نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ پنج شنبه ۱۸ آذر
اِلخَميس ٨ ربيع الاول ١٤٣٨
Thursday, December 08, 2016
کد : 614-37349      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ شنبه ۲۳ فروردين   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ شنبه ۲۳ فروردين    تعداد بازدید : 82

GRAND FATHER

GRAND FATHER

 

 

انقلاب و بابا بزرگ

 

 

 

 

بابا بزرگ همیشه آیه نحس می خوند .

 

- نه امکان نداره.

 

- اینها توی خیابونها ؛ چی می خوان ؟

 

- مگه می شه شاهی رو که دنیا قبولش داره ؛ عوضش کرد ؟

 

اینها جملات بابا بزرگ بودن ؛ که سر سفره ؛ پای تلویزیون ؛ خلاصه هر جا که چونه اش گرم می شد می گفت :

 

مامانم هم منتظر این جمله ها بود تا نزاره ما بچه ها توی تظاهرات بریم و مرگ بر شاه بگیم هر چی بابام می گفت : باباجون ؛ انقلاب شده ؛ مردم دیگه سلطنت رو نمی خوان .

 

توی گوش بابا بزرگ نمی رفت که نمی رفت .

 

می گفت : کیا می خوان انقلاب کنن ؛ این هبیی ها ؟

 

یا طرفداران بیئتل ها ؟ مگه می شه جوونهایی که از صبح تا شب از تلویزیون واسه شون فیلمهای جان وین پخش می کنن و بیست وچهار ساعته به جای اذان ؛ موسیقی راک اند رول توی گوششون می خونن ؛ بیان انقلاب به پا کنن . آنهم انقلاب اسلامی . نه پسرم ؛ امکان نداره . بابام گفت : مگه دکتر شریعتی نگفت که ملتی که از چارلز برونسون به علی ( ع ) برسه ؛ فرقی کرده ؟ خوب ؛ اینها همونا هستن . بابا جون ؛ نگاه کن تا حمله ای از طرف سربازها می شه و یه عده زخمی می شن چه جور مردم ؛ زخمی ها رو به بیمارستان می رسوندن . چه قدر داوطلب برای اهدای خون ؛ هجوم می آرن ؟

 

چه قدر صف نماز گزار زیاد شده ؟ بابا بزرگ ابروها رو بالا می انداخت و می گفت : اینها زیاد زور بزنن ؛ فقط نخست وزیر عوض می شه . توی این هین وبین ؛ مامان یه شب توی خواب دید که یک آقای بلند بالایی با صورت نورانی وارد خونه شد و مستقیم به طرف مادرم آمد و گفت : دخترم زهرا بزار بچه هات برن توی تظاهرات . بزار توی این پیروزی سهیم بشن . بعداز اون خواب بود که نه نه دیگه جلوی ما رو نگرفت . آخ کیف داشت توی تظاهرات رفتن و شعار دادن . آخ کیف داشت وقتی که خبرهای امام می رسید و بابا بزرگ وا می موند که این مجتهد چه حرفهای گنده گنده می زنه .

 

 

 

 

یاد اون روز بخیر که توی روزنامه ها نوشتن ؛ امام گفت : شاه باید بره . آن روز با با بزرگ یه نگاه عمیق به عکس امام توی روزنامه انداخت و گفت :

 

 

 

 

سید ؛ کار سنگینی دست گرفتی ؛ « جد ت کمک کنه » و جدش کمکش کرد .

 

آن پیر خمینی ؛ کاری کرد ؛ کارستان .

 

ارتش مجهز و آماده برای جنگ در مقابل مردمی بی سلاح شکست خورد و تسلیم شد .

 

« شاه رفت »

 

همانطور که روزنامه ها با حروف بزرگ نوشتن .

 

بابا بزرگ خیلی دلش می خواست امام رو ببینه .

 

وقتی توی محفل خانوادگی ازش می پرسیدن : بابا بزرگ ؛ بالاخره ؛ انقلاب پیروز شد . حالا چی می گی ؟

 

می گفت : فقط می خوام این سید رو از نزدیک ببینم .

 

عکسش رو زیاد دیدم . کیف نداره ؛ می خوام کسی که کار شکافتن نیل موسی رو انجام داد ؛ از نزدیک ببینم . عاقبت یه روز بابا بزرگ دستش رو از میون جمعیت به دست امام زد . بعدش واسه بابام تعریف کرد که می خواستم ببینم این سیدی که سلطنت رضا قلدر و پسرش رو از جا کند ؛ واقعی بود یا یک فرشته بود .

 

جون من تجربه از قیام مشروطه دارم . کار این سید تنها ؛ خیلی مشکل بود . آنهم بدون اسلحه .

 

حالا بابا بزرگ نیستش ولی هر سالگرد انقلاب که می آد یاد حرفهای اون بزرگ می افتیم .

 

 

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha