نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ پنج شنبه ۱۸ آذر
اِلخَميس ٨ ربيع الاول ١٤٣٨
Thursday, December 08, 2016
کد : 672-27304      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۲ شنبه ۱۷ اسفند      تعداد بازدید : 29

اعتراف صمیمانه سوتی ها! (22)

با توجه به استقبال شما خوانندگان از مطالب درج شده با عنوان "اعتراف صميمانه سوتي ها" و اعترافات شما خوانندگان در بخش نظرات کاربران، تصميم گرفتيم گزيده اي از مطالب ارسالي شما در بخش نظرات را با نام ارسال کننده در اين مطلب درج کنيم.

 
 
 
 
  برترین ها: با توجه به استقبال شما خوانندگان از مطالب درج شده با عنوان "اعتراف صميمانه سوتي ها" و اعترافات شما خوانندگان در بخش نظرات کاربران، تصميم گرفتيم گزيده اي از مطالب ارسالي شما در بخش نظرات را با نام ارسال کننده در اين مطلب درج کنيم.

elaheh: توی عروسی یکی از نزدیکان اومدم نزدیک عروس خانوم به عروس خانوم تبریک بگم
گفت خیلی خوش اومدی عزیزم
منم نمیدونم چی شد در جواب گفتم صدسال به این سالها...
احتمالا اشکال از جو اطرافم بود

********

کسری: منم باید اعتراف کنم که وقتی که حدودآ 5 یا 6 سالم بود از یه مسافرتی به اتفاق پدرم ، عمو و پسر عموم برمی گشتیم ، توی ماشین از اونجایی که گلاب به روتون خیلی بهم فشار اومده بود خودم خراب کردم و همونجا سر جام نشستم ، بعد از گذشت 10، 20 دقیقه همه هی میگفتن اه ه اه چه بوی بدی میاد از بیرون و چون تو جاده شمال بودیم فکر میکردن از مزارع بو میزنه داخل :))) هی شیشه ماشینو میکشیدن بالا هی اوضاع بدتر می شد ، تا این که رسیدیم خونه و همه داستان و فهمیدن :)))) هیچی دیگه الان فکر کنم یه 20 سالی میشه که عمومینارو ندیدم :دی

********

Mah: اعتراف ميكنم بچه كه بودم فكر ميكردم مجري تلوزيون فقط منو نگاه ميكنه! حتي چند دفعه جامو هم عوض ميكردم و با كمال تعجب ميديدم بازم منو نگاه ميكنه!!

********

شیرین: اعتراف میکنم موقع سلام واحوالپرسی متشخصانه با پدر دوستم تو مغازشون یهو به جای زنده باشید با صدای بلند گفتم زنده اید؟؟؟؟ از خنده منفجر شدن

********

امیررضا: اعتراف میکنم تو محل کارم میخواستم غذا سفارش بدم ، یه پرس جوجه بدون برنج میخواستم. زنگ زدم رستوران گفتم ببخشید یه پرس جوجه بدون مرغ میفرستید!! پشت تلفن کپ کرده بود!

هنوزم سوژه همکارامم!!

********

Mami: جایتان خالی به سفر زیارتی رفته بودم.به خاطر آفتاب سوزان همیشه از عینک آفتابی استفاده می کردم..برای تفتیش به محل تفتیش رفتیم..همین که وارد شدم بلند گفتم تو را به خدا ببین دلشون نیومده یه لامپی،مهتابی روشن کنند که چشم آدم ببینه..این جا بود که دوستانم گفتندکه بابا جان عینکت و بردار و من فهمیدم که چه سوتی دادم.

********

نیلوفر: اعتراف ميكنم دانشجو كه بودم يروز صبح زود داشتم ميرفتم دانشگاة كة خيلي خوابم ميومد سوار ون شدم جا نبود مجبور شدم كنار يك اقاي خيلي خوشتيپي كة معلوم بود قرار مهمي داره بشينم منم كة خيلي خوابم ميومد تو ماشين روي شونية اقا خوابم برد وقتي رسيدم اقا زد بههم گفت رسيديم من يهو ديدم تمام ارايشم كه به لباسشون ماليده هيچ اب دهانمم ريخته رو لباسش

********

مهدی عباسی: یک بار عجله داشتم رفتم داخل سوپری
شانس ماهم شلوغ...
رفتم جلو گفتم : آقا چیپس خلخلی دارین؟
نگام کرد گفت : خلالی یا فلفلی؟؟

********

حمیدرضا: اعتراف میکنم سال اول دبیرستان سوالات ترم اول رو یک روز قبل امتحان از دفتر مدرسه کش رفتم و از اونجا که خیلی با معرفتم(چه رویی دارماااا) اومدم با 2 تا از دوستام کل جواب سوالا رو حفظ کردیم و اما واسه اینکه طبیعی به نظر برسه من 2 تا سوال رو بی پاسخ گذاشتم و یکی از دوستام 1 سوال رو بی پاسخ گذاشت اون یکی دوستم 3 سوال رو ...
من 18 شدم دوستام به ترتیب 19 و 16
بعد که کارنامه رو دادن ،دیدم زرشک همه بچه ها یا 18 شدن یا 19 یا 16 ،... دیگه خودتون میتونید حدس بزنید چی شده
هیچی دیگه دبیر بعد از باز بینی ورقه ها شک ش به یقین تبدیل شد کل نمرات رو حذف کرد ،خوشگل همه رو تجدید کرد بلا استثنا
لامصب مدرسه کند هوشان درس میخوندیم یکی از یکی خنگ تر ،الان بعد از سالها در حسرت نمره بالا در درس شیمی میسوزم و میسازم هههههههههه
سوتی من باعث شد همه تجدید شدن ،این یکی از هزاران افتخارات منه در زندگی ههههه

********

مردادی: اعتراف ميكنم بچه كه بودم وقتى سوار ماشين مى شدم چون ماشين در حركت بود وقتى ماه رو ميديدم فكر مى كردم ما به هر طرف ميريم ماه هم دنبالمون مياد . هه ، بچه بودم ديگه

********

سارا: اعتراف مي كنم سال پنجم كه بودم مامانمو عمل ديسك كمر كرده بودند و منم دو تا مهره كمرشو كه درآورده بودن، با خودم بردم مدرسه... از بچه ها گرفته تا معاون و مدير وحشت كرده بودند... منم نترس بودم و مي گفتم چرا مي ترسيد

********

Arezoo: اعتراف ميكنم يه دفعه كه داشتم سوار تاكسي ميشدم كفشمو دراوردم!!:))

يه دفعه هم سر كلاس نشسته بوديم دبيرمون گفت برم ليستشو بيارم منم داشتم ميرفتم بيرون در كلاسو زدم و رفتم بيرون.. برگشتم ديدم هنوز دارن ميخندن..!!!:))

********

طراوت: اعتراف میکنم تا همین چند وقت پیش لژ خانوادگی ثر خانوادگی میخوندم.

********


کاربر: اعتراف میکنم اون اولا که دوستام داشتن همشون موبایل میخریدن منم گیر دادم که باید برا منم موبایل بخرین تازه دو روز بود موبایل گرفته بودم با منو فارسی که مثلا رابیفتم رفتم خونه دوستم پوزشو بدم موبایلش گم کرده بود و داشت تو اتاقش دنبالش میگشت رو کرد به من گفت یه میس به من میزنی منم متوجه نشدم چی میگه پرسیدم چی!؟اونم گفت یه میس هیچی دیگه منم چند دقه تو کیفم دنبال میس برا دوستم میگشتم!!!دوستم همینجوری هاج و واج نگام میکرد! اصلا بد ضایع شدما!!!

********

امیر: اعتراف میکنم سال اول راهنمایی بودم پدرم تصادف کرده بود و مهمونای زیادی واسه عیادتش میومدن و همیشه دست پر با آبمیوه و ساندیس و اینا میومدن ، پدرمم هیچ کدومو نمیخورد همش مونده بود واسه من، نزدیک 500 تا ساندیس! منم که شم اقتصادیم گل کرده بود ساندیسا رو می بردم مدرسه و با نصف قیمت میفروختم و به خیال خودم داشتم خیلی زرنگی میکردم! یه بازار سیاهی اه افتاده بود تو مدره! صف می بستن بچه ها!!. تا اینکه مدیرمون بازارمو کساد کردو همه چی رو به مامانم گفت......بگذریم بعدشو :(

********
شما عزیزان و همراهان همیشگی مجله اینترنتی برترین ها نیز می توانید اعترافات صمیمانه خود را در بخش نظرات وارد کنید تا در مطالب بعدی از آنها استفاده شود.


منبع: http://newspool.ir/fa/ndt/5042527/اعتراف-صمیمانه-سوتی-ها---22-
نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha