نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ يکشنبه ۲۱ آذر
اِلأَحَّد ١١ ربيع الاول ١٤٣٨
Sunday, December 11, 2016
کد : 627-47579      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ جمعه ۱۹ ارديبهشت   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ جمعه ۱۹ ارديبهشت    تعداد بازدید : 215

با زندگیم چه باید بکنم؟ چرا غیر ممکن است خود واقعی تان را انکار کنید؟

با زندگیم چه باید بکنم؟

 

با زندگیم چه باید بکنم؟ چرا غیر ممکن است خود واقعی تان را انکار کنید؟

 

 برای هرکدام از ما چیزی در این جهان هست که مدام به طرفش کشیده می شویم ، چون برای همین ساخته شده ایم! خواسته هایتان عشق شما هستند و عشق زندگیتان همان چیزی ست که به سادگی رهایتان نمی کند،همانی  که هرچه بیشتر آن را نادیده می گیرید، بیشتر خودش را نشان می دهد.

وقتی به اطرافیانم می گفتم که به فکر رفتن به آموزشگاه برای نگارش خلاق هستم، خیلی از آنها میگفتند"البته که تو یک نویسنده خلاقی". تعجب می کنم که چطور خیلی ها، نویسنده درونم را زودتر از خودم تشخیص داده بودند! وقتی با اساتید سابق و همکاران حرفه ای ام برای معرفی نامه تماس گرفتم، دلگرمی زیادی برای پیگیری نوشتن دریافت کردم.برای مثال:

"از علاقه شما به نویسندگی متعجب نشدم زیرا،برای بهترین مجله دردوره آموزشی کامپیوترجایزه بردید ودر دوره های دیگری که با من داشتید مدام مجله های عالی کار کردید."

"مطمئنم که کارتان را عالی انجام می دهید. برق چشمهای شما را هنگام مصاحبه وتوضیح مهارت های نوشتن به یاد دارم!"

"جدا حتی وقتی پای پیام های الکترونیکی ساده در میان است، نگارشَت مدبرانه، کامل و دلنشین است. خیلی نادان هستی اگرحرفه ات را در زمینه نوشتن انتخاب نکنی."

نظرات آنها مرا به یاد دیگر تعریف هایی که دریافت کرده بودم انداخت. و شروع کردم به کنار هم گذاشتن همه نشانه های مربوط به علاقه ام که از آنها بی توجه ردشده بودم.یادم می آیدآن موقع که دانشگاه می رفتم ، سر کلاس کامپیوتر کار برنامه نویسی ام که تمام می شد، باقی وقتم را به نوشتن می گذراندم. وقتی که خوابگاه بودم فکر ها و تجربه هایم را را توی وب سایتی می نوشتم. به نظرم کار جالبی بود و فقط برای سرگرمی می نوشتم.

در طول تابستان وقتی برای رفتن به خانه ،نوشتن را کنارگذاشتم، مردم با من تماس می گرفتند و می گفتند دلشان برای نوشته هایم تنگ شده! آنها همان مقدارهمیشگی را می خواستند و مایل بودند بدانند که سایت چه زمانی دوباره به روز خواهد شد. گر چه من فقط برای تفریح این کار را می کردم اما مردم کاملا به آن وابسته شده بودند.

من باید این را یک نشانه در نظر می گرفتم اما از آن گذشتم.

بعدها، وقتی تمام احساساتم را در قالب شعر و داستان های تخیلی بیان می کردم ، مردم متاثر می شدند. وقتی آنهایی که به من نزدیک تر بودند، فرصتی پیدا می کردند و چیزهایی که نوشته ام را می خواندند می گفتند :"وای! تو رو چه به مهندسی کامپیوتر؟! تو یک نویسنده ای!"

من باید این را یک نشانه در نظر میگرفتم اما از آن گذشتم.

یادم است یک باردختری که مقدمه یکی از داستانهای کامل نشده ام راخوانده بود ادامه اش را از من خواست اما وقتی توضیح دادم که قصد ادامه دادن آن داستان را ندارم اوعصبی شد .نگاهی به انتهای آخرین صفحه انداخت، با ناامیدی رو به من کرد و گفت:"فکر می کنم حاضر بودم پولی بدم و ادامه این داستان رو بخونم."

من باید این را یک نشانه در نظر می گرفتم اما از آن گذشتم.

علی رغم همه این نشانه های آشکار،گمان می کردم که نوشتنم یک "عادت احمقانه" ست. فکر میکردم یک فعالیت حاشیه ای یا چیزی برای گذراندن وقت است. چطور ممکن بود چیز بیشتری باشد؟

به جای تمرکز روی نوشتن، تمام توجهم به تحصیل کامپیوتر بود. نگاهی به گذشته همه چیز را درست می کرد. بعداز آن همه سالی که درمهندسی کامپیوتر برای کارهایی که از آنها لذت نمی بردم صرف شد، به مسیری که طی کرده بودم نگاهی انداختم و از خودم پرسیدم "تا حالا داشتم چی کارمی کردم؟"

اواخر دوره ی دانشگاهیم، مدت زیادی از نوشتن دست کشیدم. به خودم می گفتم "دیگه باید جدی باشم. تفریح بسه، باید به کارم برسم." نمی فهمیدم کار هم می تواند تفریح باشد، اگر فقط کاری را انتخاب کنم که دوستش دارم.

نوشتن، عشق من است. این را حالا می دانم. در کمال تعجب، دیگران زودتر از من می دانستند. من مرتکب اشتباهاتی شده بودم. خوشبختانه هیچوقت برای برگشتن دیر نیست.نمی توانم انکار کنم واقعأ چه کسی هستم. من یک نویسنده ام. می نویسم چون باید بنویسم. ننوشتن یعنی خودکشی. توضیحش سخت است اما هرکاری که می کنم در ذهنم ثبت میشود مثل اینکه برای زمان دیگری ذخیره می شود. همه تجربیاتم می توانند برای به تصویر کشیدن یک ایده استفاده شوند، یا توصیف ماجرایی که در ذهن دارم، یا حتی الهام بخش نوشتن یک داستان باشند.

مثل این است که یک نویسنده ناراضی کوچک در سرم است که از چشمهای من دنیا را زیر نظر دارد. وقتی اتفاق جالبی می افتد، نمیتواند ساکت بماند و نگوید که " این میتونه یک داستان فوق العاده باشه!"از طرفی اگر آن روز چیزی ننویسم نمی گذارد بخوابم ویااستراحت کنم. او یک مزاحم کوچک مصمم است.

هر کدام ازما برای کاری ساخته شده ایم و چیزی در این جهان هست که مدام به طرفش کشیده  می شویم!!!

همه این ها بر می گردد به اینکه هر کسی برای کاری ساخته شده و باید یک چیزی خلق کند. مثلا من باید داستان بنویسم، دیگری موسیقی بنویسد. بعضی ها باید خانه بسازند یا سازه طراحی کنند. بعضی ها باید قطعات ماشین را جدا کنند و دوباره آن ها را به هم وصل کنند . بعضی ها باید نقاشی بکشند . حرف من این است که بالاخره چیزی در این جهان هست که مدام به طرفش کشیده می شویم چون برای همین ساخته شده ایم!

اینکه چطور زمان خود را می گذرانید، مشخص می کند که چه کسی هستید. خواسته هایتان عشق شما هستند و عشق زندگیتان همان چیزیست که به سادگی رهایتان نمی کند.

همانی است که هرچه بیشتر آن را نادیده می گیرید، بیشتر خودش را نشان می دهد. همانی است که حتی وقتی مشغول کارهای دیگرید به آن فکر می کنید. همانی است که شبها شما را بیدار نگه می دارد.

این همان چیزیست که شما هستید ! و نمیتوانید انکار کنید چه کسی هستید.

ممکن است بتوانید برای مدتی کنارش بگذارید تا روی اولویت های دیگر تمرکز کنید، اما رسالت واقعی شما همیشه جایی پس ذهنتان باقی می ماند، و منتظر است که افسار را به دست بگیرد. و وقتی سرانجام این کار را کرد، کمی احساس حماقت می کنید. متوجه خواهید شد" درسته، خودشه! این همون کاریه که دوست داشتم انجام بدم! کاریه که باید انجام بدم! چرا زودتر شروع نکردم؟"

نمیدانم چرا زودتر شروع نکردم. شاید به خاطر داشتن غرور بیجا که نمیگذاشت اعتراف کنم اشتباه کرده ام و ترس از شروع دوباره. با در نظر گرفتن همه این ها ،حالا خیلی هیجان زده ام که خود واقعی ام را با آغوش باز پذیرفته ام.

من یک نویسنده ام، شما چطور؟!

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha