‏خدا(ص)به دنبالش براه افتاد، در بين راه به عده‏اى از انصار كه از تيره‏بنى غنم بودند برخورد، كه منتظر رسيدن آن جناب بودند، و چون آن جناب را ديدند خيال‏كردند كه آن حضرت از دور به ايشان فرمود ساعتى قبل لشكر از اين جا عبور كرد؟در پاسخ‏گفتند: دحيه كلبى سوار بر قاطرى ابلق از اين جا گذشت، در حالى كه پتويى از ابريشم برپشت قاطر انداخته بود، حضرت فرمود: او دحيه كلبى نبود، بلكه جبرئيل بود، كه خداوند او رامامور بنى قريظه كرده، تا ايشان را متزلزل كند، و دلهايشان را پر از ترس سازد.

مى‏گويند: على(ع)همچنان برفت تا به قلعه بنى قريظه رسيد، در آن جا ازمردم قلعه، ناسزاها به رسول خدا(ص)شنيد، پس برگشت تا در راه رسول‏خدا(ص)را بديد، و عرضه داشت: يا رسول الله(ص)سزاوار نيست‏شما نزديك قلعه بياييد، و به اين مردم ناپاك نزديك شويد.

حضرت فرمود: مثل اينكه از آنان سخنان زشت نسبت‏به من شنيده‏اى؟عرضه داشت:

بله يا رسول الله(ص)فرمود: به محضى كه مرا ببينند ديگر از آن سخنان‏نخواهند گفت، پس به اتفاق نزديك قلعه آمدند، رسول خدا(ص)فرمود:

اى برادران مردمى كه به صورت ميمون و خوك مسخ شدند، آيا خدا خوارتان كرد، و بلا بر شمانازل فرمود؟يهوديان بنى قريظه گفتند: اى ابا القاسم تو مردى نادان نبودى.

پس رسول خدا(ص)بيست و پنج‏شب آنان را محاصره كرد، تابه ستوه آمدند، و خدا ترس را بر دلهايشان مسلط فرمود، تصادفا بعد از آنكه قريش و غطفان فراركردند، حيى بن اخطب(بزرگ خيبريان)با مردم بنى قريظه داخل قلعه ايشان شده بود، و چون‏يقين كردند كه رسول خدا(ص)از پيرامون قلعه بر نمى‏گردد، تا آنكه باايشان نبرد كند، كعب بن اسد به ايشان گفت: اى گروه يهود بلايى است كه مى‏بينيد به شماروى آورده، و من يكى از سه كار را به شما پيشنهاد مى‏كنم، هر يك را صلاح ديديد عملى‏كنيد.

پرسيدند، بگو ببينيم چيست؟گفت: اول اينكه بياييد با اين مرد بيعت كنيم، و دين‏او را بپذيريم، براى همه شما روشن شده كه او پيغمبرى است مرسل، و همان شخصى است كه در كتاب آسمانى خود نامش را يافته‏ايد، اگر اين كار را بكنيم، هم جان و مال و زنانمان‏محفوظ مى‏شود، و هم دين خدا را پذيرفته‏ايم.

گفتند: ما هرگز از دين تورات جدا نخواهيم شد، و آن را با دينى ديگر معاوضه‏نخواهيم نمود.

گفت: دوم اينكه اگر آن پيشنهاد را نمى‏پذيريد، بياييد فرزندان و زنان خود را به دست‏خود بكشيم، و سپس با محمد نبرد كنيم، و حتى اموال خود را نيز نابود كنيم، تا بعد از ماچيزى از ما باقى نماند، تا خدا بين ما و محمد حكم كند، اگر كشته شديم بدون دل واپسى‏كشته شده‏ايم، چون نه زنى داريم، و نه فرزندى و نه مالى، و اگر غلبه كرديم تهيه زن و فرزندآسان است، گفتند: مى‏گويى اين يك مشت‏بيچاره را بكشيم؟آن وقت ديگر چه خيرى درزندگى بدون آنان هست؟

گفت: اگر اين را هم نمى‏پذيريد بياييد همين امشب كه شب شنبه است، و محمد ويارانش مى‏دانند كه ما در اين شب نمى‏جنگيم، از اين غفلت آنان استفاده نموده به ايشان‏شبيخون بزنيم، گفتند: آيا حرمت‏شب شنبه خود را از بين ببريم؟و همان كارى را كه‏گذشتگان ما كردند بكنيم، و به آن بلاى كه ميدانى دچار شدند، و مسخ شدند ما نيز دچارشويم؟نه، هرگز اين كار را نمى‏كنيم، كعب بن اسد وقتى ديد هيچ يك از پيشنهادهايش‏پذيرفته نشد، گفت: عجب مردم بى عقلى هستيد، خيال مى‏كنم از آن روز كه به دنيا آمده‏ايدحتى يك روز هم در خود حزم و احتياط نداشته‏ايد.

زهرى مى‏گويد: رسول خدا(ص)در پاسخ بنى قريظه كه‏پيشنهاد كردند يك نفر را حكم قرار دهد، فرمود: هر يك از اصحاب مرا كه خواستيد مى‏توانيدحكم خود كنيد، بنى قريظه سعد بن معاذ را اختيار كردند، رسول خدا(ص) قبول كرد، و دستور داد تا هر چه اسلحه دارند در قبه آن جناب جمع كنند، و سپس‏دستهايشان را از پشت‏بستند، و به يكديگر پيوستند و در خانه اسامه باز داشت كردند، آنگاه‏رسول خدا(ص)دستور داد سعد بن معاذ را بياورند، وقتى آمد، پرسيد: بااين يهوديان چه كنيم؟عرضه داشت جنگى‏هايشان كشته شوند، و ذرارى و زنانشان اسيرگردند، و اموالشان به عنوان غنيمت تقسيم شود، و ملك و باغاتشان تنها بين مهاجرين تقسيم‏شود، آنگاه به انصار گفت كه اين جا وطن شما است، و شما ملك و باغ داريد و مهاجران‏ندارند.

رسول خدا(ص)تكبير گفت، و فرمود: بين ما و آنان به حكم خداى عز و جل داورى كردى، و در بعضى روايات آمده كه فرمود: به حكمى داورى كردى كه‏خدا از بالاى هفت رقيع رانده، و رقيع به معناى آسمان دنيا است.

آنگاه رسول خدا(ص)دستور داد مقاتلان ايشان را - كه به طورى‏كه گفته‏اند ششصد نفر بودند - كشتند، بعضى‏ها گفته‏اند: چهار صد و پنجاه نفر كشته و هفتصدو پنجاه نفر اسير شدند، و در روايت آمده كه: در موقعى كه بنى قريظه را دست‏بسته مى‏بردندنزد رسول خدا(ص)، به كعب بن اسد گفتند هيچ مى‏بينى با ما چه‏مى‏كنند؟كعب گفت: حالا كه بيچاره شديد اين حرف را مى‏زنيد؟چرا قبلا به راهنماييهاى‏من اعتناء نكرديد؟اى كاش همه جا اين پرسش را مى‏كرديد، و چاره كار خود را از خيرخواهان‏مى‏پرسيديد، به خدا سوگند دعوت كننده ما دست‏بردار نيست، و هر يك از شما برود ديگربر نخواهد گشت، چون به خدا قسم با پاى خود به قتلگاهش مى‏رود.

در اين هنگام حيى بن اخطب دشمن خدا را نزد رسول خدا(ص) آوردند، در حالى كه حله‏اى فاختى در بر داشت، و آن را از هر طرف پاره پاره كرده بود،و مانند جاى انگشت‏سوراخ كرده بود، تا كسى آن را از تنش بيرون نكند، و دستهايش باطناب به گردنش بسته شده بود، همين كه رسول خدا(ص)او را ديد،فرمود: آگاه باش كه به خدا سوگند من هيچ ملامتى در دشمنى با تو ندارم، و خلاصه تقصيرى‏در خود نمى‏بينم، و اين بيچارگى تو از اين جهت است كه خواستى خدا را بيچاره كنى، آن‏گاه فرمود: اى مردم از آنچه خدا براى بنى اسرائيل مقدر كرده ناراحت نشويد، اين همان‏سرنوشت و تقديرى است كه خدا عليه بنى اسرائيل نوشته، و مقدر كرده، آن گاه نشست و سراز بدن او جدا كردند.

بعد از اعدام جنگجويان عهدشكن بنى قريظه، زنان و كودكان و اموال ايشان را دربين مسلمانان تقسيم كرد، و عده‏اى از اسراى ايشان را به اتفاق سعد بن زيد انصارى به نجدفرستاد، تا به فروش برساند، و با پول آن اسب و سلاح خريدارى كند.

مى‏گويند وقتى كار بنى قريظه خاتمه يافت، زخم سعد بن معاذ باز شد، و رسول خدا(ص)او را به خيمه‏اى كه در مسجد برايش زده بودند برگردانيد، (تا به‏معالجه‏اش بپردازند) .

جابر بن عبد الله مى‏گويد: در همين موقع جبرئيل نزد رسول خدا(ص) آمد، و پرسيد اين بنده صالح كيست كه در اين خيمه از دنيا رفته، درهاى آسمان برايش‏باز شده، و عرش به جنب و جوش در آمده؟رسول خدا(ص)به مسجد آمد، ديد سعد بن معاذ از دنيا رفته است (6) .

مؤلف: اين داستان را قمى در تفسير خود به طور مفصل آورده، و در آن آمده كه كعب‏ابن اسد را در حالى كه دستهايش را به گردنش بسته بودند آوردند، همين كه رسول خدا(ص)نظرش به وى افتاد، فرمود: اى كعب آيا وصيت ابن الحواس آن‏خاخام هوشيار كه از شام نزد شما آمده بود سودى به حالت نبخشيد؟با اينكه او وقتى نزد شماآمد گفت من از عيش و نوش و زندگى فراخ شام صرفنظر كردم، و به اين سرزمين اخمو كه غيراز چند دانه خرما چيزى ندارد آمده‏ام، و به آن قناعت كرده‏ام، براى اينكه به ديدار پيغمبرى‏نايل شوم كه در مكه مبعوث مى‏شود، و بدين سرزمين مهاجرت مى‏كند، پيغمبرى است كه باپاره‏اى نان و خرما قانع است، و به الاغ بى پالان سوار مى‏شود، و در چشمش سرخى، و در بين‏دو شانه‏اش مهر نبوت است، شمشيرش را به شانه‏اش مى‏گيرد، و هيچ باكى از احدى از شماندارد، سلطنتش تا جايى كه سواره و پياده از پا درآيند گسترش مى‏يابد؟!

كعب گفت: چرا اى محمد همه اينها كه گفتى درست است، ولى چكنم كه ازسرزنش يهود پروا داشتم، ترسيدم بگويند كعب از كشته شدن ترسيد، و گر نه به تو ايمان‏مى‏آوردم، و تصديقت مى‏كردم، ولى من چون عمرى به دين يهود بودم و به همين دين زندگى‏كردم، بهتر است‏به همان دين نيز بميرم، رسول خدا(ص)فرمود: بياييدگردنش را بزنيد، مامورين آمدند، و گردنش را زدند (7) .

باز در همان كتاب آمده كه آن جناب يهوديان بنى قريظه را در مدت سه روز درسردى صبح و شام اعدام كرد و مكرر مى‏فرمود: آب گوارا به ايشان بچشانيد و غذاى پاكيزه به‏ايشان بدهيد، و با اسيرانشان نيكى كنيد، تا آنكه همه را به قتل رسانيد و اين آيه نازل شد: "وانزل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم...و كان الله على كل شى‏ء قديرا" (8) .

و در مجمع البيان آمده كه ابو القاسم حسكانى، از عمرو بن ثابت، از ابى اسحاق، ازعلى(ع)روايت كرده كه فرمود: آيه"رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه"در باره مانازل شد، و به خدا سوگند ماييم، و من به هيچ وجه آنچه نازل شده بر خلاف معنا نمى‏كنم (9) .

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha