نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ جمعه ۱۹ آذر
اِجُّمعَة ٩ ربيع الاول ١٤٣٨
Friday, December 09, 2016
کد : 672-41711      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ پنج شنبه ۴ ارديبهشت   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ پنج شنبه ۴ ارديبهشت    تعداد بازدید : 53

زندگینامه مونیکا فرل

«مونیکا فرل» (Monica Ferrel) یکی از برندگانِ جایزه ملیِ دیسکاوری (Discovery) و عضوِ جریان ادبی پر سر و صدای دانشگاه «استنفورد» است. اشعار او در نشریات «اسلیت»، «نیویورک ریویو آف بوکز»، «پاریس ریویو» و «گاهنامه دنور» به چاپ می رسد...

شهرت عمده وی به علت جسارتش در تلفیق فنون مدرن شعر با ساختارهای کلاسیک آن است. تحصیلاتش را تا اخذ دو مدرک کارشناسی از دانشگاه‎های «هاروارد» و «کلمبیا» و در رشته های ادبیات و پژوهش هنری ادامه داده است. وی در حال حاضر, مقیم «نیویورک» و عضو هیئت تحریریه مجله «Verse» است. شعر او سرشار است از پرتاب های غریب ذهنی و تغییر فضاهای ناگهانی. چیزی که او و شاعران دیگری که همراه وی در کارگاه شعر «والاس استنگر» حضور داشتند، به صورت مانیفستی نانوشته رعایت می کنند: تعهد نداشتن به خط زمانی و روایی در شعری واحد.
شعری که می خوانید، در سال ٢٠٠١ به عنوان «برترین شعرِ یک استعداد جوان»، شاعر آن برنده جایزه «دیسکاوری» شد.
ترجمه شعری از مونیکا فرل
درو کن!
بت، تناول کرده پیشکشی هایش را امشب
بلعیده قلوه های سیاه را
لوزالمعده ها را ...
عقب می کشیم
دود حلقه می بندد و محو می شود
وقتی که انگشت تهدیدش, به سمت ما اشاره می کند
وقتی منقارش را می گشاید مثل عقاب
کودکانه، حلزون می شویم و صدف گیر
وقتی زنبورها ترانه خوان به سمت کندو در پروازند
و کندو تهی شده از بس که طاعون
و درهم ریخته از نحوستِ طالع
بیا تا فراموش نکنیم گرگ را!
فراموش نکنیم فرمان آخرین را!
بیا تا فراموش نکنیم دِینمان را!
جانوران که سال خوبی را پیش بینی می کنند
ما دوباره و دوباره امسال را آغاز خواهیم کرد

******

توی شاخِ این گوزن
توی این استوانه غضروفین و تهی
خشونت یخ بسته است
انگار سرآغاز ِ فصل وفور باشد
دسته زنبورها بالا می کشند از تپه و کپه می شوند روی قله اش
تک تک شان آمده اند تا شهادت دهند بر بی گناهی من
گوشت لذیذ من بلعیدن دارد!
در استیلای دوباره وزوزِ حشرات
لیوان را می شکنیم در چلیکی سبز
سوسکی شنا می کند توی چشمِ روز
زمان در عمقِ وجودم
با من پیوند زناشویی می بندد

******

ساحره ما آتش می افروزد
از دودکشِ کلبه اش دود برمی خیزد
انگار پرهایی خاکستری را به آسمان می فرستد
من بی خانمان ام، همه جا سرای من است
این جنگل که چون اقیانوس
دهان گشوده به خمیازه
گورستانی است سبز
اینجا می توانم قوطی حکاکی شده ای باشم
ا پرندگانی که لابه‏لای استخوانهایم آواز می خوانند
مار ِ آبی می خزد به سرسرای کاخ
کاشی های آبی و سفید، فرو می افتند از دیوار
شکستن، شکستنِ کاسه سفالی ...
آن غروبی که به هوای ماهیگیری، کنار اسکله رفتیم،
توی آن قایق چوبی
تنها خط کشیدیم روی اعصاب همدیگر......

همشهری آنلاین

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha