نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ شنبه ۱۳ آذر
اِسَّبِت ٣ ربيع الاول ١٤٣٨
Saturday, December 03, 2016
کد : 592-38849      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ سه شنبه ۲۶ فروردين   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ سه شنبه ۲۶ فروردين    تعداد بازدید : 361

داستان بچه گانه بزغاله عینکی

داستان بچه گانه بزغاله عینکی

داستان بچه گانه بزغاله عینکی

گوسفند عینکی

يك بزغاله بود عينكى.وقتى عينك داشت همه چيز را بزرگ می دید.وقتى عينك نداشت همه چيز را كوچك می دید. يك روز رفته بود به صحرا، يك توله سگ ديد.فكر كرد گرگ است.پا گذاشت به فرار.آن قدر تند دويد كه عينكش افتاد.برگشت كه عينكش را پيدا كند، يك گرگ جلوى رويش پيدا شد.گرگ گفت : «! بيا جلو كه م ىخواهم بخورمت »

بزغاله فكر كرد يك توله سگ است.گفت : «برو دنبالِِِِ كارَت،حوصله ي شوخى ندارم  »

گرگ گفت : « من هم شوخى ندارم!بيا جلو كه دارم ازگرسنگی می میرم. »

بزغاله عصبانى شد.رفت عقب، آمد جلو.دويد كه با كلّه بزند به شكم گرگ.گرگ دهان گند ه اش را باز كرد.بزغاله رفت توى شكم گرگه. ديد جايش خيلى تنگ است.خيال كرد توى شكم مامانش است و هنوز به دنيا نيامده. هنوز هم كه هنوز است بزغاله همان جاست و

منتظر است كه به دنيا بيايد....

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha