نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ شنبه ۲۰ آذر
اِسَّبِت ١٠ ربيع الاول ١٤٣٨
Saturday, December 10, 2016
کد : 592-31896      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۳ چهارشنبه ۶ فروردين   آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۳ چهارشنبه ۶ فروردين    تعداد بازدید : 138

خوبي بكن تا خوبي ببيني (ضرب المثل)

خوبي بكن تا خوبي ببيني (ضرب المثل)

 

يكي بود يكي نبود، در روزگاران قديم، پادشاهي بود و يك پسر داشت، چند سالي پدر و پسر به خوشي با هم زندگي كردند، تا اينكه از قضاي زمانه پادشاه سوي چشمش كم شد، هرچه كحال و حكيم آوردند نتوانستند پادشاه را مداوا كنند، پادشاه هم از كم‌سويي چشمش خيلي غصه مي‌خورد و به خودش مي‌گفت: «اي دل غافل ديدي آخر عمري، كور شديم» تا اينكه خبر دادند درويشي وارد شهر شده كه كارهاي عجيب و غريبي مي‌كند.

شاه دستور داد او را حاضر كردند، درويش هم بعد از آني كه پادشاه را ديد گفت: «تنها يك راه علاج داره، اون هم اينه كه تو فلانه دريا، ماهي قرمزيه كه بايد او ماهي رو بگيرين و روغنشو پادشاه به چشمهاش بماله تا خوب بشه». بعد از رفتن درويش پادشاه رو كرد به پسرش و گفت: «جان پدر اين گره به دست تو باز ميشه بايد همين حالا بري به جانب اون دريا و هرطور كه شده ماهي قرمزو بگيري و بياري». پسر هم بعد از خداحافظي از پدر همراه چند تا غلام راه افتاد، شب‌‌ها و روزها هي رفت و رفت تا عاقبت رسيد لب همان دريايي كه درويش گفته بود.

تور ماهيگيري را انداخت توي دريا و ساعت‌‌ها نشست تا اينكه ديد تور سنگين شده، فوري تور را بالا كشيد و چشمش به يك ماهي بزرگ قرمز و خيلي‌خيلي قشنگ، افتاد. آنقدر اين ماهي قشنگ بود كه پسر پادشاه حيفش آمد او را بگيرد، همينطور كه ماهي توي تور اين طرف و آنطرف مي‌رفت و مي‌خواست خودش را نجات دهد، شاهزاده گفت: «اي ماهي قرمز، تو اونقد قشنگي كه حيفم مياد ترو بگيرم، برو كه در راه خدا آزادي!». تور را توي دريا خالي كرد، ماهي جستي زد و رفت زير آب، بعد هم به غلامانش دستور داد كه برگردند. وقتي وارد شهر خودشان شدند، يكي از غلامان خودشيريني كرد و يواشكي به عرض پادشاه رسانيد كه پسرش ماهي را مخصوصاً نگرفته تا بتواند جاي پدر به تخت بنشيند، اوقات پادشاه خيلي تلخ شد، دستور داد با خواري و خفت پسر را از شهر بيرون كنند. پسر بيچاره يكه و تنها راهي كوه و صحرا شد و پاي پياده، گرسنه و تشنه، راه افتاد و شب‌‌ها و روزها رفت و رفت تا سرانجام از گرسنگي و تشنگي وسط بيابان خدا بي‌حال و بي‌هوش افتاد، چند ساعت در عالم بيهوشي بود كه يك وقت چشم باز كرد و ديد پيرمرد ژنده‌پوشي بالاي سرش نشسته، پيرمرد تا ديد كه پسر به هوش آمد گفت: «پسرم، مثل اينكه از گشنگي و تشنگي اين جوري شدي؟» پسر سري تكان داد و به زحمت بلند شد و نشست پيرمرد گفت: «تو كي هستي و توي اين بيابون چه مي‌كني؟» پسر سرگذشتش را براي پيرمرد تعريف كرد، پيرمرد پس از شنيدن حرف‌هاي پسر گفت: «تو آدم خوش‌قلب و مهربوني هستي، اگه دلت مي‌خواد من و تو مي‌تونيم از همين ساعت پدر و پسر باشيم، با هم شريك بشيم و هرچه به دست بياريم قسمت كنيم، نصف تو نصف من» پسر قبول كرد و همان جا دست خطي نوشتند و هر دو امضا كردند كه از اين ساعت هرچه به دست بياورند با هم نصف كنند، دست‌ خط را گذاشتند زير يك تخته سنگ و دو تايي با هم راه افتادند و رفتند تا به شهري رسيدند.

پيرمرد و پسر دكان كفاشي باز كردند و كم كمك كار و بارشان رونق گرفت و كفش‌هايي كه مي‌دوختند موردپسند مردم شهر واقع شد. يك روز غروب كه پسر داشت از دكان به خانه مي‌رفت، رسيد پاي قصر پادشاه و با حسرت به در و ديوار بلند قصر چشم دوخت و به يادش آمد او هم روزگاري در چنين جايي زندگي مي‌كرده، در همين موقع ديد كه يكي از پنجره‌هاي قصر باز شد و دختري مثل قرص ماه سرش را از پنجره بيرون آورد و مردم را تماشا كرد.

پسر يك دل نه صد دل عاشق دختر شد و دختر پادشاه هم پنجره را بست و رفت. پسر پادشاه كه پسرخوانده كفاش شده بود ديگر از آن به بعد حال و احوال خودش را نمي‌دانست، غروب‌‌ها كه مي‌شد مي‌آمد پاي قصر و هي انتظار مي‌كشيد بلكه دختر بيايد دم پنجره قصر اما هرگز نتوانست براي مرتبه دوم دختر را ببيند، از آن طرف هم كفاش‌باشي كه پيرمرد جهان ديده‌اي بود، فهميد كه پسرش عاشق شده، او را صدا زد و با هزار من بميرم و تو بميري رازش را فهميد، وقتي كه دانست قضيه از چه قرار هست گفت: «اي بابا، دوست داشتن كه گناه نيست، درسته كه او دختر پادشاهه و تو پسر يك مرد كفاش ولي همه‌مون آدميم، تو غصه نخور من خودم هرطور شده، كاري مي‌كنم كه تو به مرادت برسي!» پسر تو دلش ازين سادگي پيرمرد خنديد، اما صبر كرد تا ببيند پيرمرد چه مي‌كند.

روز بعد پيرمرد رفت به طرف قصر و به هزار زحمت رفت پيش پادشاه، پادشاه گفت: «چه حاجتي داري پيرمرد كه نزد ما آمده‌اي؟» كفاش‌باشي قصه را گفت و پادشاه جواب داد: «باشه من به شرطي حاضرم دخترم رو به پسر تو بدم كه برام جواهراتي بياري كه نمونه اونا تو جواهرات من نباشه!!» پيرمرد يك ماه از پادشاه مهلت خواست و مرخص شد، بعد هم به پسرش گفت: «اگه خدا بخواد تا يه ماه ديگه تو داماد پادشاه ميشي، به شرطي كه صبر كني من برم به شهر خودم و هرچه كه دارم بفروشم و جواهراتي رو كه پادشاه خواسته بخرم!». پيرمرد رفت و بعد از بيست و نه روز آمد و روز سي‌ام با يك سيني پر از جواهر رفت پيش پادشاه، پادشاه وقتي كه چشمش به جواهرات افتاد هوش از سرش پريد براي اينكه نظير آن جواهرات توي جواهراتش نبود، به ناچار فرمان عروسي داد و فرداي آن روز شهر را آذين بستند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و پسر كفاش‌باشي شد داماد پادشاه.

روز هشتم پيرمرد به پسرش گفت: «حالا كه به آرزوت رسيدي بيا از اين شهر به شهر ديگه‌اي بريم» پسر هم از پادشاه اجازه مرخصي خواست و همراه عروس و صد تا غلام و كنيز راه افتادند تا به شهر ديگري بروند. رفتند و رفتند تا رسيدند به همان نقطه‌اي كه چند سال پيش آن دست خط را نوشته بودند و زير تخته سنگ گذاشته بودند. شب را خوابيدند و صبح پيرمرد رو كرد به پسر و گفت: «خوب جان پسر، حالا موقعيه كه بايد هرچه كه داري با هم نصف كنيم» پسر هم قبول كرد و شروع كردن به نصف كردن چيزهاشان، غلام‌‌ها، كنيزها، طلاها و جواهرات همه دو قسمت شد، رسيد به اسب بسيار زيبايي كه پسر خيلي دوستش مي‌داشت، پيرمرد گفت: «اين اسب رو هم از وسط نصف كن!» اسب رو هم از وسط نصف كردند! دختر پادشاه ديد حالا است كه نوبت به او ميرسه كه او را نصف كنند! از خيال و غصه حالش به هم خورد و شروع كرد به قي كردن، در همين حال مار سياه رنگي از دهن دختر افتاد روي زمين! پيرمرد شروع كرد به خنده كردن و دستي به شانه پسر زد و گفت: «پسرجون! منظور من هم از قسمت كردن مال همين بود كه اون مار سياه از شكم عروست بيرون بياد، من به مال و دارايي تو احتياج ندارم، بدان و آگاه باش، من همون ماهي قرمزي هستم كه تو منو گرفتي و روي خوش‌قلبي و خوبي خودت در راه خدا آزاد كردي، تو به من خوبي كردي، منم مي‌باس بهت خوبي بكنم و ديدي كه همه جا با تو بودم و تو رو به معشوقه‌ات رسوندم، حالا اين تو و اين هم عروس تو و آن هم كنيز و غلام و دارايي تو، بيا اين شيشه روغن رو هم بگير، ببر و به چشم پدرت بمال تا خوب بشه!»

اين را گفت و از نظر ناپديد شد، پسر هرچه گشت اثري از پيرمرد كفاش نديد، خوشحال و خندان فرمان حركت داد و آمد به شهر خودش و به پاي پدر افتاد و از او عذر خواست، بعد هم روغن را به چشم پدر ماليد و چشم پدرش خوب شد، او هم پسر را به جاي خودش به تخت نشاند و سال‌هاي سال با هم به شادي و خوشي زندگي كردند.

 

نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha