نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ يکشنبه ۱۴ آذر
اِلأَحَّد ٤ ربيع الاول ١٤٣٨
Sunday, December 04, 2016
کد : 627-33701      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ جمعه ۱۵ فروردين   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ جمعه ۱۵ فروردين    تعداد بازدید : 83

فرزندان رحمت شده (3)

در میان بین اسرائیل شخصی به قتل رسید امّا نشانی از قاتل او پیدا نشد. بنی اسرائیل به حضرت موسی علیه السلام مراجعه کرده و از او چاره کار را خواستار شده و معرفی قاتل را درخواست نمودند.

 

حفظ آرامش و آسایش والدین

در میان بین اسرائیل شخصی به قتل رسید امّا نشانی از قاتل او پیدا نشد. بنی اسرائیل به حضرت موسی علیه السلام مراجعه کرده و از او چاره کار را خواستار شده و معرفی قاتل را درخواست نمودند.

حضرت موسی علیه السلام به آنها امر کرد تا گاوی را آورده و آن گاو را کشته و قسمتی از بدن آن را به بدن مقتول زده تا او به اذن خدای عزّو جلّ زنده شده و قاتل خود را معرفی کند.

اما بنی اسرائیل با پرسشها و کنجکاویهای بیجای خود در مورد خصوصیات این گاو مجبور شدند که یک گاو معلوم و شمخص و معین را برای این کار تهیّه کنند تا برای شناختن قاتل بکار ببرند.

و صاحب آن گاو شخصی بود که نسبت به والدین خود نیکی می کرد و بنی اسرائیل بخاطر آن کنجکاویها مجبور شدند تا فقط همین یک گاو را برای پیدا کردن قاتل از آن جوان خریداری نموده و ذبح نمایند.

و آن جوان بشرط آنکه به مقدار وزن گاو به او طلا بدهند حاضر به فروش گاو شد. لذا بنی اسرائیل برای خریداران گاو مجبور گشتند تا به اندازه وزن و سنگینی اش طلا بدهند و با این قیمت هنگفت گاو را از آن جوان خریداری نمایند.

قصّه نیکوکاری صاحب این گاو به والدین خود به این شرح است: روزی این جوان کالایی را-که سود زیادی برای او داشت از شخصی خریداری نمود و پس از انجام این معامله مقرر شد تا این جوان پول آن کالا را پرداخت نماید. هنگامی که این جوان خواست تا پول کالایی را خریداری نموده بود به فروشنده تحویل دهد، متوجه شد که کلید جایی که پول او در آنجا قرار داشت زیر سر پدر او می باشد و پدر او به خواب رفته بود.

این جوان حاضر نشد برای پرداشتن کلید پدر خود را از خواب بیدار کند و بدین ترتیب این معامله را به هم زد و از سود زیادی که در این معامله نصیب او می شد صرفنظر نمود. وقتی پدر او از خواب بیدار شد و از جریان مطلّع گشت.

به پسر خود گفت: آفرین بر تو باد. من در مقابل این نیکی تو گاوی را که دارم به تو می دهم و امیدوارم وجود این گاو بتواند سودی را که در آن معامله از دست دادی جبران نماید.(1)

در سوره مبارکه بقره به این قصّه مفصّلاً اشاره شده است و علّت نامگذاری این سوره به بقره ذکر این قصّه در آن می باشد.

در حدیثی این چنین آمده است:سه نفردر بیابانی راه می رفتند که یکباره طوفانی آنها را فرا گرفت.

آنها برای نجات خود به غاری که در پیش رویشان بود رفته و به آن غار پناه آوردند.و پس از آنکه در غار مستقر گشتند.ناگهان صخره ای بر درب غار افتاده و آن را مسدود کرد.

این سه نفر پس از آنکه نجات خود مأیوس شدند به همدیگر گفتند:

غیر از صداقت و راستی چیزی دیگری ما را از این مهلکه نجات نمی دهد. بیایید تا نجات خود را با دعا از خدا بخواهیم.و نیت خود را خالص سازیم و کار نیکی را که فقط برای خدا انجام داده ایم در حین دعاء و استغاثه یادآور شویم. چه بسا با این کار بتوانیم نجات یابیم.

یکی از آنها گفت: خدایا تو می دانی که پدر و مادر پیری داشتم و کار من چوپانی بود شب هنگام پس از بازگشت از چرا شیر گوسفندان را دوشیده و به والدین خود می دادم.

شبی از شبها دیر کردم و وقتی نزد والدین خود رفتم دیدم آنهاخواب هستند. من در این هنگام نخواستم تا ظرف شیر را کنار آنها قرار دهم. از ترس آنکه مبادا جانور و حشره ای داخل ظرف شیر بیفتد. نخواستم تا آنها را از خواب بیدار کنم.

به همین جهت تا هنگام صبح کنار آنها نشستم و آنها پس از بیدار شدن -از خواب-از آن شیر تناول کردند. خدایا تو می دانی که من این کار را فقط برای رضای خاطر تو انجام دادم. پس بر ما رحم نما و ما را از این گرفتاری نجات ده.

در این هنگام سنگی که بر درب غار افتاده بود تکانی خورده و به مقداری که بتوانند آسمان را ببینند به کناری رفت.

و بدین ترتیب روزنه ای -برای آنها-به سوی آسمان پدیدار گشت.

سپس دوّمین نفر آنها گفت: خدایا تو می دانی که دختر عمویی داشتم که او را بسیار دوست می داشتم.

روزی من به او پیشنهاد معصیت و گناه دادم و برای این کار صد دینار برای او آماده کردم.

اما هنگامی که به نزدش رفتم و می خواستم مرتکب گناه شوم او به من گفت: از خدا بترس و مرتکب گناه نشو و از راه حرام به این کار اقدام نکن.

در این هنگام من از نزد دختر عموی خود برخاسته و آن صد دینار را به او بخشیدم و از کنار او دور شدم و دامن خود را به گناه آلوده نساختم.

خدایا تو می دانی که من بخاطر ترس از تو این گناه را ترک کردم و مرتکب این معصیت نشدم. پس از ما رحم کن و ما را از این گرفتاری رهایی بخش.

در این هنگام آن صخره تکان دیگری خورده و راه بیشتری از غار باز شد.

سپس سومّین نفر آنها گفت: خدایا تو می دانی که من کارگری را برای کاری با مزد مشخصی استخدام کرده بودم. پس از اتمام شدن کار آن کارگری از مزدی که برای او مشخص شده بود ناراضی بود و به همین جهت از گرفتن آن مزد خودداری کرد و از آن محل رفت و مزد اوهمچنان در دست من باقی ماند.

و من مزد او را سرمایه قرار دادم و با آن سرمایه توانستم گاوی را خریداری نمایم پس از گذشت مدتی آن کارگر به نزد من آمده و به من گفت: مزد آن روز مرا بده و حقّ مرا به من برگردان زیرا من به آن مزد نیاز دارم.

در این هنگام به او گفتم: آن گاوی را که می بینی مال توست. آن را با خود ببر زیرا من اندک آن روز تو را سرمایه قرار دادم و با آن خرید و فروش کردم تا توانستم با آن مزد این گاو را بخرم.

اینک آن گاو از آنِ توست. زیرا سرمایه اولیه آن، مزد تو بوده است. آن کارگر پس از شنیدن این مطلب، آن گاو را با خود برد.

خدایا تو می دانی که من این کار را برای رضای تو انجام دادم. از تو می خواهم که ما را از این گرفتاری رهایی بخشی، و راه نجات ما را باز نمایی.

در این هنگام آن سنگ تکان دیگری خورده و درب غار کاملاً باز شد و بدین تریبت آن سه نفر از غار بیرون آمده و نجات یافتند.(2)

حفظ حرمت والدین پس از مرگ آنها

در میان بنی اسرائیل مرد دانایی زندگی می کرد که مال و ثروت فراوانی داشت. او دارای دو همسر بود.

یکی از همسران او زنی شایسته و دیگری زنی ناشایسته بود. آن مرد از همسر شایسته خود یک فرزند پسر داشت که در دانایی و کمال شباهت بسیاری به پدر خود داشت و از زن ناشایسته خود دو پسر داشت، که آن دو پسر در ناشایستگی شبیه مادر خود بودند.

این مرد دانا در هنگام مرگ خود وصیّت کرد و گفت: دارائی و ثروت من فقط متعلّق به یکی از فرزندانم می باشد و پس از آنکه آن مرد از دنیا رفت بین فرزندان او اختلاف افتاد. زیرا هر کدام از آنها می گفتند: دارائی و ثروت پدر متعلّق به من است. به همین جهت بین آنها نزاع و درگیری پیدا شد و برای رفع اختلاف و نزاع مجبور شدند تا به نزد قاضی رفته تا او بین آنها قضاوت نماید و معین نماید که آن مال و ثروت متعلق به کدامیک از سه برادر است.

قاضی به آنها گفت: راه حلّ این مشکل آن است که شما به طرف قبر پدر خود بروید و جسد پدر را از قبر بیرون بیاورید و استخوانهای پدر را بسوزانید. پس از آنکه شما این کار را کردید من می توانم بین شما قضاوت نمایم و معین کنم که کدامیک از شما سه نفر مستحقّ مال و ثروت پدر خود هستید.

آن سه نفر از نزد قاضی خارج شدند.

در این هنگام آندو پسری که فرزندان همسر ناشایست آن مرد بودند هر یک از دو کلنگی را برداشته و به طرف قبر پدر رفتند تا جسد او را از قبر بیرون بیاورند و همانگونه که قاضی گفته بود، استخوانهای او را بسوزانند.

امّا برادر کوچکتر آنها که فرزند همسر شایسته آن مرد بود. شمشیر پدر را به دست گرفته و در مقابل دو برادر خود ایستاده و به آنها گفت: من نمی گذارم که شما جسد پدرم را از قبر بیرون بیاورید اگر هم من مستحقّ مال و ثروت پدر خود باشم، از حقّ خود صرفنظر می کنم و حقّ خود را به شما می بخشم و به شما اجازه نمی دهم که به جسد پدرم بی حرمتی کرده و آن را از قبر بیرون آورید.

وقتی برادر کوچک این مطلب را به دو برادر بزرگ تر از خود گفت، آنها به طرف قاضی رفتند و به او گفتند که برادر کوچک ما می گوید:

اگر من هم صاحب مال و ثروت پدر خود باشم، از حقّ خود صرفنظر کردم و اکنون که برادر کوچک ما از گرفتن مال پدر صرفنظر کرده است آن مال را بین ما دو نفر تقسیم کن.

قاضی پس از شنیدن سخن این دو برادر به آنها گفت:

می خواهید بین شما قضاوت کنم؟

آن دو گفتند: بله.

قاضی به آنها گفت: این مال و ثروت متعلّق به برادر کوچکتر شما است.

چون او از شما شایسته تر و پاکتر است.

زیرا شما حاضر شدید که برای تصاحب مال جسد پدر را از قبر بیرون آورده و آن را بسوزانید.

امّا برادر کوچک شما، شما را از این کار منع نموده و بخاطر حفظ حرمت پدر از حقّ خود گذشت و بدین ترتیب مال و ثروت آن پدر به فرزند کوچکتر او رسید. زیرا او راضی به هتک حرمت پدر نشد (3).

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha