نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ چهارشنبه ۱۷ آذر
اِلأَربِعا ٧ ربيع الاول ١٤٣٨
Wednesday, December 07, 2016
کد : 672-40720      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ دوشنبه ۱ ارديبهشت   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ دوشنبه ۱ ارديبهشت    تعداد بازدید : 191

حافظ شناسی

شرحی در شناخت حافظ و آثار حافظ سخنی چند در باب احوال و اشعار حافظ اسم و لقب و تخلص «شمس المله و الدین محمد حافظ شیرازی» پس از او دیگران نیز خواجه را به همین صورت نام برده اند و مخصوصاً حافظ ابرو، که از معاصرین خواجه بوده، اسم وی را به همین طریق ذکر کرده است...

...از همه مهم تر در یک مجموعه کهنسال متعلق به کتابخانه شهرداری اصفهان که به سال 782 (ده سال پیش از مرگ حافظ) در شیراز نوشته شده و مشتمل بر رسالات و اشعاری از بزرگان قرن هشتم هجری و اغلب به خط خود ایشان است، چند صفحه به خط شهاب الدین شمس الدین محمد شهاب، به تاریخ نیمه شوال سنه 782 موجود است و در آنجا پشت ورق 225 عبارت زیر خوانده می شود:

«لمولانا شمس الدین  محمد الحافظ دام فضله»

...در خصوص تخلص حافظ نیز جای بحث و تردید نیست، زیرا این کلمه از قدیم به همه کسانی که قران یا احادیث را حفظ داشته اند، گفته می شده، لیکن در مورد خواجه محققاً از جهت حفظ قران بوده، چنان که خود فرموده است:

ندیدم خوش تر از شعر تو حافظ                      به قرانی که اندر سینه داری

عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ

                                          قران ز بر بخوانی با چارده روایت

اصل و نسب

اصل و نسب خواجه درست معلوم نیست، شبلی نعمانی با اظهار تردید از تذکره میخانه چنین نقل می کند:

«پدر حافظ بهاءالدین در زمان اتابک فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده و به تجارت مشغول شد و پس از چندی در حالتی که اوضاع زندگیش مغشوش بود، زن و فرزند را به حال استیصال گذاشت و در گذشت»

سن حافظ

مهم ترین مجهولی که در زندگی خواجه باید معلوم شود، موضوع سن خواجه و بالنتیجه تحقیق در تاریخ ولادت و فوت اوست. در تاریخ وفات خواجه اختلاف زیادی میان تذکره نویسان نیست و موضوع از یک سال تجاوز نمی کند.

محمد گلندام در مقدمه ای که بر دیوان حافظ نوشته، سال وفاتش را چنین ضبط کرده:

بسال ذال و صاد و باء و ابجد                          ز هجرت میمون احمد

به سوی جنت اعلی روان شد                           فرید عهد شمس الدین محمد

به خاک پاک او چون برگذشتم                     نگه کردم صفا و نور مرقد

مصراع اول این قطعه در بعضی نسخه ها بدین صورت ضبط شده:

«بسال ذال و صاد و حرف اول» که 791 می شود، اکنون اگر 792 را قبول کنیم، از جهت مقفی بودن بیت اول قطعه هم مرجح خواهد بود، از طرف دیگر قطعه ذیل را نیز بعد ها در تاریخ وفات خواجه سرودند:

چراغ اهل معنی خواجه حافظ                         که شمعی بود از نور تجلی

چو در خاک مصلی یافت منزل                       بجو تاریخش از «خاک مصلی»

که خاک مصلی 791 می شود.

جامی که قریب یک نسل بعد از حافظ می زیسته و شاید در جوانی بعضی از معاصرین حافظ را هم دیده بود و قدیمی ترین مدارک راجع به خواجه است، سال 792 را تاریخ وفات حافظ می داند بنابراین می توان تصور کرد، که گوینده قطعه اخیر چون ماده تاریخ بسیار مناسبی پیدا کرده، برای حفظ این حُسن تصادف و اتفاق از یک سال اختلاف چشم پوشیده و همین موضوع باعث شده، که بعدها دیگران با جزئی تغییری در مصراع اول قطعه نخستین، توافقی بین هر دو قطعه ایجاد نموده و بالنتیجه مابه الاختلاف را از میان برداشته اند، چیزی که بیشتر این گمان را تأیید می کند آن است که قطعه دومی در مقدمه محمد گلندام ضبط نشده و باید بعداً گفته شده باشد، به این ترتیب سال 792 صحیح تر به نظر می رسد.

ولادت حافظ

بنا بر آنچه گذشت، در تاریخ وفات خواجه اختلاف زیادی میان تذکره نویسان نیست و از این جهت برای تعیین سنین عمر وی باید تاریخ ولادتش را مورد بحث قرار داد.

از نویسندگان قدیم احدی به تاریخ تولد خواجه اشاره نکرده و تنها مرحوم فرصت الدوله تولد او را به سال 746 دانسته و برخی متأخرین 726 گمان کرده اند، لیکن هیچ یک از این اقوال قابل قبول نیستند...

...[حافظ] پس از ختم دوره تحصیل، به حلقه اهل ذوق و حال در آمده و ملازمت پیر دیر مغان اختیار کرده است و بنابراین اگر تولد وی را ربع قرن اوّل قرن هفتم بدانیم، چندان به خطا نرفته ایم و تعیین این تاریخ تقریبی، با آنچه که گفتیم کاملاً تطبیق می کند.

زن و فرزند

از میان کسانی که شرح احوال خواجه را نگاشته اند، تنها پروفسور برون به نقل از تذکره  خزانه عامره تألیف میر غلامعلی خان آزاد... راجع به خانواده حافظ چنین می نویسد:

«حافظ پسری داشته به نام شاه نعمان، که به هند رفت و در برهان پور مرده و در آسیرگان مدفون شده است.»

گذشته از آن مؤلفین دیگر، به هیچ وجه معترض این موضوع نشده اند، لیکن از اشعار خواجه چنین بر می آید، که وی دارای زن و فرزندان متعدد بوده و ظاهراً این غزل را برای همسر خود سروده است:

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم

                                          هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

دوست ادیب و دانشمندم آقای پژمان بختیاری، در مقدمه فاضلانه که بر دیوان خواجه نوشته اند چنین متذکر شده اند که اگر افسانه شاخ نبات، حقیقت داشته باشد، باید گفت، خواجه او را به عقد خویش درآورده، معنای فراغت را دریافته، لذت زندگی را چشیده، و با کمال خرسندی می گوید:

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

                                          فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

                                          کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

به هر حال از اشعار دیگر خواجه چنین برمی اید، که همسر عزیزش پیش از وی درگذشته و حافظ این غزل را در مرثیه او سروده است:

آن یار کزو خانه ما جای پری بود

                                          سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

...در خصوص اولاد خواجه: دو قطعه ماده التاریخ در دیوان وی دیده می شود که ضمن آنها صراحتاً به مرگ فرزند خود اشاره نموده، حال آیا این دو قطعه را برای یک یا دو نفر گفته است، به طور قطع نمی توان اظهار نظر کرد:

دلا دیدی که آن فرزانه فرزند

                                          چه دید اندر خم این طاق رنگین؟

به جای لوح سیمین در کنارش

                                          فلک بر سر نهادش لوح سنگین

                                          ***

آن میوه بهشتی کامد بدست ای جان

                                          از کف چرا بهشتی در دل چرا نکشتی

تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند

                                          سر جمله اش فرو خخوان از «میوه بهشتی»

در اینجا مرگ فرزند را 778 ذکر می کند و اخیراً در مجله دختران ایران چاپ شیراز در سال 1311 چنین نوشته شده بود:

«دو سال قبل آقای شعاع شیرازی در قبرستان دارالسلم سنگی یافته اند که روی آن عبارت و قطعه ذیل منقور بوده:

«وفات خواجه قطب الدین علی بن خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی 784».

...تا اینجا می توان نتیجه گرفت که دو تن از فرزندان خواجه یکی به سال 784 و دیگری به سال 778 درگذشته اند، اما راجع به فرزند دیگرش شاه نعمان معلوم نیست قول صاحب خزانه عامره تا چه اندازه ارزش تاریخی دارد.

گذشته از شواهد وذکوره در فوق خواجه غزل ذیل را نیز در مرثیه یکی از فرزندان خود سروده است:

بلبلی خون جگر خورد و گلی حاصل کرد

                                          باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

...دانشمند گرامی آقای پژمان بختیاری، در صفحه هفتاد و نجم مقدمه دیوان خواجه به استناد به این بیت:

از آن زمان که از چشمم برفت رود عزیز

                                          کنار و دامن من همچو رود جیحون است

چنین نوشته اند:

«گویند فرزندی به نام شاه نعمان داشت که در هندوستان وفات یافته در برهان پور مدفون شد از اشعار خواجه نیز چنین برمی آید که پسری بزرگ داشته و در مسافرت بوده است گویا این غزل را بدو نوشته است:

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

                                          ببین که در طلبت حال مردمان چون است

چون این بیت در دیوان خطی متعلق به نگارنده بدین صورت ضبط شده:

از آن زمان که ز چنگم برفت یار عزیز

                                          کنار دامن من همچو رود جیحون است

تصور نمی کنم در فراق فرزند خواجه سروده شده باشد.

تحصیلات خواجه

بر خلاف آنچه در افواه عوام مشهور است، خواجه مدت مدیدی از عمر خود را در حجره مدرسه به سر برده و چنانکه سابقاً اشاره شد، شاید این مدت به چهل سال بالغ می شده زیرا مکرر در اشعار خود به این موضوع اشاره کرده است:

علم و فضلی که به چل سال به دست آوردم

                                          ترسم آن نرگس مستانه به یکجا ببرد

گذشته از این به طور که از اشعار خواجه استنباط می شود وی در تمام علوم و فنون متداوله آن زمان دست داشته و مکرر به رفعت مقام ادبی عظمت منزلت علمی خویش اشاره کرده و از دنائت ابناء روزگار و مجهول ماندن قدر خود، زبان به شکایت گشوده است:

...معرفت نیست در این قوم خدا را مددی

                                          تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

...بیشتر تذکره نویسان نیز به مقام ارجمند علمی و ادبی خواجه، اشاره کرده اند، دولتشاه سمرقندی می نویسد:

«- شاعری دون مراتب اوست- در علم تفسیر کلام الله مجید و فرقان حمید بی نظیر است و در علوم ظاهر و باطن، مشارالیه دانشمندان بصیر».

همچنین محمد گلندام که قولش درباره خواججه، بیش از دیگران قابل اعتماد است می نویسد:

«...محافظت درس قران و ملازمت شغل سلطان و تحشیه کشاف و مصباح و مطالع و مفتاح و تحصیل قوانین ادب و تحسین دواوین عرب، از جمع ابیاتش مانع آمدی ...»

...به هر حال خواجه پس از ختم دوره تحصیل، در سلک اهل عرفان داخل شده و پس از مدتی از آن جماعت نیز کناره گرفته و به قول خود ملازمت پیر دیر مغان را اختیار کرده است.(1)

شهرت خواجه

موضوع مهمی که در زندگی خواجه، جلب توجه می کند شهرت عالمگیر او در زمان حیاتش می باشد. زیرا به شهادت تاریخ، بیشتر بزرگان و شعرا، بعد از مرگ مورد تکریم و تعظیم قرار گرفته و کمتر در دوران زندگی اشتهاری یافته اند، محمد گلندام می نویسد:

«غزل های جهانگیرش بادنی (به ادنی) مدتی به حدود اقالیم خراسان و ترکستان و هندوستان رسیده و قوافل سخن های دلپذیرش در اقلّ زمان به اطراف و اکناف عراقین و آذربایجان کشیده... سماع صوفیان بی غزل شورانگیز گرم نشدی و بزم پادشاهان بی سخن ذوق آمیز او زیب و زینت نیافتی بلکه های و هوی مشتاقان بی ولوله شوق او نبودی و سرود و رود می پرستان بی غلغله شوق و ذوق او رونق نگرفتی ...».

در ضمن اشعار خواجه مکرر به این موضوع اشاره شده که چنانکه می فرماید:

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

                                          بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

...بر اثر همین شهرت عالمگیر خواجه بود که بیشتر سلاطین آن زمان، از دور نسبت به وی ارادت ورزیده و مکرر او را به دربار خود خوانده اند.

زندگانی ادبی و اجتماعی حافظ

برای درک افکار و عقاید کسی مانند خواجه،  باید اوضاع اجتماعی و سیاسی زمان وی را در نظر گرفت. چنانکه سابقاً اشاره کردیم خواجه در پر آشوب ترین ادوار تاریخی ایران می زیسته، زیرا پس از مرگ سلطان ابوسعید بهادر، آخرین پادشاه ایلخانی، اوضاع ایران یک باره دگرگون شد و هر کس در گوشه ای رایت خودسری و استقلال برافراشت و بالنتیجه سلسله های متعددی در ایران تشکیل یافت... این امرای خودسر، پیوسته به جان یکدیگر افتاده، بیشتر اوقات را به جنگ و جدال می گذراندند و بر اثر لشگر کشی های متوالی ایشان، مردم شهر ها و دهات دائماً دچار تشویش و اضطراب و گرفتار قتل و غارت بودند. بنابراین اگر قرن هشتم هجری را مغشوش ترین ادوار تاریخ ایران محسوب کنیم، به خطا نرفته ایم. برای مثال حکام و فرمانروایان شیراز را، در مدت این یک صد سال نام می بریم:

از 719 تا بعد 739 شاهزاده خانم کرد وجین دختر آبش خاتود

از 740 تا 742 امیر پیر حسین چوپانی

از 743 تا 758 شاه ابو اسحاق و برادرش مسعود شاه

از 758 تا 759 امیر مبارزالدین محمد مظفر

از 760 تا 786 شاه شجاع و چندی در میانه شاه محمود

786 تا 789 زین العابدین پسر شاه شجاع

در 789 تسلیم به امیر تیمور

از 789 تا 790 شاه یحیی

از 790 تا 795 شاه منصور

از 795 تسخیر مجدد شهر به دست تیمور

بدیهی است که اکثر این تغییرات و تبدیلات، با قتل و خونریزی و قتل و غارت صورت گرفته و هر یک از سلاطین نامبرده، به ذوق و سلیقه خود، قوانین و بدعت های تازه نهاده، پیوسته به عناوین مختلفه مردم را دچار رنج و مصیبت می کردند.

اوضاع اخلاقی و اجتماعی نیز، به تبع اوضاع سیاسی بی اندازه آشفته و در هم بود. حمله چنگیز و قتل و غارت های وحشیان خونخوار تاتار در قرن هفتم، کشور ایران را چنان ویران ساخت، که برای ترمیم خرابی های آن، صدها سال لازم بود و هر چند دوران هشتاد ساله سلطنت خواندان هولاگو مخصوصاً از عهد غازان خان به بعد مختصر آرامشی به وجود آورد، لیکن در نیمه دوم قرن هشتم، حمله خونخوار دیگری یعنی تیمور که به مراتب بدتر از چنگیز بود، دوباره کشور ستمدیده ما را زیر و زبر کرد و گذشته از خسارت نامحدود مادی، مفاسد و خرابی های معنوی تولید نمود، که قرن ها ایرانیان را از همراهی با کاروان تمدن جهان باز داشت.

...تیمور اگرچه در قساوت و خونخواری، پای کمی از چنگیز نداشت، اما در اداره ممالک مفتوحه و انتظام امور جمهور ابداً به پای او نمی رسید. نفاق و نزاعی که بلافاصله پس از مرگ تیمور، میان جانشینانش در گرفت، سوء تدبیر و عدم لیلقت او را به خوبی می رساند. چنگیز پرورش یافته صحرای مغولستان و دارای سادگی و نیروی بیابان نشینان بود، در صورتی که تیمور تربیت یافته شهر بود و در عین حال به واسطه نداشتن تحصیلات علمی و مبادی اخلاقی، هوش و درایت شهریاران را نداشت و معتقد بود که بسیط زمین گنجایش بیش از یک پادشاه را ندارد و آن پادشاه واحد هم باید او باشد.

ضعف اخلاقی و فقدان معلومات علمی، موجب اعتقاد شدید وی به اوهام و خرافات بود، زیرا انسان چون از حکومت عقل سلیم محروم شد، متوجه اوهام می شود و در کارها به تفأل و تطیر توسل می جوید، مثلاً وصیت کرد که بعد از مرگ سید برکه را بالای سرش دفن کنند و با این حال به مذهب اعتقاد درستی نداشت و تغییر مذهب را به مقتضای سیاست جایز می شمرد، چنانکه به اسم حمایت از مذهب سنی، شیعه ها را می کشت و در دمشق حمایت مذهب شیعه را بهانه قرار داده سنی ها را به قتل رسانید، همه چیز را در مقابل حب جاه زیر پا می گذاشت و هیچ یک از اصول اخلاقی را در زندگی مراعات نمی کرد: فرزندان نیز، پستی همت و ضعف نفس را از او به ارث برده بودند چنانکه شاهرخ هنگام ورود به هر شهری ابتدا به دیدن زهاد و پای بوسی مرتاضین می رفت و در 823 ضمن جنگی که با قرا یوسف ترکمان کرد، دستور داد که دوازده هزار از سادات و متزهدین ختم انّا فَتَحنا بگیرند.

شیوع این گونه موهومات در میان ایرانیان، میراث عهد تیموری است و بیشتر کتبی هم که در موضوع فالگیری و جفر و رمل و اسطرلاب و علم اعداد و تعبیر خواب و تسخیر اجنه و کواکب و آداب چله نشینی و غیره نوشته شده متعلق به عهد تیموری و دوره بعد از آن است. در این دوره قطع و فصل امور کشور، به دست زهاد و مشایخ بود و گاهی تصمیمات ایشان بر خلاف اراده و دلخواه سلاطین اتخاذ و اجراء می شد. در قرن هشتم موهومات چنان در اذهان مردم جایگزین شدند که دیگر علماء و فلاسفه آن زمان هم، فکر مستقل نداشتند و مبادی معلومات ایشان به خرافات و خیالات متکی گردید.

هر اندازه که این ضعف زیاد تر می شد، فلسفه جبر قوت می گرفت و مظاهر آن در اشعار شعراء و کتب علمای این زمان هویدا می گشت چنانکه خواجه نیز، چون پرورده این محیط و تحت تأثیر افکار فلاسفه و دانشمندان این زمان تربیت یافته بود، جبری بودن وی از اشعارش آشکار و غیر قابل انکار است....

اوضاع مذهبی در قرون 7و8

در دوره بعد از مغول، به ویژه در عهد تیموریان، حقایق مذهبی از میان رفته و ظاهر پرستی و ریا جایگزین آن شده بود، تیموریان به ظواهر مذهبی خیلی اهمیت می دادند و دست ملانمایان را بر جان و مال مردم باز می گذاشتند، چنانکه سادات محتسب به خانه ها می رفتند، خُم شکنی می کردند و هزار گونه اغراض شخصی را به عنوان اجرای احکام شرعی به کار می بردند، حتی سید عاشق محتسب به خانه پسران شاهرخ می رفت و خُم می شکست. شغل احتساب و نظایر آن رواج غریبی پیدا کرد و قضات و مشایخ صوفیه تا آنجا اهمیت یافتند، که امرای تیمور برای کسب شهرت و عوام فریبی هفته ای یک یا دو بار به مدارس و مجالس وعظ علما و حلقه ذکر صوفیان می رفتند.

نفوذ فوق العاده متصوفه و انتصاب فرق مختلفه صوفی با علی علیه السلام و یا یکی از اولاد آن حضرت، به تدریج موجب تقویت مذهب شیعه و رواج آن گردید و نتیجه این مقدمات در زمان صوفیه آشکار گشت. شاید هم یک علت توجه اولاد تیمور به اهل تشیع، رقابت شدید ایشان با سلاطین آق قوینلو بود، که در مذهب تسنن بی اندازه متعصب بودند، چون بحث در این مطلب مربوط به زمان بعد از خواجه است، از آن می گذریم.

...این اوضاع موجبات شکایت اهل ذوق و فطانت و صاحبان هوش و کیاست را که از فشار ارباب ریا و سالوس به تنگ آمده بودند فراهم آورد، چنانچه در اشعار این زمان شکوه از زرق و عوام فریبی بیش از شکایت از جور امراء و ظلمه دیده می شود، زیرا مظالم امراء اثرش آنی و ناپایدار بود ولی آثار این حرکات ناهنجار در حیات عمومی و خصوصی و شئون مادی و معنوی مردم برای همیشه باقی می ماند. دیگر از خصوصیات این عهد تفرق و تشعب صوفیه است، بدین معنی که هر یک از بزرگان این فرقه، بدون آنکه در اصول عقاید خود، اختلاف اساسی با دیگران داشته باشد، شعبه جدیدی تأسیس می کرد و برای آنکه ظاهراً میان پیروان او و دیگران تفاوتی موجود باشد، بدعت های تازه ای می گذاشت و به علت همین اوضاه بود که خواجه می فرمود:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

                                          چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

جنبه انتقادی حافظ

اوضاع و احوال مذکوره در فوق، خواجه بزرگوار شیراز را به حدی آزرده خاطر ساخت، که با وجود تعصب شدید عوام و نفوذ فوق العاده علما و متصوفه، به تنهایی در برابر هر دو فرقه قیام نمود، بدون بیم و هراس با بهترین و مؤثرترین زبانی مردم را به حقیقت نیات و اعمال سوء ایشان متوجه می کرد.

همین شجاعت ادبی و شهادت اخلاقی خواجه است، که تا این اندازه وی را در نظر خودی و بیگانه به عظمت و بزرگی معرفی کرده است... علت اینکه خواجه در اشعار انتقادی خود بیشتر با اسامی میخانه و پیر می فروش و غیره توسل جسته، از باب بی پیرایگی و سادگی میگساران است، چه در نظر خواجه مردم مزور و متقلب حتی از اشخاص سفاک و خونریز بدترند، شعرای بعد از حافظ، اصطلاحات دیر مغان و خرابات و شیخ و صوفی و امثال آنها را از او تقلید کرده اند.

اشعار انتقادی حافظ

مجموع اشعار انتقادی خواجه را می توان به دو طبقه تقسیم کرد: اول دوره ای است که خواجه از صحبت زهد فروشان ریاکار بیزاری جسته و به گفته خود از مدرسه به خانقاه رفته است:

عنان به میکده خواهم تاخت زین مجلس

                                          که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ

                                          که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

...مرحله دوم انتقاد خواجه از صوفیان زمان خود و کسانی است که این لباس را وسیله کسب ثروت و شهرت قرار داده و به نام پیر و مرشد، مردم را گمراه می کردند و به قول خودش مرحله انتقال خواجه از خانقاه به میخانه است:

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

                                          کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

                                          ***

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

                                          ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد 

                                          ***

صوفی شهر بین که چون لقمه شبه می خورد

                                          پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف

خرقه پشمینه

چنانکه اشاره کردیم خواجه پس از دخول در حلقه درویشان، مدتی با ایشان بسر برده و چون در آن زمان صوفیه نیز لباس فقر را وسیله عوام فریبی قرار داده بودند، خواجه از آن جماعت هم بوی صدق و صفا نشنیده و سرانجام از کسوت این طایفه بیزاری جسته، چنانکه مکرر در اشعار خود به این موضوع اشارت کرده است:

از این مرقع پشمینه نیک در تنگم

                                          به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن

                                          ***

من این مرقع پشمین چو گل بخواهم سوخت

                                          که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید

                                          ***

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست

                                          پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم

گوشه نشینی حافظ

رواج بازار ریا و سالوس و انتشار تزویر و فساد، در میان معاصرین خواجه، به قدری وی را آزرده خاطر ساخته بود، که مکرر در اشعار خود میل به گوشه نشینی و انزوا را اظهار داشته و مصاحبت جام باده را بر معاشرت با یاران دو دل ترجیح نهاده است:

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

                                          که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم

                                          یعنی از خلق جهان، پاک دلی بگزینم...

                                          ***

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

                                          زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد

                                          از گرانان جهان رطل گران ما را بس...

عقیده حافظ

پیش از ورود به این مبحث باید متذکر بود، که خواجه نیز مانند سایر شعراء اشعار خود را در دوره های مختلف زندگی سروده و به مقتضای هر زمان افکاری اظهار داشته است. که پیدا کردن عقیده ثابت و واحد او از میان آنها کاری بسیار دشوار و شاید غیر ممکن باشد.

در اینکه خواجه از شعرای صوفی مشرب بوده، چندان تردیدی نیست فقط باید نوع و طریقه تصوف وی را تحقیق کرد.

آنچه از مطالعه دیوان حافظ بر می آید این است که وی پس از پایان دوره تحصیل، داخل حلقه صوفیان شده و مدتی در پی راهنما و مرشدی می گشته؛ چنان که لزوم آن را در اشعار خود مکرر تذکر داده است:

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

                                          که گم شد آنکه در این ره بر رهروی نرسید

                                          ***

شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد

                                          که چند سال به جان خدمت شعیب کند

                                          ***

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن

                                          ظلمات است بترس از خطر گمراهی

...ظاهراً خواجه پس از تجسس بسیار پیری را در خور ارشاد و لایق راهنمایی خویش نیافته و گفته:

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

                                          ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

                                          به دست شاه وشی ده که محترم دارد

مراد دل ز که جویم که نیست دلداری

                                          که جلوۀ نظر و شیوۀ کرم دارد

ز سر غیب کس آگه نیست قصه مخوان

                                          کدام محرم دل ره درین حرم دارد

...جامی نیز که اندکی بعد از فوت خواجه تولد یافته و نزدیک ترین نویسندگان عارف به زمان او و خود از بزرگان عرفان است می نویسد:

«... معلوم نیست دست ارادت به پیری داده باشد ولی معانی این طایفه را خیلی خوب ساخته است ...»

چنین برمی آید که خواجه پس از مدت ها جستجو سرانجام به خود رجوع کرده چنانکه فرماید:

سال ها دل طلب جام جم از ما کی کرد

                                          آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود

                                          طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

                                          کو به تأیید نظر حل معما می کرد...

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

                                          وندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

                                          گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

آنکه چون غنچه دلش راز حقیقت بنهفت

                                          ورق خاطر از این نکته محشا می کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

                                          دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

در اینجا خواجه همان عقیده مولوی را اظهار کرده که می گوید:

دست بگشا دامن خود را بگیر

                                          مرهم این ریش جز این ریش نیست

زیرا به عقیده اینان تصوف حقیقی موجود در خود انسان هست...

استحکام اشعار حافظ

برخی استحکام عبارت را از جهت طبیعی نبودن آن می پندارند، در صورتی که انسجام عبارت، عبارت از جا افتادگی کلمات و جمل است، زیرا کلمات ذاتاً استحکامی ندارد و استحکام حقیقی نتیجه پیوستگی معانی است، ترکیب جمل در عبارات عهد سامانی طوری است، که اولی مقتضی دومی و دومی مقتضی سومی است یعنی رابطه جمل جعل شاعر نیست، بلکه طبیعی و قابل قبول عرف است، این استحکام در معانی و بنیان شعر، در ادبیات عهد غزنوی عمومی است، منتهی کمال ظهورش در اشعار فردوسی و عنصری دیده می شود. فریفتگی به اشعاری مانند اشعار سعدی نه از نظر غیر طبیعی بودن معانی است بلکه از نظر نظم جمل و عبارات است وگرنه معانی که او استعمال کرده همان معانی متداول و متعارف می باشند این اثر یعنی استحکام بیان و کیفیت ارتباط معانی، در شعر عهد غزنوی مجود و در اشعار سعدی و حافظ، به درجه کمال خود رسیده است.

تعلیمات اخلاقی

شاعر وقتی راهنمای تعلیم و تربیت شود که متکی به خود باشد، نه اینکه تحت تأثیر افکار دیگران قرار گیرد و به عبارت اخری مجتهد باشد نه مقلد.

مثلاً سنایی در آن قسمت از زندگی که تحت تأثیر اوضاع درباری بوده فکر چندان بلندی ندارد ولی همین که استقلال فکری پیدا کرده، معانی بلندی اظهار داشته و راهنمای تعلیم و تربیت شده است. و چون به یک حقیقت توجه دارد، مدح و هجا در اشعارش کمتر دیده می شود لیکن در اشعار انوری قضیه معکوس است یعنی چون شاعر مقصد واحدی نداشته، مدح و هجا زیاد سروده و به قضایای خصوصی و شخصی بیشتر توجه کرده است، همچنین مججیر بیلقانی که تحت تأثیر افکار گذشتگان و معاصرین و واقع شده، بنای موعظه و نصیحت را گذاشته و مردم را به قناعت و اعتزال خوانده، در حالی که شخصاً نه قانع بوده و نه گوشه نشین و به همین سبب نصایحش در دیگران اثری ندارد. اما حافظ چون دارای مقصد معینی است و تحت تأثیر دیگران قرار نگرفته و در حقیقت استقلال فکری دارد نصایحی که می دهد مؤثر بوده و غالباً به صورت ضرب المثل درآمده اند مانند این بیت:

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی

                                          حاصل از حیات ای دل یک دم است تا دانی

همچنین خاجه به واسطه مناعت طبع، بر خلاف شعرای چاپلوس درباری، پادشاه مستبدی مانند سلطان احمد جلایر را مخاطب ساخته و می گوید:

شاه را به بود از طاعت صد ساله زهد

                                          قدر یک ساعت عمری که در او داد کند

حافظ در عین حال که مردم را به عیش و طرب می خواند، به حد و اندازه ای قائل است و بر خلاف تصور بعضی کوته نظران، آنقدرها هم لااُبالی نیست چنانکه گوید:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

                                          ورنه اندیشه این کار فراموشش باد

آنکه یک جرعه می از دست تواند دادن

                                          دست با شاهد مقصود در آغوشش باد

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha