نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ پنج شنبه ۱۸ آذر
اِلخَميس ٨ ربيع الاول ١٤٣٨
Thursday, December 08, 2016
کد : 672-38226      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ دوشنبه ۲۵ فروردين   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ دوشنبه ۲۵ فروردين    تعداد بازدید : 187

زندگینامه احمد نصرالهی

احمد نصرالهی● متولد پنجم تیرماه ۱۳۳۰ بابل ● دیپلم کشاورزی ۱۳۵۱ ● ۴۰ نمایشگاه انفرادی در ایران و چین بیش از شصت نمایشگاه گروهی در ایران، ایتالیا، چین، امارات عربی، انگلستان، سوئیس

در فاصله بیست کیلومتری شمال بابل، روستای بایکلای، احاطه شده در میان شالیزارها و مزارع پنبه و کنجد قرار دارد که محل تولد احمد نصرالهی و سپری شدن سال‌های کودکی او است. کار پدر کشاورزی بود و مزد او از کار و تلاش بی‌پایانی که در زمین داشت، تنها سهم کمی بود، که مالک یا ارباب ده به او می‌داد. کار سخت و طاقت‌فرسا بود و سهم اندک. امیدی هم به آینده نیست. آب و زمین همه متعلق به مالک است. سال‌های خشک و کم محصول و سال‌های آفت، روزگار رنج مضاعف بود. تنها امید پسران بودند.

امید به روزی که آن‌ها هم دوش‌به‌دوش هم کار کنند. آغاز این همکاری چندان هم دور نبود. پنج یا شش سالگی. به هر تقدیر حاصل یک سال زحمت خانواده، محصولی بود، که با ذخیره بخشی و فروش بخش دیگری، می‌بایست یک سال را با آن سپری کرد. گاه مادر با سفره‌ای پر پذیرای خانواده خود می‌شد، و گاه فقط آن‌قدر بود که شکم را به سختی سیر می‌کرد و شکری بر زبان جاری. هر چه بود سعادت کودکی و میل به بازی و شادی، خیلی زود محتوای سفره پر یا خالی را از یادها می‌برد و جریان بازی (زندگی) از سر گرفته می‌شد. روزها، هرگاه که باران نبود، بیرون از خانه سپری می‌شد. فضای امن برای بازی، به‌قدر کافی مهیا بود. به‌زودی سال‌های مدرسه فرا رسید. پدر احمد را به مدرسه فرستاد. با هزاران امید. اولین سال تحصیل، مصادف با اولین سال راه‌اندازی مدرسه در بایکلای است. اما هنوز جایی برای آن ساخته نشده است. پیش از این مکتب خانه بود.

پس «تکیه» ده کلاس درس شد. «تکیه مقابل قبرستان بزرگ ده بود و من به‌راستی گاهی اجدادم را خوابیده در مقابلم می‌دیدم.» چند روز بعد سه کتاب کاملاً نو به بچه‌ها داده شد. حساب‏، فارسی، علوم. بوی نویی و بوی تازگی کتاب‌ها، حداقل تا مدتی شوق آفرین شد. آن‌ها پر بودند از عکس و نقاشی. بچه‌ها همان روز اول همه صفحات کتاب‌ها را ورق زده و عکس‌ها و نقاشی‌ها را دیده و به هم نشان دادند، بعد از آن مرارت درس آغاز شد، و زیبایی تصاویر از یادها رفت.

عکس‌العمل احمد، بارها و بارها ورق زدن و دیدن کتاب‌ها بود. نقاشی‌ها زبان ساده‌ای داشتند. پدر به دخترش لیوانی آب می‌داد. کشاورزی سوار بر اسب و داس در دست در باران می‌رفت. دختری دور سایه دوستش که روی زمین افتاده بود، خط می‌کشید و... تصاویر زیبا بود و نمی‌شد بی‌تفاوت ماند. پس با مدادش شروع به رنگ‌آمیزی مجدد آن‌ها کرد. از کتاب فارسی شروع شد. به‌زودی همه تصاویر بازسازی (؟) شدند.

حتی عکس‌های شاه و فرح. با شوق بسیار، شاه‌کارهایش را به پدر و مادر نشان داد. پدر فقط چشم غره‌ای نشان داد، اما مادر به‌سختی او را کتک زد. «مادرم نگران بود که خط‌خطی کردن عکس شاه و فرح برای‌مان دردسر‌ساز شود و پای ژاندارم‌ها به میان بیاید. ترس و نگرانی مادرم به قدری زیاد بود که مرا نیز سخت مریض کرد و تا یک‌ماه در تب می‌سوختم.»

احمد بعد از این تشویق، کارش را باز هم ادامه داد. ولی فهمید که بهتر است کارهایش را به پدر، مادر معلم و ژاندارم‌ها نشان ندهد. بعد از مدتی هم یاد گرفت به‌جای نقاشی روی تصاویر، بهتر است از روی آن‌ها نقاشی بکشد. همشاگردی‌ها اولین مشوقان او شدند. معلم کلاس پنجم هم مشوق دیگر او شد.

در باریکلای فقط تا کلاس پنجم می‌شد درس خواند، بنابراین پدر، او را برای ادامه تحصیل به شهر بابل فرستاد. آن‌جا جایی را برایش اجاره، و بعد اول او را به خدا و سپس به آشنایانی که سراغ داشت سپرد و به روستا برگشت.

روزها و شب‌های تنهایی آغاز شد. «اتاقم به اندازه ۳×۲ متر بود. برای این‌که رطوبت اذیتم نکند، با مقدار زیادی کارتن کف آن را پوشاندم. هنوز برق نداشت و با چراغی نفتی آن را روشن می‌کردم. شب‌ها به‌خصوص خیلی سخت می‌گذشت. وقت خواب، همه جا را سکوت و تاریکی مطلقی فرا می‌گرفت. در این سکوت و تاریکی، هر صدایی برای من تبدیل به هیولا یا جانوری مخوف می‌شد.»

کلاس ششم را در دبستان «عموزاده» درس خواند. و برای تحصیل در دبیرستان در مدرسه «آیت‌الله نوری» ثبت‌نام کرد.

نقاشی رفته‌رفته جای بیشتری در زندگی او پیدا می‌کرد. آن سال رفوزه شد. دل به درس نمی‌داد. بیشتر دوست داشت نقاشی بکشد. هر عکسی که علاقه‌اش را بر می‌انگیخت، می‌کشید. تشویق دیگران شوق او را باز هم بیشتر کرد. ولی درس رقیب نیرومندی بود. نیاز داشت و می‌بایست به هر طریق دیپلم را می‌گرفت. پس در هنرستان فنی‌وحرفه‌ای «نوشیروانی» بابل- که اولین سال تاسیس آن بود- و در رشته مکانیک اسم نوشت. سه سال اول به هر صورت سپری شد. ادامه آن تا سطح دیپلم، مشروط به قبول شدن در امتحان بود و احمد شانسی نداشت. به او توصیه کردند که برای ادامه در هنرستان کشاورزی ساری ثبت‌نام کند. پس به ساری رفت. هنرستان کشاورزی ساری شبانه‌روزی بود و دیگر نه مشکل غذا داشت و نه تنها می‌ماند. (۱۳۴۷-۱۳۵۱)
در همین ایام، اتفاق تلخی، خانواده‌اش را از روستا به بابل کشاند. پدر که در انقلاب سفید شاه، صاحب زمین شده بود، از بد روزگار، سه سال خشک‌سالی پی‌درپی و قطحی، او را مجبور به فروش و ترک‌مایملک خود در روستا و مهاجرت به شهر کرد. حداقل در شهر می‌شد کاری کرد و کسبی راه انداخت، اما کسب‌وکار سرمایه می‌خواست که پدر نداشت. فروش میوه با چرخ‌دستی، حداکثر کاری است که در توانش بود. مادر نیز، به قوت غریزه مادری، در کنار کار در خانه، و جمع‌جور کردن بچه‌ها، به کار در خانه مردم و رختشویی مشغول می‌شد. «مادرم» گاهی با خود کفش و لباس‌هایی که به او داده بودند برای ما می‌آورد، ما هم آن‌ها را می‌پوشیدیم. ولی از این شرایط واقعا رنج می‌بردم. پسر بزرگ خانواده بوده، و دوست داشتم برای تغییر این شرایط کاری کنم. مصمم بودم به هر طریق و هرچه زودتر آن‌قدر ثروتمند شوم تا این وضعیت را جبران کنم.»

نقاشی امیدی برای کسب درآمد شد. در ساری بیشترین کاری که انجام داد نقاشی بود، اغلب هم کپیه‌هایی را می‌کشید که شانس بیشتری برای فروش داشت. «یکی از معلم‌های هنرستان به نام مهندس دهقان، که در امریکا تحصیل کرده بود، وقتی تلاش و نقاشی‌هایم را دید، خیلی تشویقم کرد. جایی را بیرون خوابگاه برایم فراهم کرد، رنگ، بوم و سه‌پایه دراختیارم گذاشت و گفت تو فقط نقاشی کن. اصلاً هم نگران نمره درس‌هایت نباش.»

سال پنجم دبیرستان، در مسابقات دانش‌آموزی شرکت کرد، و صاحب عنوان شد. تابستان همان سال نیز به اردوی ده روزه‌ای در منظریه تهران فرستاده شد. اولین بار بود که تهران را می‌دید، و این سفر موقعیت مناسبی شد، تا به طورجدی، هم با هنر، و هم با هنرمندان جوان و با انگیزه آشنا شود.

حسین گلبا، بیژن بیژنی (شاعر) سیروس شاملو و... دوستی‌هایی که اغلب تداوم یافت و از خلال همین دوستی‌ها، رفته‌رفته با نام و کار اساتید تاریخ نقاشی آشنا شد: رمبراند،‌ رافائل، شیشکین، امپرسیونیست‌ها، ونگوگ و...
دیپلم که گرفت به سربازی رفت. (۱۳۵۱-۱۳۵۳) همان سال هم ازدواج کرد. «هزینه ازدواج و تشکیل زندگی را از طریق فروش نقاشی‌هایم تامین کردم.» بعد از دوره آموزشی به عنوان «سپاه ترویج آبادانی» به یکی از روستاهای اطراف سنندج فرستاده شد، و همسرش را نیز با خود برد. فقر و تنگ‌دستی مردم برای او چیز غریبی نبود. اوقات زیادی را به نقاشی می‌گذراند. هنوز کپی می‌کرد، و نقاشی واسطه‌ای برای ارتباط او با مردم شد.

علاقه مردم او را مشتاق کرد به آن‌ها نیز آموزش دهد. پس مکانی را برای این منظور فراهم، و آموزش را شروع کرد. همسرش نیز در کنار او به آموزش گلدوزی پرداخت. فعالیت نقاشانه‌اش، سبب آشنایی او با چند افسر وظیفه شد. این آشنایی به تدریج زمینه بحث‌هایی را فراهم کرد که احمد نصرالهی تاکنون کمتر به آن‌ها فکر کرده بود. تا پیش از این فقر برای او امری طبیعی بود، ولی حالا حرف‌هایی درباره علل فقر می‌شنید. بیشتر نشانه‌ها و اشاره‌ها نیز سمت‌وسویی سیاسی می‌یافت. به یاد آوریم که این سال‌ها مصادف با اوج‌گیری جنبش‌های مسلحانه، دانشجویی و مخفیانه بر علیه رژیم پهلوی بود.

بعد از سربازی، به بابل برگشت، و به استخدام آموزش و پرورش درآمد، و به عنوان مربی تربیت‌بدنی به خدمت مشغول شد. (۱۳۵۳-۱۳۸۲) با حقوق ماهی هفتصد تومان. در هفته دو روز نیز «در خانه جوانان» به آموزش نقاشی پرداخت. هنوز نقاشی کپی کار است، ولی رفته‌رفته دوستی‌هایی شکل گرفت که موجب تجربه‌های تازه‌ای برای او شدند.

محمد مهدی علیزاده و ناصر امامی، دوستانی هستند که به اتفاق برای نقاشی از منظره به طبعیت می‌رفتند.» «با ناصر که برای نقاشی می‌رفتیم، مثل ونگوگ کلاه حصیری روی سرمان می‌گذاشتیم و سعی داشتیم مثل هم او نقاشی کنیم.» از طریق امامی با «ابوالقاسم اسماعیل‌پور»(۱) نیز آشنا شد.

ابوالقاسم از زمان دانش‌آموزی به طور جدی اهل مطالعه بود. به زبان هم آشنایی داشت و گاهی هم به ترجمه می‌پرداخت.
اوج‌گیری بحران در آغاز سال‌های پنجاه، محدود به تهران نشد و دامنه آن به بسیاری دیگر از شهرها گسترش یافت. بابل با سابقه روشنفکری دیرینه‌ای که داشت بسیار مستعد برای پذیرش دگرگونی بود و پتانسیل‌های فراوانی برای شکل بخشیدن به فعالیت های اجتماعی و فرهنگی از خود نشان داد. جمع کثیر روشنفکران و هنرمندان در سال‌های پنجاه گواه این امر است. محمد زمان زمانی، حسین گلبا، رضا یحیایی، ناصر امامی، بردیا شهمیری و علیزاده از جمله نقاشان فعال در این سال‌ها می‌باشند. حضور نصراللهی دراین فضا، چشم‌اندازهای تازه‌ای مقابل او گشود.

«ناصر حریری پیش از این انجمن شعری را تشکیل داده بود که از جمله اهداف آن کتاب‌خوانی نیز بود. بعد او با همراهی حسین گلبا، گروهی از نقاشان بابل را با عنوان «گروه نقاشان آزاد» گردهم جمع و اولین نمایشگاه خود را در خانه فرهنگ بابل برگزار کردند. (۱۳۵۵) در یک بولتن هم اهداف خود را از تشکیل این گروه شرح دادند. شناسایی نقاشان و علاقه‌مندان به نقاشی، از جمله اهداف این گروه بود، و به موازات آن آموزشگاهی نیز به اسم «آموزشگاه تجسمی آبی» تاسیس کردند.»

«این آموزشگاه تا مدت‌ها، به‌طور مستقیم شهریه‌ای از هنرجویان خود نمی‌گرفت. در واقع صندوقی در محل آموزشگاه بود و هنرجویان، اگر تمایل داشتند، پولی در آن می‌ریختند. بیشتر هزینه‌ها، از طریق ماهیانه اعضا تامین می‌شد.»

«از جمله اهداف‌ دیگری که این گروه دنبال می‌کرد، دعوت از هنرمندان مطرح مثل علی‌اکبر صفاییان، بهرام عالیوندی، اسماعیل مرزایی، بهمن جلالی، نصرالله کسراییان، محمد حقوقی و... بود که به بابل آمده، کارهای اعضا را می‌دیدند، راهنمایی می‌کردند، و گاه سخنرانی عمومی برای آن‌ها گذاشته می‌شد. علی‌اکبر صفاییان، تا مدت‌ها، هر ماه بدون هیچ‌گونه چشمداشتی به بابل می‌آمد و با نقاشان ارتباط بسیار نزدیکی پیدا کرده بود.»

کار دیگری که گروه به صورت پیگیر آن را ادامه داد، کتاب‌خوانی بود. بدین شکل که ابتدا کتابی معرفی، خوانده و سپس به بحث گذاشته می‌شد. کتاب‌هایی مثل «تاریخ اجتماعی» (مرتضی راوندی) «چگونه انسان غول شد»، رمان، داستان، کتب تاریخی و...
معرفی و تماشای فیلم، تئاتر، و آشنایی با دیگر شاخه‌‌های هنر، و نقد و بررسی هر کدام، از جمله برنامه‌هایی بود که در گروه به طور مرتب صورت می‌گرفت.

در این گروه، حسین گلبا مسئول تجسمی و مدیر گروه، ناصر حریری مسئول فرهنگی، و حسین حسینی مسئول تدارکات بودند.

«مدتی بعد حسین گلپا، تصمیم به مهاجرت به ایتالیا را گرفته بود، و من دعوت شدم تا به جای ایشان مسئولیت تجسمی گروه و آموزشگاه را به عهده بگیرم.

برای این منظور نیز از من خواسته شد تا تدریس «در خانه جوانان» را کنار بگذارم. بعدا فهمیدم این کارشان نوعی موضع‌گیری سیاسی بود. هم‌چنین چون مدرک تحصیلات عالی نداشتم، لازم شد تا توانایی‌ام مورد ارزیابی قرار بگیرد. به همین جهت ابتدا به اداره فرهنگ و هنر تهران و از آن‌جا نیز به هنرستان تجسمی پسران معرفی شدم. مرحوم حسین شیخ و بهرام عالیوندی، هرکدام جداگانه کارهایم را مورد ارزیابی قرار داده و تایید کردند.»

حضور نصرالهی در «گروه نقاشان آزاد»، او را در فضایی روشنفکرانه، فعال و با انگیزه قرار داد، و فرصتی شد تا ضمن آشنایی با نوگرایی و برخی از نقاشان نوگرا، در جریان اندیشه‌های رایج روشنفکری نیز قرار بگیرد. «به حدی شیفته خواندن شدم، که شب‌ و روزم غرق در آن شد. دوست داشتم کاری به جز آن نداشتم.»

در این زمان او طیف وسیعی از تجربیات مدرن در نقاشی را دنبال کرد. گاه متاثر از ونگوگ و نقاشان اکسپرسونیست تجربه‌آموزی می‌کند، و گاه به تبعیت از نقاشان کوبیست، سوررئالیست و سمبولیست. و گاهی نیز متاثر از فضای ملتهب سال‌های انقلاب به شیوه نقاشان رئالیست اجتماعی مکزیک. و البته هنوز، برای امرار معاش، تا حدودی کارهای گذشته را نیز دنبال می‌کرد. «چون در طول روز درگیر کارهای گروه بودم و فرصتی نبود، شب‌ها تا دیروقت، کارم خط‌کشی و نقاشی روی بدنه و اتاق کامیون‌هایی بود که در مازندران ساخته می‌شد.»

در اواخر سال‌های پنجاه و اوایل سال‌های شصت، هنگامی که اختلاف آرا گروه‌های سیاسی در ایران به اوج رسید و نبردهای مسلحانه آغاز شد، فعالیت‌های آن‌ها متوقف، و اعضای گروه پراکنده و «آموزشگاه تجسمی آبی» نیز تعطیل شد.وسعت تحولات در سال‌های انقلاب، درگیری‌های سیاسی، و اختلاف نظرها، شرایط جدیدی به‌وجود آوردند که انطباق با آن برای احمد نصراللهی مدتی زمان برد، و فاصله‌ای دو یا سه‌ساله در روند تجربیات او به‌وجود آورد، در عین حال این فاصله زمانی برای او این مزیت را داشت که وقتی مجدداً نقاشی را شروع کرد، کارش با تمرکز و آگاهی بیشتری همراه شد. به عبارتی تنوع‌طلبی گذشته، جای خود را به شیوه تقریبا واحدی در کار بخشید.

اگر پیش از این وسعت کاوش‌گری‌های او از ساخت و پرداخت دقیق اشیا تا بکارگیری خطوط روان و رنگ‌های درخشان را در بر می‌گرفت، از این به بعد، تجربه‌های او به استفاده از رنگ روغن و یا آب رنگ و آب مرکب و نقاشی از طبیعت و با قلم‌هایی آزاد و فضایی اکسپرسیونیستی محدود شد. این سه سال زمان مناسبی برای بازنگری تجربه‌های گذشته و برخوردی آگاهانه به مقوله نقاشی بود. او، هم جایگاه خودش را به عنوان یک نقاش، و هم جایگاه نقاشی را به عنوان هنر، و زبانی تجسمی، مورد ارزیابی قرار داد. بنابراین، انجام بسیاری از کارهای گذشته را که صرفا جهت امرار معاش به آن می‌پرداخت، کنار گذاشت، و تلاش کرد تا از نقاشی به عنوان وسیله‌ای برای بیان خواسته‌ها، اندیشه‌ها و احساسات خود بهره برد.

ضمناً به موقعیت خود به عنوان انسانی متعلق به زمان و مکان حاضر نیز توجه کرد. بنابراین قدم در راهی پر از ابهام گذاشت، و جستجوهای بی‌وقفه‌اش، تلاشی شد، برای یافتن راهی که می‌بایست قدم به قدم کشف شود. در این مسیر آن‌که بیش از هرکس راهنمای او شد، دوست آغاز جوانی‌اش «ابوالقاسم اسماعیل‌پور» بود. «دکتر اسماعیل‌پور دنیای نمادها و نشانه‌ها را به روی من گشود، و ریشه‌ها و ارزش و اعتبار آن‌ها را برای من شرح داد. او مرا با نمادها و نشانه‌ها و مفاهیمی آشنا ساخت که از اعماق تاریخ، و از آرزوها، امیدها، حسرت‌ها و دردهای مشترک بشری ریشه می‌گرفتند.

توسط او مطالعات من نظم پیدا کردند، و در راهی افتادم که دیگر ثروتمند شدن هدفم نبود، بلکه آموختن و آموزش مهم‌ترین هدف‌هایم شدند.»

بعد از این روش کار او کاملاً تغییر کرد. دیگر فقط طبیعت صرف، الگوی او نیست، و اسلوب کار او عبارت می‌شود از بکارگیری خطوط کناره نما سطوح نسبتاً تخت و درخشان رنگ، و سادگی گاه در حد ایجاز فرم‌ها و اشیا، و استفاده از نمادهایی چون گاو، درخت، زن، ماه، پرنده و .... «به روایت یک اسطوره ایرانی ماقبل زرتشت که به دوره هنر ایرانی مربوط می‌شود، گاو نخستین آفریده است. مهر یا میترا که یکی از خدایان هند و ایرانی است، با پیام خورشید، گاو را دستگیر و به غاری می‌برد و او را در آن‌جا قربانی می‌کند. معجزه قربانی گاو این است که سراسر زمین سرسبز شد، از مغز او سرسبزی، از خونش تاک، و از ستون فقراتش حبوبات، و از نطفه‌اش انواع و اقسام جانوران به‌وجود آمده است.»(۲)
نصراللهی تجربیات جدید خود را در ابتدا در مازندران (۱۳۶۶ بابل و ۱۳۶۷ ساری) و سپس در تهران به نمایش گذاشت (۱۳۶۸ گالری سیحون)
ابوالقاسم اسما‌عیل‌پور در بروشور نمایشگاه در شهر ساری (۱۳۶۷)، کارهای او را به سه دوره تقسیم کرده است: «زمینه اصلی گروه نخست تابلوها، طبیعت محض است. طبیعت بی‌حضور انسان. که حال و فضای خاص خود را دارد... طبیعتی خیال‌گونه و وهم‌آمیز، با ریشه‌های همیشگی که در زمین و آسمان دوانده شده است... گروه دوم آثاری است که انسان وارد طبیعت نو آفریده نقاش می‌شود. آرامش خیال‌انگیزی که بیننده در تابلوهای گروه نخست فرا چشم آورده بود، ناگهان درهم می‌شکند، و با بیم و امید و دردهای انسان آشنا می‌شود...
سومین دوره کار هنری نقاش گویی یکی از پربارترین ادوار زندگی هنری اوست. این نکته را از کیفیت این دسته آثار او می‌توان دریافت. آثار این دوره، بی‌تردید متاثر از سوررئالیسم است. البته به زعم من سوررئالیسمی است که رنگی مشرق زمینی و ایرانی یافته و در پی هویت است...»(۳)
حمید پیرنیا درباره نمایشگاه او در گالری سیحون (۱۳۶۸) می‌نویسد: «آثار به نمایش گذاشته دو گروه را شامل می‌شوند: آن‌هایی که رنگ روغن هستند و در قطع‌های بزرگ، دید منحصر به فردی را شامل‌اند، گرچه هضم خطوط و چیرگی در کاربرد رنگ، تدریجاً به دل می‌نشینند. استفاده از خطوط بدون زاویه، و دارای انحناهای متعدد، علی‌رغم ظاهر مدرن تابلوها، نشان از دل مشغولی ذاتاً روستایی نقاش دارد. سمبل‌های گاو شیرده و... استفاده جابه‌جا از تصاویر زنان ساده و زحمت‌کش خطه شمال ایران دستمایه بسیاری از تابلوها را تشکیل می‌دهند...
گروه دوم آثار نقاش به یک‌سری کارهای گواش و پاستل در اندازه‌های کوچک بر می‌گردد. او با استفاده از تصاویر روزنامه‌ها و مجلات به عنوان بافت اصلی کار، برداشت ذهنی خود را به آن‌ها افزوده و تصویر ثابتی پدید آورده است...»(۴)
در بررسی آثار نصراللهی، جایگاه او به عنوان یک معلم را نیز نباید از نظر دور داشت. وی فعالیت آموزشی خود را مجدداً از سال ۱۳۶۳ پی‌گرفت، و آموزش نقاشی به کودکان بخش مهمی از فعالیت‌آموزشی‌ شد. خلوص، سادگی و بیان بی‌پیرایه در نقاشی کودکان، نکاتی است که سخت بدان دلبسته شد.

و در نقاشی‌هایش بکار گرفت. «یکی از دلایل ماندن در این خانه کوچک در کنار بابل، شاید حضور همین پرندگان کوچولو بوده است تا مرا در کوچه‌های باریک این خانه تا به خانه‌های دیگر یاری دهند تا ذره‌ای از وجودم را به پرواز درآوردم و تحصیلاتم در همین دانشگاه کوچک آغاز شد.»(۵)
ویژگی‌هایی چون استفاده از رنگ‌های ناب، به‌‌کارگیری خطوط غالبا تیره، اجراهای فی‌البداهه و سریع در نقاشی‌های او، از جمله مواردی هستند که وابستگی آثارش را، از یک‌سو به نقاشی کودکان، و از سوی دیگر، نگاهش را به تاریخ نقاشی و دستاوردهای تجسمی نیمه آغازین سده بیستم نقاشی غرب را نشان می‌دهد.

نمایشگاه‌های بعدی او در بابل (۱۳۶۹ و ۱۳۷۰ آتلیه آبی) و در تهران (۱۳۶۹ گالری سیحون و ۱۳۷۰ گالری نور)، برپا شد. اسماعیل‌پور درباره این مقطع از کارهای وی می‌نویسد: «او با انواع رنگ‌های آبی و سبز زندگی می‌کند. در آثارش حرکت موج می‌زند و از عناصر به گونه‌ای کمک می‌گیرد که بیننده احساس حرکت می‌کند. در کنار رنگ‌های عمدتا آبی فیروزه‌ای- نماد هنر اصیل ایرانی، سبز، سرخ و صورتی، عنصر خط حاکم است که با رنگ سیاه، سطوحی بی‌نظیر می‌آفریند، گاه سطوحی وسیع، گاه خرد و کوچک. عمده‌ترین ویژگی آثار این نقاش، سطوح رنگارنگ و خطوط منحنی است. او نقاش سطح است و نه حجم، و در این گستره، بیش از همه متاثر از شاگال و پل‌کله است. ویژگی دیگرش اما نگاه شرقی اوست. خطوط مشبک‌ رنگارنگ، ارسی یا شیشه‌های هندسی خوش تراش و رنگین- آبی، زرد، سفید، سبز و عنابی- گلبوته‌های چادر و پیراهن که یادآور جامه‌های سنتی زادگاه سرسبز او مازندران است. در برخی از تابلوهایش،... رگه‌های اکسپرسیونیستی می‌توان دید. با این حال، او از اسم‌ها به دور است و همواره بر آن است که چیزی نو بیافریند.

▪ به طورکلی تابلوهای این نمایشگاه را به سه دسته عمده می‌توان بخش کرد:
۱) نگاره‌های گاو که بعضا یادآور اسطوره گاو در ایران باستان است،...
۲) نقوش آرکائیک یا باستانگرا،... که متاثر از نقاشی دوران غار و نگاره‌های مصر و میان‌رودان است.
۳) تابلوهای چهره‌پراز که عمدتا شامل چهره‌‌های زن، مادر و کودک است. در این آثار، نقاش از شگرد نقاشی کودک بسیار بهره می‌گیرد و این حاصل سال‌ها کار نقاشی با کودکان است.

... در کار تعلیم نقاشی به کودکان، باید گفت که کودکان بیشتر به او تعلیم می‌دهند تا او...»(۶)
و در نقدی دیگر، نویسنده ضمن اشاره به وامگیری‌ از سنت تصویری ایران می‌نویسد:
«آدم‌ها، پرنده‌ها و گاو‌ها با مضامین گسترده‌شان در آثار نصراللهی سیطره‌ای نیرومند دارند و گوناگونی مضامین با خطوط مکرر، زبان تصویری او را تا حدودی تضعیف می‌کند. به همین سبب، زبان تصویری ژرف و استوار و به ویژه مستقل در تابلوهای او رنگ می‌بازند، مضامین و خطوط نمی‌گذارند رنگ‌ها زبان آتشین خویش را شعله‌ور سازند. اگر نقاش می‌خواهد در راه شکوهمند و پویایی که برگزیده است به زبان تصویری کاملاً مستقل دست یابد، بهتر که خود را از قیدوبند مضامین و موضوعیت، رها کند و تنها با رنگ‌های نو ساخته و بدیع، مایه‌های نادیده و خودآگاه را دور از هرگونه «نقاشی- کلام» نقش زند.»(۷)
نصراللهی در ادامه کار خود، باز هم تا حد امکان نقوش کارش را ساده‌تر می‌کند، به گونه‌ای که گاه مانند نقوش سفالینه‌ها در شوش یا سیلک، تنها طراحی سایه‌وار از آن به جا می‌ماند. (گالری سیحون ۱۳۷۱)«اشکال و تصاویر او عمدتاً دو بعدی و فرم‌ها تا اندازه‌ زیادی، بدوی و کودکانه است.خطوط کناره‌نما نسبتاً زمخت و سنگین، و خط‌های «زیر» غالباً آشکار و ظریف است. سادگی و انتزاع واپسین پیام اوست. خط و رنگ دستمایه اصلی نقاش است. او عمدتاً از خطوط منحنی و قوس‌دار بهره می‌گیرد. رنگ‌هایش چون نبض او تند می‌زند...
شمع، طاق و محراب و ماه موتیف‌های تازه و ویژه نصرالهی‌اند که ابهامی راز‌گونه دارند. این رازگونگی در عین حال ساده، او را به مسیر ویژه‌ای سوق می‌دهد که نقاش ناگزیر باید از آن بگذرد.(۸)
حمیدرضا رحمتی ضمن اشاره به سادگی و صمیمت آثارش می‌نویسد: «کار او موقعیت انسانی را باز می‌تابد که در آغوش طبیعت زندگی می‌کند و هنوز ارتباطش را با صید و مظاهر ابتدایی زندگی حفظ کرده است. جذابیت کارهای نصراللهی گذشته از نرمش قلم‌زنی، شناخت رنگ، گونه‌گونی بافت، حاصل برخورد حسی او با عناصر تصویری است. کارهای او تجربه عاطفی انسانی را تصویر می‌کند که نقاشی را با درونی‌ترین زوایای وجودش درآمیخته است...
پیکره‌های سایه‌وار نصراللهی هنوز تکرار خودنگاری انسان نخستین است. گل و گیاه هنوز از نقش سفالینه فراتر نرفته‌است، گاو همان گاو نقاشی غار است، تکرار نقش‌مایه‌ها، روی هم افتادن خطوط، تداخل سطح‌ها، بستر ناهموار رنگ، دورگیری رنگ با خط و... همه‌و همه عواملی هستند که ساختار نقاشی بدوی را می‌سازند و قبل از این، دیگران بسیار آن‌ها را کشف و تحلیل کرده‌اند. نقش نصراللهی در تحول و نوسازی این ساختار چه بوده است؟»(۹)
حاجی فیروز موضوع نمایشگاه بعدی اوست (۱۳۷۱ آتلیه آبی، ۱۳۷۳ گالری سیحون). وی درباره نحوه شکل‌گیری این ایده می‌گوید: «حاجی فیروز برای من یک اتفاق خوش‌آیند و ناآگاهانه بود.

در یک عصر غم‌انگیز و دلتنگ زمستانی با دوستی در شهر قدم می‌زدیم و صحبت از نزدیک‌شدن ایام نوروز و چهارشنبه سوری بود. جنب‌وجوش مردم بازار را می‌دیدم که خودشان را برای جشن نوروز آماده می‌کردند، اما من در این میان احساس می‌کردم که چیزی کم است و حاجی فیروز را در این میان، خالی دیدم. من پیشینه سی‌ساله به حاجی فیروز دارم و هنوز سرشار، از دایره‌های آن زنگی سیاه هستم. همان شب به گالری آمدم.

در آن زمان، عموماً در گالری زندگی می‌کردم. حال عجیبی داشتم و به همان دوستم، زنگ زدم و گفتم با دیوان مولوی به گالری بیاید و این اشعار را برایم بخواند که من دارم حاجی فیروز می‌سازم. آن شب در هیجان عجیبی به سر می‌بردم که شاید کسی باورش نشود. من در سرمای شدید زمستانی پر از گرما و انرژی بودم. پا برهنه در گالری می‌دویدم. به دوستم گفتم جلوی من نیا. فقط می‌خواهم صدایت را بشنوم. واقعاً خودم به شکل حاجی فیروز شده بودم و تا قبل از طلوع خورشید، همه این تابلوها را کشیدم.»(۱۰)
احمد نصراللهی به طور مرتب هرساله نمایشگاه‌های انفرادی نقاشی خود را در بابل و تهران (گالری سیحون) پی‌گرفت، و ساده سازی‌هایش را تا حد اشاره‌های کوتاه به اشیا ادامه داد. در این حالت دو سه خط عمودی نشانگر نیزار، چند برگ به معنای درخت یا درختان به لکه‌ای رنگ، دریا، خطی منحنی، تپه یا کوه و...
به تدریج سطوح وسیعی از رنگ نسبتا تخت اطراف پیکره‌ها قرار گرفت. بدین‌ شکل، سطح بوم بستر می‌شد که نشانه‌ها یا اشاره‌های بسیار ساده و پراکنده‌ای از اشیا روی آن قرار می‌گرفت. ارتباط این اشیا باهم و معنای نمادینی که هرکدام یا در ارتباط با هم داشتند، مضمون آثار را به‌وجود می‌آوردند.

خط (نگارش) عنصر دیگری است که از اواسط سال‌های هفتاد به‌طور جدی وارد فضای نقاشی‌های نصراللهی شد. طبعاً این خط نوشته‌ها به قصد توضیح چیزی نبودند، و نقش نمادین، کلام‌گونه و بافت آن مدنظر بود.

شکل معکوس نوشته‌ها و سطح رنگی که گاه به صورت شفاف روی آن کشیده می‌شد، نیز به همین منظور بوده است (۱۳۷۶ گالری سیحون)
رفته رفته خط نوشته‌ها که غالبا در اشکالی چهارگوش نوشته می‌شد، نقش مهم‌تری پیدا کرده و در کنار سطوحی از مربع، مثلث، دایره، و پیکان‌ها، خطوط مکرر، کوتاه و موازی و اعداد ارقام، قرار گرفتند، و نقش اشیا و فرم‌های خلاصه شده به تدریج کمرنگ‌تر شد. نتیجه چیزی شبیه طلسم‌ها، جادوها و دعاها شد. «این هنرمند در آثار گذشته خود مراجعه مستقیم به اسطوره داشته است. به عنوان نمونه پدیده‌هایی نظیر گاو نماد قدرت و زایش، زمین نماد بخشش و حاصل‌خیزی زن و آب و... است، اما در آثار متاخر او، اسطوره نه در قالب آشنا که در جوهر انتزاعی آن تبلور یافته است؛ در قالب اشکال هندسی که در گذشته در بردارنده چکیده‌ای از اندیشه‌های کهن بشری بوده است. «مربع» در اندیشه‌های اساطیری ایران، نمادی از مکان و هم‌چنین فضای مثالی است، طرح روح است از ظلمت ازلی. مربع، نمایانگر چهار عنصر اصلی آب، باد، خاک و آتش است. نمادی است از چهارفصل طبیعت و یا چهار مرحله زندگی تکاملی بشری، در نگرش افلاطون نیز مربع به معنای مطلق زیبایی است.

دایره نمادی از حرکت و زمان است، آسمان عالم ملکوت، حرکت اجرام سماوی در حول محور دوار و نیز نمادی است از جهان معنوی و متعال. اگر مربع نشان از عقل دارد، در عوض دایره بر احساس تکیه می‌کند. مثلث نیز نمادی است از زهدان، و شعارهایی نظیر گفتار نیک، پندارنیک، کردارنیک...
رجوع این‌گونه به اسطوره در آثار نصراللهی سبب شده است تا روح اسطوره‌ای جایگزین برخوردهای گرافیکی که پیش از این در تابلوهای او مشهور بوده شود.

در این‌جا نقاش، دیگر چیزی آشنا را نمی‌نمایاند، بلکه همه‌چیز در شرایطی رمزگونه و مکنون جلوه‌گری می‌کند. از این زاویه، دیگر نقاش راوی ساده اسطوره نیست؛ چرا که اسطوره نیز خود در قالب ابهام نقاشی جریان تازه‌ای یافته است. با این همه، نقاش‌گویی خود چندان این ابهام را بر نمی‌تابد، چرا که سمت‌وسوی آثار بعضا روی در رمزگشایی دارد نه پرده پوشی. استفاده از حروف فارسی در این‌جا اگرچه باوارونه نویسی آشنایی زدایی کرده است، اما هم‌چنان قابل فهم و خواندن است. قرار گرفتن تصاویر آشنا نظیر چشم، علامات ریاضی‌گونه و... نیز موید این نظر است.»(۱۱)
در کارهای اخیر نصراللهی، خط نوشته‌ها نقش کمتری یافته، و در عرض دایره‌ و چهارگوش‌ها هستند که نقشی عمده می‌یابند. فضای این اشکال توسط خطوط، نقطه‌ها، جداول، انواع بافت‌ها و... پر می‌شود و گاه نیز با شکل‌های ساده شده‌ای از درخت، زن، میوه، پرنده، شمع و... تلفیق می‌شود. «ذهن نقاش طرح‌های هندسی ساده‌ای از تجارب خود در عالم واقع می‌سازد، که مبین سادگی و بساطت جهان است. در این مرحله ذهن نقاش هنوز حالتی متضاد و «باطل نما» دارد و به انتزاع می‌پردازد. انتزاعی که البته همراه با تصاویر محسوس و شهودگرایی و اشراق است. با این حساب،‌ نقاشی‌های نصراللهی در میانه ناتورالیسم و انتزاعی‌گری است، که قرار دارد و تعریف می‌شود. به خاطر همین هم هست که تجربه‌های او هم‌چنان از انتزاع ناب می‌گریزد و ما شاهد ظهور و بروز علائم و نشانه‌های شناخته شده یعنی در پهنه نقاشی‌های بی‌کلام‌اش هستیم. نشانه‌هایی که هنوز در مفهوم ابتدایی خویش مانده‌اند و از آوا شدن می‌پرهیزند.

همین هم امکان و اجازه جست‌وجوی نوعی عینیات بازنمای شده را در کارهای نقاش به بیننده می‌دهد.

عینیاتی که از اندیشگی کارهای نصراللهی خبر می‌دهد و از گسستی که نقاشی‌های او با نقاشی‌های کودکان دارند.»(۱۲)
احمد نصراللهی در پاسخ پرسش روند کار خود از آغاز تاکنون را چنین شرح داده است: ابتدا کلاسیک کار بودم. بعدها تحت تاثیر نقاشان امپرسیونیست و دوره‌ای هم از نقاشان نوگرای دیگری مثل شاگال، ماتیس و پل‌کله تاثیر پذیرفته‌ام.
آشنایی‌ام با زبان اسطوره، بال‌های خیالم را وسعت بخشید تا در سرزمین پهناور جهان ازلی، خود را بار دیگر با جلوه تازه‌تری ببینم.

این‌که اکنون در کجایم، خوابم یا بیدار، در آسمانم یا زمین، هرجا که باشم چه فرقی دارد؟ می‌دانم که در جستجوی مرواریدی هستم که در تمامی عمرم هم‌چنان مرابا خود برده است. خطوط و نقوش مانوی، مهرها و کتیبه‌ها، معماری‌های مقابر و مساجد، و اکنون هم به دیار مقدس سفر می‌کنم.»(۱۳)
هفته نامه هنرهای تجسمی تندیس

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha