نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ دوشنبه ۱۵ آذر
اِلأِثنين ٥ ربيع الاول ١٤٣٨
Monday, December 05, 2016
کد : 627-47580      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ جمعه ۱۹ ارديبهشت   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ جمعه ۱۹ ارديبهشت    تعداد بازدید : 135

چطوربه گفتار های منفی با خود خاتمه دهیم؟

چطوربه گفتار های منفی با خود خاتمه دهیم؟

چطوربه گفتار های منفی با خود خاتمه دهیم؟

 

 

 آیا می دانید چه چیزی زندگی را سخت می کند؟ در واقع این خود ما و مغزبزرگ و پیچیده ماست که انگار به دنبال بدبختی ست، گفتارهای منفی را تکرار می کند، ترس واهی ایجاد می کند، و کلأ زندگیمان را در تمامی موقعیت ها دشوار میکند.

 

آیا می دانید چه چیزی زندگی را سخت میکند؟

جواب ساده است: خود ما!

این خود ما و مغزبزرگ و پیچیده ماست که انگار به دنبال بدبختی ست، گفتارهای منفی را تکرار می کند، ترس واهی ایجاد می کند، و کلأ زندگیمان را در تمامی موقعیت ها دشوار میکند.

هر کشمکشی که روزانه تجربه می کنیم، هر ایراد ،هر نارضایتی و هر مشکلی می تواند یک دلیل اساسی داشته باشد: ذهن ما و داستان هایی که می بافد!از آنجا که وظیفه مغز ایمن نگه داشتن ماست، به طور مداوم با احتیاط عمل میکند. وظیفه مغزتضمین بقای ماست،نه تضمین یک تجربه لذت بخش از زنده بودن!

حتی وقتی همه چیز خوب پیش می رود صدایی در درون ما میگوید : "مراقب باش! اتفاق در حال وقوع است." اینجاست که وحشت ایجاد می شود و ما نگرانی آزار دهنده ای از احتمال از دست دادن همه چیزهای خوبی که داریم را تجربه می کنیم.مغز ما شرطی شده که داستان های جالبی که البته مجاب کننده هم هستند، به ما بگوید تا بر ما تاثیر بگذارد که از روی ترس و نگرانی نا معقولی عمل کنیم.این واقعا زجر آور است.

قبل از اینکه این موضوع را بدانید ، شروع به باور این داستان ها کرده و گمان می کنید که درست هستند و به شکل یک اعتقاد در ذهنتان ثبت می شوند ،حتی اگر درست نباشد. ما به سفر زندگی خود ادامه می دهیم و بر اساس همان باور اشتباه عمل می کنیم.مسئله اساسی این است که این عذاب را خاتمه دهیم.

بعضی اوقات ما بسیار عذاب می کشیم. گاهی برای یک مدت طولانی آن را تحمل می کنیم. ما عذاب می کشیم به این خاطر که درک نمی کنیم که مشکل خود ما هستیم و راه حل هم پیش خود ماست!

داستان من ازخود گویه های منفی

حدود یک سال قبل این عقيده تکراری و باورعمیق را با خود داشتم که "من یک مادر بد هستم."مانند بسیاری از اندیشه های خودزنانه ما ، این یکی هم آهسته در گوش ما زمزمه می کند و بي سر وصدا زهرش را می پاشد. ما متوجه حضورش می شویم اما چون تشخيص دادن آن از واقعيت مشکل است، اجازه می دهیم که باقی بماند. چون ذهن ما با صدای خودمان با ما حرف می زند، به نظر می رسد که واقعی و درست است.

در هر صورت، در این مورد،من یقین داشتم و داستانش را باور کرده بودم. کاملأ احسا س میکردم یک مادر بی لیاقت هستم، هرکاری میکردم تا سرم شلوغ باشد و از پسر کوچکم دور بمانم. واقعأ غم انگیز بود. این راز را در اعماق ذهنم مخفی نگاه میداشتم ( حالا شما هم میدانید)

از بیرون آدمها می دیدند که من روی کارم تمرکز کرده ام_خوب خیلی از بچه های دیگرهم به کودکستان می رفتند. و از درون، قلبم غصه دار بود. حقیقت این بود که من خودم را در کارم غرق کرده بودم چون فکرمی کردم از پسش برنمی آیم. ترسیده بودم!هرچه بیشتر دوری میکردم، بیشتر روی کارم متمرکز میشدم، حالم بدتر میشد و کارهایم بیشتر ثابت میکردند که "من مادر بدی هستم".داشتم به معنای واقعی خودم را عذاب میدادم.میبینید چگونه خودم را نابود می کردم؟ در نبردهای درونی ذهن هیچکس برنده نیست.

رسیدن به این خودآگاهی که این افکار جزئی دلیل این بودند که فرزندم را به کودکستان بسپرم ویا خودم را موظف کنم روی کارم تمرکز کنم، مانند این بود که ناگهان از یک خواب بد بپرم.وقتی به پسرکوچک دلبندم (که حالا تقریبأ دو ساله است) نگاه می کنم، که به زندگی ام شادی و گرمابخشیده است، موجی از احساسات مرا در بر می گیرد،آمیخته ای از احساس گناه به خاطر از دست دادن یک سال از زندگی پسرم و احساس قدردانی عمیق به خاطرآموختن این درس ارزشمند.من پیشانی ام را روی پیشانی نرم و کوچکش میگذارم ، چشم های قهوه ای روشنش عمیقأ به روحم نفوذ می کند و من آرام زمزمه می کنم :" پسرم دوستت دارم. از حالا به بعد قول می دهم از هر لحظه ی با تو بودن لذت ببرم. مامان حالا تورا می فهمد."

اینطور شد که تصمیم گرفتم دوباره کنار پسرم بمانم. تصمیم گرفتم برنامه کاریم را طوری تنظیم کنم که دوباره بتوانم یک مادر تمام وقت باشم. بدون هیچ غمی، هیچ دروغی و بدون هیچ سوء استفاده ای ( از خودم).من شانس تازه ای در این وظیفه مهم یافتم، البته این بار بدون توهمات و بدون احساس گناه. می خواهم همیشه باشم با همه سختی هایش.

حتی قبل از اینکه یک مادر باشم همیشه حسی دلسرد کننده درونم جریان داشت که اغلب باورش می کردم.و این باور در قالب یک گفتار منفی راجع به خودم موجب درد عمیقی می شد و انرژی حیاتی ام را می گرفت. احساس می کردم که دیگر بریده ام و نمی توانم شاد باشم.

فکر می کنم آخرین چیز قبل ازاین باور که "من مادر بدی هستم" این اندیشه محدودکننده در ذهنم بود که"من دوست داشتنی نیستم".حتی همین چند هفته پیش که درکنفرانسی در نیویورک در برابر آدم های غریبه ایستاده بودم احساس تنهایی می کردم واین فکر در ذهنم بود که " من یک بازنده هستم . هیچ کس مرا دوست ندارد."

بی معنی ست، حتی احمقانه هم به نظر میرسد که بی پرده راجبش حرف بزنیم. اما من اصولأ عقیده دارم که چنین افکاری همه ما را تا حدودی تسخیر می کند. چه از این افکار آگاه باشیم چه نباشیم روی ما تأثیرمی گذارند، و به ما آسیب می رسانند.با همه اینها فکر نمیکنم این افکارهرگز ذهنمان را ترک کنند، که این خود تناقضی است! چرا که این مقاله در این مورد است که "چطوربه صحبت های منفی با خود خاتمه دهیم". اگر نمی توانیم کاملأ به منفی حرف زدن با خود پایان دهیم، می توانیم به واقعیت تازه ای برسیم که حرفهای منفی را باور نکنیم.

می توانیم آگاهی را تمرین کنیم تا تشخیص دهیم این افکار چه زمانی اتفاق می افتند وانتخاب کنیم که به ضرر خودمان کاری نکنیم.می توانیم بگوییم "ممنونم که با من در میان می گذاری" یا "تمامش کن" یا خیلی ساده تشخیص دهیم که مغز ما مثل یک میمون مست و دیوانه است که حرفهای احمقانه میزند و لازم نیست آنها را جدی بگیریم.

شما چطور؟

چه افکار دلسرد کننده ای مدام در ذهن شما تکرار می شوند؟ چه گفتارهای خودآزارانه ومحدود کننده ای وجود دارد که مغز شما سعی در اثبات درستی آنها دارد (یا اثبات کرده است)؟یک لحظه دست از خواندن بکشید و فکرکنید. این اواخر(یا همین حالا) برای چه نگران و دلواپس و مضطرب شده اید؟ چه افکاری در سر شما تکرار می شوند؟

فهرستی تهیه کنید.به آن توجه کنید.آنگاه نور آگاهی را بر آن بتابانید. وقتی رو به نور می ایستیم سایه ها پشت سر ما می افتند.

quiet-mind-2

در زیر برخی ازاین افکار رایج آمده است:

•  من آنطور که باید خوب نیستم.

•  من زشتم.

• من زیادی چاق/دراز/کوتاه/جوان/پیر هستم.

• .من احمقم.

• او هرگز دوستم نخواهد داشت.

• من دوست داشتنی نیستم.

• من پدر یا مادر بدی هستم.

• من آدم خیلی بدی هستم.

• یک جای کارم اشتباه است.

• من هیچوقت به اندازه کافی وقت ندارم.

• من لیاقت..... را ندارم.

• من نمیتوانم.

همه اینها (و بیشتر) توهماتی ساخته ذهنمان هستند که به طور قابل توجهی توانایی لذت بردن از زندگی را محدود می کنند. وقتی دراین توهمات غرق می شویم، گنجینه های نهفته در لحظه حال را از دست می دهیم.گذشته از اینها، لحظه حال، همه چیزیست که داریم. یک بار که از دستش بدهیم، برای همیشه رفته است.

پس لحظه حال را دریاب.

توهم را کنار بگذار.در لحظه باش.

نوشته : تینا سو

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha