نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ شنبه ۲۰ آذر
اِسَّبِت ١٠ ربيع الاول ١٤٣٨
Saturday, December 10, 2016
کد : 671-35722      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ چهارشنبه ۲۰ فروردين   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ چهارشنبه ۲۰ فروردين    تعداد بازدید : 135

معجزات امام حسن عسكرى عليه السلام

معجزات امام حسن عسكرى عليه السلام

 و نيز از ابوهاشم روايت است كه روزى حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام سوار شد و به صحرا رفت من نيز سوار شدم با آن حضرت پس در آن بين كه آن جناب در جلو من مـى رفـت و من پشت سر آن حضرت بودم در فكر دين خود افتادم كه وقتش رسيده پس فكر مى كردم كه از كجا ادا كنم آن را، پس حضرت رو كرد به من و فرمود:

 خدا ادا مى كند آن را پس خم شد بر همان حالى كه بر روى زين سوار بود و به تازيانه خود خطى كشيد در زمـيـن و فـرمـود: اى ابـوهاشم پياده شو و برگير و كتمان كن، پس پياده شدم ديدم شمش طـلايـى اسـت پـس گذاشتم آن را در موزه خود و سير كرديم پس فكر كردم و گفتم: اگر به اين طلا ادا شد دَيْنَ من فَبِها وَ اِلاّ راضى مى كنم صاحب دين را به آن و دوست مى داشتم كـه نـظـرى مـى كـردم در وجـه نـفـقـه زمـسـتـان از جـامـه و غـيـره چـون ايـن خيال گذشت در دل من رو كرد آن حضرت به من و خم شد ثانيا به سوى زمين و خطى كشيد بـه تـازيـانـه خود در زمين مثل دفعه اول و فرمود:

پياده شو و برگير و كتمام كن، گفت فـرود آمـدم نـاگـاه ديـدم شـمش طلايى (10) است آن را برداشتم و گذاشتم در مـوزه ديـگـرم. پـس قـدرى راه رفـتـيـم آنـگـاه آن حـضـرت بـرگـشـت بـه سـوى مـنـزل خـود و مـن بـرگـشـتـم بـه منزل خودم. پس ‍ نشستم و حساب كردم آن قرض خود را و دانـسـتم مقدار آن را، پس كشيدم آن طلا را ديدم مطابق بود با آن مقدار كه دين من بود بدون كـم و زيـاد پـس نـظر كردم در آنچه محتاج به آن بوديم در زمستان از هر جهت به آن مقدار كـه لابـد و نـاچـار بـوديم از آن به حد اقتصاد بدون تنگ گيرى و اسراف پس كشيدم آن شمش طلاى (11) ديگر را مطابق درآمد به آنچه كه اندازه گرفته بودم براى زمستان بدون كم و زياد.(12)

و ابـن شـهـر آشـوب در (مناقب) روايت كرده از ابوهاشم كه گفت وقتى در ضيق و تـنگى در امر معاش بودم خواستم از حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام معونه طلب كنم خـجـالت كـشـيـدم، چـون بـه مـنزل خود رفتم فرستاد آن حضرت براى من صد اشرفى و نـوشـته بود كه هرگاه حاجتى دارى خجالت مكش، شرم مكن، بلكه طلب كن آن را از ما كه خواهى ديد ان شاء اللّه تعالى.(13)

ـ و نـيـز از ابـوهاشم روايت است كه گفت: شرفياب شدم حضور مبارك حضرت امام حـسـن عـسـكرى عليه السلام ديدم آن حضرت مشغول نوشتن كاغذى است پس رسيد وقت نماز اول آن حـضـرت كـاغـذ را از دسـت بـر زمـيـن گـذاشـت و مـشـغول نماز گشت پس ديدم كه قلم مى گردد در روى كاغذ و مى نويسد تا رسيد به آخر كـاغذ، من چون چنين ديدم به سجده افتادم، پس چون حضرت از نماز خود فارغ شد گرفت قـلم را بـه دسـت خـود و اذن داد از بـراى مـردم كـه داخل شوند.(14)

مـؤ لف گـويـد: كـه آنـچـه ابـوهـاشـم روايـت كـرده و مـشـاهـده نـمـوده از دلايـل و مـعـجـزات حـضـرت امام حسن عسكرى عليه السلام زياده از آن است كه در اينجا ذكر شـود و روايـت شـده از آن جـنـاب كـه گـفـت: داخل نشدم بر حضرت امام على نقى و امام حسن عـسكرى عليهما السلام هرگز مگر آنكه ديدم از ايشان دلالت و برهانى.(15) و در دلائل و مـعـجـزات حـضـرت هـادى عـليـه السـلام نـيـز چـنـد روايـت از او نقل شد.

ـ قطب راوندى روايت كرده از فطرس (16) و آن مردى بود علم طب خوانده و گـذشـتـه بـود از عـمـر او زيـاده از صـد سـال، گـفـت: مـن شـاگـرد بـخـتـيـشوع ـ طبيب مـتـوكـل ـ بـودم و او مـرا اخـتيار كرده بود از ميان شاگردان خود. پس فرستاد به سوى او حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام كه بفرستد به سوى او مخصوص ترين شاگردان خود را كه فصد كند او را، پس بختيشوع اختيار كرد مرا و گفت كه طلب كرده از من امام حسن عـليـه السـلام كـسـى را كـه فـصـد كـنـد او را پـس بـرو بـه نزد او و بدان كه او امروز عـالمـترين مردم است كه در زير آسمان مى باشند پس بپرهيز از اينكه متعرض شوى او را در چـيـزى كـه تـو را به آن امر مى فرمايد. پس من رفتم به خدمت آن حضرت پس امر كرد كـه در حجره اى باشم تا بطلبد مرا، راوى گفت:

در آن وقت كه من خدمت آن حضرت رسيدم سـاعـتـش نيك بود براى فصد كردن، پس طلبيد آن حضرت مرا در وقتى كه نيكو نبود از بـراى فـصـد پـس حـاضـر كـرد طـشـتـى بـسـيـار بـزرگ پـس مـن رگ اكـحـل آن حـضرت را فصد كردم و پيوسته خون بيرون مى آمد تا آن طشت را مملو نمود پس فرمود: قطع كن جريان خون را. من چنان كردم پس شست دست خود را و روى آن را بست و مرا بـرگـردانـيـد به همان حجره كه مرا در آن جاى داده بود و آوردند از براى من طعام گرم و سـرد چـيـز بسيار و ماندم تا وقت عصر پس ‍ مرا طلبيد و فرمود:

رگ را بگشا و طلبيد آن طشت را پس من آن رگ را گشودم خون بيرون آمد تا طشت را مملو كرد پس امر فرمود تا خون را قـطع كنم پس روى رگ را بست و مرا برگردانيد به حجره، پس شب را به روز آوردم در آنجا. صبح شد و خورشيد ظاهر گرديد طلبيد مرا و آن طشت را حاضر كرد و فرمود كه رگ را بـگـشـا، مـن رگ را گـشودم و خون از دست آن حضرت بيرون آمد مانند شير سفيد تا آنكه طشت را پر كرد، پس امر فرمود كه خون را قطع كنم و بست روى رگ را و امر فرمود كـه يك جامه دان جامه و پنجاه دينار براى من آوردند و فرمود: اين را بگير و مرا معذور دار و برو. پس من گرفتم آنچه را كه عطا فرمود و گفتم امر مى فرمايد سيد مرا به خدمتى؟ فـرمـود: آرى امـر مـى كـنم تو را به آنكه خوشرفتارى كنى با آنكه رفاقت مى كند با تـو از ديـر عـاقـول. پـس مـن رفـتـم نـزد بـخـتـيـشـوع و قـصـه را بـراى او نـقـل كردم. بختيشوع گفت:

اتفاق كرده اند حكماء بر آنكه بيشتر مقدارى كه خون در بدن انـسـان مـى بـاشـد هـفـت مـن اسـت و ايـن مـقـدار خـونـى كـه تـو نـقـل مـى كـنى اگر از چشمه آبى بيرون آمده بود عجيب بود و عجب تر از آن آمدن خون است مـانـنـد شـيـر، پـس فـكـر كـرد يـك سـاعـتـى، پـس سـه شـبـانـه روز مـشـغـول شـد بـه خـوانـدن كتب تا مگر براى اين قصه ذكرى پيدا كند در عالم چيزى پيدا نـكـرد گـفـت امـروز در مـيـان نـصـرانـيـهـا عـالم تـرى بـه طـب از راهـب ديـر عاقول نيست.

پس نوشت كاغذى براى او و ذكر كرد براى او قصه فصد حضرت را پس من كاغذ را بردم بـراى او، چـون رسـيدم به دير او، صدا زدم او را، از بالاى دير نظر به من كرد و گفت: تـو كيستى؟ گفتم: من شاگرد بختيشوعم، گفت: با تو كاغذى است از او؟ گفتم: آرى، پـس زنـبـيلى را از بالا پايين كرد من كاغذ را در آن گذاشتم كشيد آن را بالا و خواند آن را پس همان وقت از دير فرود آمد و گفت: تويى آن كسى كه فصد كردى آن شخص را؟ گفتم:

 آرى، گفت: طُوبى لاُّمّك. پس سوار شد بر استرى و حركت كرد پس رسيديم به سرّ من راءى در وقتى كه يك ثلث از شب باقى مانده بود، گفتم: كجا دوست دارى بروى، خانه اسـتـاد ما يا خانه آن مرد؟ گفت: خانه آن شخص. پس ‍ رفتيم به در خانه آن حضرت پيش از اذان، پـس گـشـوده شد در و بيرون آمد به نزد ما خادمى سياه و گفت: كداميك از شما دو نـفـر صـاحـب دير عاقول است؟ راهب گفت: منم فدايت شوم.

 گفت: فرود آى و به من گفت: تـو ايـن اسـتـر و اسـتـر خـودت را حـفـظ كـن تـا راهـب بـيـرون آيـد و گـرفـت دسـت او را و داخل منزل شدند، پس من ايستادم آنجا تا صبح شد و روز بالا آمد آن وقت راهب بيرون آمد در حـالى كه جامه هاى خود را كه لباس رهبانيت بود از خود دور كرده بود و جامه هاى سفيدى پوشيده بود و اسلام آورده بود، پس گفت به من كه الا ن مرا ببر به خانه استادت. پس رفتيم تا در خانه بختيشوع، بختيشوع چون نظرش بر راهب افتاد مبادرت كرد و دويد به سـوى او و گـفـت: چـه چـيـز تـو را از ديـن نـصـرانـيـت زائل كـرد؟ گـفت: يافتم مسيح را و اسلام آوردم بر دست او، گفت: مسيح را يافتى؟ گفت: آرى يا نظير او را، پس به درستى كه اين فصد را به جا نياورده در عالم مگر مسيح و اين نظير او است در آيات و براهين او. پس برگشت به سوى امام عليه السلام و ملازم خدمت آن حضرت بود تا وفات يافت.(17)

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha