نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ شنبه ۱۳ آذر
اِسَّبِت ٣ ربيع الاول ١٤٣٨
Saturday, December 03, 2016
کد : 672-37402      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ شنبه ۲۳ فروردين   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ شنبه ۲۳ فروردين    تعداد بازدید : 82

زندگینامه استاد مهدی ویشکایی

استاد مهدی ویشکاییمن بیشتر حضوری کار می‌کنم. گاهی هم از روی عکس پرتره می‌سازم. پرتره که می‌سازی وقتی شهرت پیدا کردی رهایت نمی‌کنند و نمی‌توانی رد کنی. وقتی که پرتره‌های من شهرت پیدا کرد و در چند نمایشگاه کارهایم مورد توجه ناقدان قرار گرفت موقع تاج‌گذاری از دربار مرا خواستند که پرتره‌هایی از شاه و ملکه تهیه کنم.

من تابلویی از ملکه ساخته بودم جلو تخت طاووس. از روی عکسی که در لایف چاپ شده بود. ملکه این تابلو را دیده بود و گفته بود چون این تابلو شاه ندارد نمی‌توانم از آن استفاده کنم. این بود که مرا خواستند تا پرتره‌ای حضوری از شاه بسازم. من قبلاً‌ از روی عکس پرتره‌هایی ساخته بودم اما حالا که قرار بود در حضور کار کنم دچار اضطراب شده بودم. این مطلب را برای آن می‌گویم که حالا این وقایع چه کوچک و چه بزرگ، چه خصوصی و چه عام، بخشی از تاریخ است و ربطی به احساسات قبلی یا فعلی من نسبت به این آدم‌ها ندارد. در همه جای دنیا پرتره‌سازها از مقامات رسمی تابلوهایی می‌سازند که غالباً‌ کارایی وسیعی هم دارد و به صورت چاپی در کتاب‌ها، ادارات و جشن‌ها و سوگ‌های عدیده مورد استفاده قرار می‌گیرد.

اری، پیغام دادند که بیا نوشهر و پرتره بساز. مرا بردند هتل چالوس، روز معین من آماده شدم فکر می‌کردم مرا می‌برند کاخ و جلسه رسمی است، در هوای گرم تابستان به اجبار لباس رسمی پوشیدم کت و کراوات و این حرف‌ها. جعبه رنگ و سه پایه و بوم را برداشتم و راه افتادیم، زیر بار این وسایل سنگین دست‌وپا گیر خسته شدم. مرا صاف بردند اسکله و شاه با مایو روی صندلی زیر چتر آفتابی نشسته بودم. ژستی که برای ساختن پرتره در مراسم تاجگذاری اصلاً‌ مناسبتی ندارد. عده‌ای نشسته بودند پشت میزها و رامی بازی می‌کردند مثل آتابای و هاشمی‌نژاد و مشیری. شاه هم با ایادی تخته بازی می‌کرد. حالا وضع مرا تصور کنید که با لباس رسمی زیر آن وسایل سنگین ایستاده‌ام بین آن عده و نمی‌دانم که چه کار کنم.

داشتم به شاه نگاه می‌کردم که متوجه من بشود و اجازه بدهد که کارم را شروع کنم. اما او اصلاً متوجه حضور من نشده بود و سخت سرگرم بازی بود. یک‌دفعه عصبانی شد و بازی را بهم زد و تخته را بست. معلوم شد که سه می‌خواسته و نیامده است.

این اولین دیدار من برای تهیه پرتره حضوری بود. فرح در فاصله‌ای دورتر در آفتاب کتاب می‌خواند. ایادی رفت پیش او و خبر داد که نقاش آمده، چه کار باید بکند. فرح رفت شاه را در جریان قرار داد و او گفت بیاید. من هم جلو رفتم، احترام به‌جا آوردم، سری تکان داد و پرسید شما هستید می‌خواهید اسکچ تهیه کنید؟ گفتم بله. اجازه داد سه پایه را در محل مناسب استوار کردم و رنگ‌ها را آماده کردم. شاه همچنان با مایو نشسته و روزنامه مهر ایران می‌خواند و سگ گنده‌ای هم جلوی پایش خوابیده بود. حالا شاه روزنامه را از جلو صورتش نمی‌برد کنار که من چهره‌اش را ببینم و کارم را شروع کنم. مستاصل در آن هوای گرم توی آفتاب ایستاده‌ام. دو تا دست می‌بینم و یک روزنامه و جرات ندارم بگویم روزنامه را کنار بکشید! حالا وزرا هم رسیده‌اند و کار دارند و منتظر شرفیابی‌اند. فرح آمد جلو، وقتی دید بیکار ایستاده‌ام رفت به شاه گفت شما روزنامه می‌خوانید. نقاش صورتتان را نمی‌بیند اگر ممکن است به نقاش نگاه کنید. شاه همان‌طور که روزنامه را اندکی پایین آورده بود گفت باشد گاهی نگاه می‌کنم.

تیک لب داشت، کله‌اش کوچک بود، شبیه عکس‌هایش نبود. دماغش آن‌قدر گنده نبود، برنزه شده بود، ورزشکار ماب به نظر می‌آمد. سرش را اصطلاح کرده بود و آراسته بود. کار می‌کردم گاهی نگاه می‌کرد اما این پز کافی نبود. البته چون برای وزارت‌خانه‌ها از روی عکسش کار کرده بودم تناسبات دستم بود و خیلی سریع کار می‌کردم. تا این که ولیعهد آمد و گفت می‌خواهم اسکی کنم.

گفت بگو حاضر کنند، پس از سه ربع، نیم ساعتی که به عنوان مدل نشسته بود بلند شد آمد، کار را دید. گفت شما خیلی سریع کار می‌کنید. فردا هم همین موقع بیایید و رفت.

فرح گفت: «نقاشان خارجی زیاد آمده‌اند که پرتره تهیه کنند. وسط کار ایشان گفته است نمی‌خواهم. معلوم است که از کار شما خوشش آمده.» از شدت گرما و خستگی نمی‌دانستم چه بگویم عرق چشم‌هایم را می‌سوزاند. نگاه نمی‌توانستم بکنم. به من گفتند اعلیحضرت گفته‌اند فردا لباس آزاد.

روز دیگر با پیرهن رفتم. این بار شاه ننشست می‌رفت و می‌آمد با وزرا صحبت می‌کرد گاهی هم می‌آمد و نگاهی به تابلو می‌کرد. او را با لباس کرم ساخته بودم در بک گراند سفید. در آخر گفت صورت که خوب شده، گفتم می‌خواستم از چهره برای تابلوی بزرگ تاج‌گذاری استفاده کنم. تابلو را آوردم تهران و تابلوی دو نفری آن‌ها را ساختم با لباس‌های مخصوص. اما برای تاج آن‌ها جا نبود. تاج برای‌شان نگذاشتم. اردشیر زاهدی گفت من این تابلو را می‌خواهم برای تولد شاه هدیه بدهم. تابلو را بردند پیش شاه، شاه گفته بود چرا تاج مرا بریده است؟ تابلو را پس آوردند که تاجش را هم بساز!‌ اما تابلو جا نداشت و تعادلش به هم می‌خورد و نمی‌توانستم بوم را بزرگ‌تر کنم. نمی‌دانستم چه کنم. یکتایی آمد کار را دید گفت چهارچوب بزرگ‌تری سفارش بده، همان‌قدر که لازم داری،‌ من با چسبی که دارم بوم را برایت بزرگتر می‌کنم طوری که وصله آن معلوم نباشد این کار را کردیم و تاج‌، آن‌جا جا گرفت. گفتم یکتایی ممکن است این تابلو از آن‌جا که وصله کرده‌ایم ور بیاید، گفت خاطرت جمع باشد آن موقعی که ور بیاید این‌ها هم نیستند.
هفته نامه هنرهای تجسمی تندیس

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha