نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ جمعه ۱۹ آذر
اِجُّمعَة ٩ ربيع الاول ١٤٣٨
Friday, December 09, 2016
کد : 592-52690      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ دوشنبه ۵ خرداد   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ دوشنبه ۵ خرداد    تعداد بازدید : 308

بازی بی سر و صدا

بازی بی سر و صدا

بازی بی سر و صدا
بازی بی سر و صدا

من بیتا دختر بزرگ خانواده هستم. کلاس سومم و دو برادر کوچکتر از خودم دارم. اسم آن ها بهرام و برناست. آن ها خیلی دوست داشتنی هستند ولی بعضی وقت ها خیلی غیر قابل تحمل می شوند. آن ها همیشه بازی های پر سر و صدا می کنند. مثلاً تفنگ بازی، گرگم به هوا و یا کارتون ها را با صدای بلند نگاه می کنند.

یک روز پدرم سر درد شده بود و به خاطر همین زودتر به خانه برگشت. برادرهایم در حال بازی بودند و طبق معمول خانه را بر سرشان گذاشته بودند. هر چه پدرم می گفت: آرام تر. آن ها کمی آرام می شدند ولی باز دوباره سر و صدا می کردند.

پدر بیچاره ام سر درد بدی داشت و هر کار می کرد نمی توانست استراحت کند. دلم به حالش سوخت گفتم حتماً باید کاری انجام بدهم.

بهرام و برنا را صدا زدم و از آن ها خواستم تا یک بازی بی سر و صدا انجام دهند تا پدر کمی استراحت کند ولی آن ها گفتند: ما بلد نیستیم.

کمی فکر کردم و بعد گفتم: همین جا آرام بنشینید تا من برگردم. بعد با یک کاغذ و چند مداد برگشتم. گفتم: امروز با هم بازی می کنیم. این یک بازی جدید است و شما آن را بلد نیستید به خاطر همین دقت کنید تا یاد بگیرید.

من روی برگه چند نقطه کشیدم و بازی نقطه بازی شروع شد. خوشبختانه آن ها خیلی خوششان آمد و تا یک مدت سرگرم آن بازی شدند.

پدر هم کمی استراحت کرد و وقتی بیدار شد سردردش بهتر شده بود. او وقتی بهرام و برنا را بی سر و صدا دید و ماجرا را فهمید از من تشکر کرد و گفت تو بهترین دختر دنیایی.

آن روز من بسیار خوشحال بودم. چون توانستم برای پدرم کاری انجام بدهم و او را خوشحال کنم.

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha