نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبسایت چیست؟
عالی
59%
 
خوب
23%
 
معمولی
5%
 
ضعیف
10%
 
  • تلگرام
  • تلگرام
امروز
۱۳۹۵ يکشنبه ۲۱ آذر
اِلأَحَّد ١١ ربيع الاول ١٤٣٨
Sunday, December 11, 2016
کد : 671-22234      تاریخ ایجاد : ۱۳۹۲ پنج شنبه ۱ اسفند      تعداد بازدید : 395

راک اند رول: از عشق تا جنایت چقدر راهه؟

در دهه 1960 و 1790 نیویورکی ها خود را در آپارتمان های شان حبس می کردند و کلون در را می کشیدند! زنان در کلاس های دفاع شخصی ثبت نام کردند تا یاد بگیرند چگونه با حالتی جسور و نافرمان راه بروند و چگونه از مداد و کلید و پاشنه کفش خود مثل سلاح استفاده کنند...





برترین ها:
فصلی از آخرین کتاب استیون پینکر، «فرشتگان بهتر ذات ما» که به تازگی منتشر شده است.

نیمه دوم قرن هجدهم که نوعی انقلاب فکری و فرهنگی در غرب به وجود آمد تا روزگار ما روندی در کار بوده که استیون پینکر آن را «فرایند متمدن شدن» نامیده است؛ که افزایش ادب و نزاکت و رواداری و دوری از خشونت و رفتار معقول ارکان آن بوده اند. در عین حال، منحنی این رشد فرهنگی و تمدنی یک استثنای مهم دارد: دوره ای محصور میان دهه شصت و دهه نود.

به گزارش برترین ها به نقل از مجله اندیشه پویا در این سی سال، در عمده مناطق کشورهای غربی، به خصوص آمریکا، آمار و ارقام حاکی از روندی به شدت صعودی وبازگشتی به سوی رفتارهای خشن و بی نزاکت و غیرمعقول دارد و پس از آن دوباره فرایند متمدن شدن دنباله سیر پیشین خود را می گیرد و منحنی اینگونه رفتارها رو به افول می گذارد. مطلب زیر گزیده ای از آخرین کتاب استیون پینکر در توضیح و تبیین این ماجراست که به تازگی منتشر شده.

ایالات متحده و اروپا در سیر تاریخی خود در موارد و موضوعات بسیار از هم پس و پیش بودند اما در این میان یک چیز بود که هر دو در زمان واحدی تجربه کردند و آن افزایش نرخ خشونت در دهه شصت بود. غلیان خشونت از 1960 تا 1980 در فرهنگ آمریکایی، عرصه سیاست و زندگی روزمره را شکل دیگری داد. لطیفه پردازی راجع به کیف قاپی و اشاره به سنترال پارک نیویورک به عنوان جایی که به تله مرگ مشهور شده بود، پای ثابت برنامه های کمدین ها شد.




نیویورکی ها خود را در آپارتمان های شان حبس می کردند و کلون در را می کشیدندو برای محکم کاری میله و بست های آهنی اضافه شده بر قفل و کلون را چفت می کردند. مرکز شهر بوستون که از محل فعلی زندگی من چندان دور نیست، به سبب وفور کیف قاپی و چاقوکشی، به منطقه جنگی مشهور شده بود.

شهرنشین های ساکن دیگر شهرهای آمریکا دسته دسته ترک دیار می کردند و مراکز شهریِ از رونق و رواج ساقط شده ای را پشت سر می گذاشتند که در میان باندهای خلاف کار حاشیه نشین، و exurbs و جماعت های gated، محاصره بود. کتاب و فیلم و سریال های تلویزیونی از خشونت رام نشدنی شهری به عنوان پشت نما و پس زمینه ماجراهای خود استفاده می کردند؛ از جمله در قاتلان کوچک، راننده تاکسی، جنگاوران، فرار از نیویورک، قلعه آپاچیِ برانکس، غم نوای سیاهان هیل استریت و آتش بنه خودپسندان.

زنان در کلاس های دفاع شخصی ثبت نام کردند تا یاد بگیرند چگونه با حالتی جسور و نافرمان راه بروند و چگونه از مداد و کلید و پاشنه کفش خود مثل سلاح استفاده کنند؛ و با اجرای فنون رزمی کاراته و جوجیتسو مهاجمان را ناکام بگذارند. افزایش خشونت در دهه شصیت چیزی به کلی خلاف انتظار بود. این دهه شاهد یک رشد اقتصادی بی سابقه و نرخ بیکاری نزدیک به صفر بود، اختلاف درآمد به بهترین سطوح خود نزدیک می شد، اختلاف نژادی یک بهبودی تاریخی را تجربه می کرد و برنامه های حکومت برای حمایت اجتماعی گسترش سریع داشت؛ بگذریم از پیشرفت های پزشکی که باعث مرگ و میر زخمی های خود همین قربانیان خشونت هم می شد. نظریه پردازان اجتماعی در سال 1962 با خوشحالی پیش بینی می کردند که باوجود چنین شرایط پربرکتی نرخ خشونت همچنان رو به کاهش خواهد بود اما اشتباه می کردند.

چرا دنیای غرب برای سه دهه در لجه ای از جرم غرقه شدکه هرگز از خسارت آن بهبودکامل نیافت؟ برخی افزایش بی سابقه موالید و در نتیجه زیاد شدن تعداد یا نسبت نوجوانان و جوانان در این دهه به عنوان علت تاکید کرده اند. اما این دلیل رضایتبخش نیست. دهه شصتی ها غیر از تعداد و نسبت افزون تر، خصوصیات دیگری هم داشتند که به این سمت و سوها رفتند.

نسل جوانان دهه شصت چنان حس همبستگی بی سابقه ای با هم داشتند که گویی یک گروه قومی یا یک ملت اند. این نسل نه تنها از حیث تعداد بر نسل قبل خود فزونی داشت، بلکه به یُمن رسانه های الکترونیک، علاوه بر برتری عددی و وفورِ تعداد، هوشیار هم بود.

آنها اولین نسلی بودند که با تلویزیون بزرگ شدند و تلویزیون به آنها این امکان را داد که از داشتن تجربه های مشترک با هم نسلان خود مطلع شوند. این اطلاع عمومی از تجارب مشترک نسلی، یک شبکه همبستگی افقی، به تعبیر اقتصاددانان، به این جوانان داد که شبکه همبستگی عمودی شامل پدر و مادر و مدیران و مسئولان را که پیش تر جوانان را از یکدیگر جدا می کرد و آنان را وادار به تبعیت از بزرگترها می نمود، قطع کرد.

جوانان دهه شصتی، درست شبیه یک جمعیت ناراضی که قوت خود را در گردهمایی های غیررسمی و خیابانی می بیند، سایر افراد جوان مثل خودشان را در میان تماشاگران «سولیوان شو» می دیدند که شیفته حرکات گروه راکِ رولینگ استون شده اند و می دانستند که هر جوان دیگری در آمریکا در همان وقت مشغول همان کار است و آنها هم می دانند که اینها می دانند.

جوانان دهه شصت با وسیله فنی دیگری هم به یکدیگر پیوند می خوردند که برای اولین بار با یک شرکت ژاپنی به نام سونی شناخته شد؛ یعنی رادیوی ترانزیستوری. پدر - مادرهای امروزی که از این شکایت دارند چرا آی پد و تلفن همراه به گوش نوجوان لحیم شده فراموش کرده اند که والدین خودشان در مورد آنها شکایتی مشابه درخصوص رادیو ترانزیستوری داشتند. من هنوز هیجان صدای رادیو نیویورک را به خاطر دارم که دیروقت در اتاق خواب من در مونترال طنین می انداخت و باب دیلن پخش می کرد.

حس همبستگی میان افراد پانزده تا سی ساله حتی در بهترین دوره ها تهدیدی علیه تمدن است؛ اما این بار ماجرا کمی متفاوت بود. فرق در این بود که این فرایند بی تمدن شدن که برای مقاصد خود از میان نوجوانان و جوانان سربازگیری می کرد، در قرن بیستم مورد تجلیل قرار گرفت. کاس ووترس، جامعه شناس و مترجمی که وارث فکریِ نوربرت الیاس است، استدلال کرده پس از آن که فرایندمتمدن شدن اروپایی سیر طبیعی خود را طی کرد به وسیله یک «فرآیند رسمیت زدایی» جلوی حرکتش سد شد.

فرآیند متمدن شدن جریانی از هنجارها و تشخص ها بود که از سوی طبقات بالاتر به سمت پایین جاری بود. افراد لایه های پایین تر سعی می کردند در هر کاری آداب و ادب اعیان را فرا گیرند اما به موازاتی که کشورهای غربی بیشتر دموکراتیک شدند، طبقات بالای اجتماع از منظر الگوی اخلاقی بودن به طور فزاینده ای بی اعتبار شدند و سلسله مراتب ذائقه ها و اخلاقیات از بین رفت و شیب بالا به پایین آن به صورت یک سطح تخت و مسطح در آمد که دیگر کسی را بر کسی فزونی نبود.

رسمیت زدایی شیوه لباس پوشیدن مردم را تغییر داد چنان که بسیاری کت و شلوار و کلاه و کراوات را دور انداختند و به جایش لباس های اسپرت غیررسمی پوشیدند. زبان هم تحت تاثیر جدی این پدیده قرار گرفت، چنان که مردم شروع کردند به صدا زدن دوستان خود در همه جا با اسم کوچک به جای خطاب کردن آنها با عناوین آقا یا خانم فلان. رفتار رسمی و والامنشانه زنان اعیان، همچون شخصیت مارگارت دامنت در فیلم های برادران مارکس، به جای هم چشمی و تقلید اسباب تمسخر و مضحکه شد.


نخبگان جامعه پس از فرو کوفته شدن با فرآیند رسمیت زدایی، ضربه دیگری را دریافت کردند. جنبش حقوق مدنی نظم سیاسی - اجتماعی آـمریکایی را لکه دار نشان داد و هر چه منتقدان گوشه کنار جامعه را بیشتر جستند عیب و نقص های دیگری هم به چشم آمد؛ از جمله خطر یک هولوکاست اتمی، فقر فراگیر، بدرفتاری با بومیان آمریکا، مداخله های نظامی غیرآزادی بخش به ویژه جنگ ویتنام، و بعدتر، آلودن محیط زیست و سوء رفتار در حق زنان. دشمن تمام عیار بنیاد جامعه غربی، یعنی مارکسیسم، از رهگذر این وقایع کسب آبرو کرد و به قصد راه اندازی جنبش های «رهایی بخشی» در جهان سوم نیروی خود را به جد بسیج کرد و این کار او به طور رو به رشدی مورد تشویق و خوشامدنسل دهه شصتی ها و روشنفکران مد روز و بر سرِ زبان ها قرار گرفت. نظرسنجی های افکار عمومی در 1960 تا 1990 حکایت از سقوط اعتماد به همه نهادهای اجتماعی و سیاسی دارد که محصول فضای مسلط ساخته شده به دست همین افراد و همین جریان بود.

از بین رفتن سلسله مراتب ها و نقد سختگیرانه ساخت قدرت قابل متوقف شدن نبود و از جهاتی خوب هم بود ولی یکی از وجوه بد آن تحقیر و تضعیف اعتبار و آبروی سبک زندگی اعیانی و بورژوایی بود که در طول قرن ها در مقایسه با طبقه کارگر و زیردست ها در گفتار و کردار میزان خشونت کمتری از خود نشان می داد. دهه شصتی ها به جای ارزش دادن به دستگاه قانون و قضا در موارد اختلاف و اعتراض، کار را به خیابان کشاندند؛ چیزی که بعدها آن را «پرولتاریزیشن» و «محاکمه خیابانی» اسم گذاشتند.

راک اند رول (به انگلیسی: rock and roll) به معنی تکان دادن و غلت‌زدن، یک سبک موسیقی است که در دهه ۱۹۵۰ در جنوب آمریکا رایج شد و به سرعت در تمام آمریکا و بعد اروپا و جهان محبوبیت یافت.

بعدها این موسیقی باعث پدید آمدن گونه‌های دیگری مثل راک شد و اکنون نام راک اند رول بیشتر برای اشاره به همان صورت آغازین آن یعنی موسیقی دهه ۱۹۵۰ و اوایل ۱۹۶۰ (تقریباً قبل از ظهور بیتلز) به‌کار می‌رود.

از کسانی که این نوع موسیقی را بنا نهادند می‌توان از الویس پریسلی، ملقب به سلطان راک اند رول، و بادی هالی نام برد.



این جریانات به شکلی علیه فرایند متمدن شدن وارد عمل شدند که از سوی فرهنگ عامه پسند و پرطرفدارِ آن دوره مورد تقدیر قرار گرفت. این عقبگرد به سبب سست شدن آن دو عامل پیش برنده فرایند متمدن شدن که الیاس مطرح کرده، نیست. مطابق قول نوربرت الیاس، متفکر و جامعه شناس تاریخی بزرگ آلمانی قرن بیستم، لویاتان و افزایش قدرت دولت در کنترل مردم از یک سو، و جانشینی تولید صنعتی به جای تولید زراعی از سوی دیگر، دو عاملی بوده که این فرآیند متمدن شدن را پیش می رانده اند.

هیچ یک از این دو، عقبگردی نداشتند. کنترل حکومتی به سمت آنارشی پس ننشسته بود و اقتصاد مبتنی بر تجارت و تخصص جای خود را به فئودالیسم نداده بود. اما مرحله بعدی که در نظریه الیاس پیامد این دو عامل بود، یعنی تحولی روانشناختی به سمت درجه بالاتری از خود نگه داری و کنترل خودخواسته و آشتی جویی و وابستگی متقابل مرلدم در قالب شبکه های کار اجتماعی و وابستگی متقابل مردم در قالب شبکه های کار اجتماعی و روابط رسمی، زیر فشار مداومِ حمله و تحقیرِ ضد فرهنگِ نسل دهه شصت فرو افتاد.

آن حس حاکم درونی که رفتارهای متمدنانه، خودنگهداری و ادب و آداب را هدایت می کرد، آماج حمله شد؛ هوس، هر چه می خواهد دل تنگت بگوی، و بیرون ریختن تمایلات لحظه ای به فضیلت های درجه اول بدل شدند. قاعده «اگر دوست داری، اگر احساس خوبی به تو می دهد، آن را انجام بده» معیار عمومی رفتار شد. «انجامش بده» عنوان کتابی بود از کسی به اسم جری رابین که یک آشوبگر سیاسی بود؛ «انجامش بده تا احساس رضایت بکنی (هر چه که باشد)» ترجیع بند ترانه ای پرطرفدار بود.

در این دوره بدن سوار فکر شده بود و اهمیتی بالادست آن پیدا کرده بود: کیت ریچاردز مباهات می کرد که «راک اندرول موسیقی برای گردن به پایین است». و نوجوان بودن برتر از جاافتادگی نشسته بود: «به هیچ کسی که بالای سی سال دارد اعتماد نکن»، توصیه یک آشوبگر سیاسی به نام ابی هافمن بود: «کاش پیش از پیر شدن بمیرم» بیتی از ترانه «نسل من».

سلامتی تمسخر می شد و روان پریشی روایتی رمانتیک و جایگاهی ارجمند یافته بود؛ همچون در فیلم هایی مثل جنون خوب، پرواز بر فراز آشیانه فاخته، سلطان قلب ها و هولناک ها. و در ادامه اینها هم البته مواد مخدر بود که برای استفاده از آن شرم شکنی می شد. یکی دیگر از هدف های حمله این ضد فرهنگ، آرمانی بود که می خواست افراد در شبکه های وابستگی متقابل با دیگرانی باشند که یک ثبات اقتصادی و نهادی برای آنان ایجاد می کند. چیزی که می توانست به شدیدترین وجه ممکن این آرمان را فرو بشکند ترک شغل و خانمان و خانه به دوشی بود. تصویر این درویش مسلکی نو با ترانه ای از مودی واترز چنان در خاطرها خوش نشست که با گذشت زمان به جزیی از سه شمایلف سه نماد فرهنگ روز تبدیل شد: گروه راک، مجله و آهنگ معروف باب دیلن (که در آن با متلک از زنی محتشم و از طبقه بالا حرف می زد که بی خانمان شده بود). «راحت کن، مواد برسان، کار را رها کن» شعار تیموتی لِری، آموزشگار پیشن روانشناسی هاروارد، به اسم شب و رمزِ عبور جنبشِ توهم تبدیل شد.

هماهنگ کردن منافع خود با دیگران در قالب فعالیت کاری و شغل، به خودفروشی تعبیر شد. چنان که دیلن می گوید: «خب، من تلاش می کنم بهترین کار را انجام دهم/ تا فقط همانی باشم که هستم/ اما دیگران همه از تو می خواهند/ که مثل آنها باشی/ وقتی تو خرحمالی می کنی آنها آواز می خوانند و من لجم می گیرد/ نه، من دیگر نمی روم در مزرعه مَگی کار کنم.»

الیاس نوشته است که ارزش شدنِ خودنگهداری و گنجانیدن خود در شبکه های وابستگی متقابل در طول تاریخ منجر به هوشیاری نسبت به زمان و تدبیر وقت شد. او می گوید: «همین است علت اینکه چرا اغلب در فرد گرایشی وجود دارد به شوریدن علیه زمان اجتماعی که سوپراگوی او به رعایت آن وامی دارد و اینکه چرا بسیاری از مردم وقتی می خواهند وقت شناس باشندبا خودشان در جنگ اند.»

در صحنه آغازین فیلم «موتورسواران بی خیال» (1969)، دنیس هاپر و پیتر فوندا قبل از سوار شدن بر موتورهای شان به منظور سفر به دور آمریکا، ساعت های مچی شان را به شکلی توجه برانگیز باز می کنندو توی آشغال دانی می اندازند. در همین سال، اولین آلبوم گروه شیکاگو (وقتی که به «اختیاردار ترانزیت شیکاگو» معروف بودند) شامل این ابیات بود: «آیا کسی هست که واقعا بداند ساعت چند است؟ آیا کسی هست که اصلا به این موضوع اهمیت بدهد؟ اگر هم باشد من نمی توانم تصور کنم چرا.» من خودم را هم در شانزده سالگی به یاد می آوردم که بنا به مُد آن زمان ساعتم را باز کردم و دور انداختم. ضدیت با وقت شناسی ضلعی از دشمنی با نظم و کار و تعهد اجتماعی بود.

همراه با کنترل امیال و احوال و گنجایی در شبکه اتصالات اجتماعی، چیز سومی هم زیر فشار حمله قرار گرفت: ازدواج و زندگی خانوادگی؛ که در دهه های پیش از آن نقشی چنان مهم در کاهش خشونتِ نرینه داشته بود. این عقیده که مرد و زن باید انرژی خود را به پای یک رابطه تک همسری بریزند تا محیطی امن برای رشد فرزندانشان فراهم شود موضوع خنده و تمسخر شد. زندگی شده بود بی خیالی، همرنگ جماعتی، مصرف کنندگی، مادیگری، دم غنیمتی، خمیرشکلیف روزمعاشی؛ همچون قهرمانان فیلم «اوزی و هریت» در حاشیه برهوت شهر.

در دهه شصت، فرهنگ رایجِ پرطرفدار، زیر پا گذاشتن استانداردهای تمیزی، نزاکت و خویشتن داری جنسی را تشویق می کرد. هیپی ها مشهور بودند به ناشسته رو و بوگندو بودن، که بنا به تجربه من البته حقیقت نداشت اما اینقدر بود که استانداردهای پذیرفته شده نظافتت و پیرایش را کنار انداخته بودند و تصور رایج از گروه ووداستوک افرادی برهنه بودند که همراه موزیک ورجه ورجه می کردند و توی حال خود بودند. مسیر وارونه خوانیِ معیارهای رفتارِ قاعده مند، ادب و نزاکت را می توان فقط در عکس پشت جلدِ بعضی آلبوم ها دنبال کرد: «کسی که خودش را فروخت» با تصویری از کسی که با لوبیای پخته دارد بدنش را شست و شو می دهد؛ «دیروز و امروز» بیتل ها روی آن عکس گروه بیتل با لاشه های گوشت خام و کله های کنده عروسک دیده می شوند؛ «بگرز بنکت» با تصویری از مستراحی کثیف؛ «نفر بعدی کیه»، با چهار نوازنده که در حال برگشتناز سمت ادراردان دیواری، دارند دکمه های خود را می بندند.

ساعت مچی خود را دور انداختن یا در لوبیای پخته حمام کردن، البته فاصله زیادی با ارتکاب خشونت واقعی دارد. اصلا دهه 1960 قرار بود دهه عشق و صلح باشد، و از پاره ای جهات هم بود. مع الوصف تجلیل کردن از بی بند و باری ابتدا منجر شد به رواداری خشونت و سپس ارتکاب به آن. هو در پایان هر اجرای عمومی موسیقی سازهایش را می شکست و ریزریز می کرد. و این کار او می توانست به عنوان نوعی معرکه گیری که ضرری به کسی نمی زند نادیده گرفته شود اما همیشه اینطور نبود.

کیت مون طبل زن نمونه خطرناک و موذی آن بود؛ چرا که علاوه بر شکستن ساز خود، ده ها اتاق را در هتل ها خراب کرد، زنش و دوست دخترش ودخترش را کتک زد، کسی را که با همسر سابقش قرار داشت تهدید به ضب و جرح کرد و محافظ خود را به طور تصادفی، با راندن اتومبیل روی او، کشت و خودش هم چندی پس از آن بر اثر افراط در مصرف مواد مخدر مرد.

معروفترین کسانی که از این سبک موسیقی استفاده می‌کردند عبارت‌اند از:

الویس پریسلی (سلطان راک اند رول)، بادی هالی، بیل هالی، چاک بری، گروه بیتل‌ها، رولینگ استونز، باب دیلان، جونی میشل، جیم موریسون، پل سیمون، نیل یانگ، التون جان، دیوید بووی، جان لنون، جانی کش



خشونت در رفتارهای فردی هم گاهی در ترانه ها مورد استقبال قرار می گرفت؛ چنان که گویی این هم شکل دیگری از مخالف خوانی و حرکت بر ضد قرار و قاعده اجتماع است. در سال 1964، مارتا یوز و واندال ها این ترانه را خواندند که «تابستان رسید و وقت، وقتِ پایکوبی در خیابان است».

چهار سال بعد گروه رولینگ استونز یا همان خانه به دوش ها به آن جواب دادند که وقت، وقت «جنگیدن» در خیابان است. استون ها، به عنوان بخشی از خط مشی «رأفت با بدی» یک ترانه ده دقیقه ای تئاتری اجرا کردند به نام «رامبلر نیمه شب» که یک عملیات تجاوز و قتل را نشان می داد و با این ابیات به انتها می رسید: «می خواهم شیشه پنجره های تو را ریز ریز کنم/ یک مشت، یک مشت بر درِ خانه ات بکوبم/ چاقویم را صاف فرو می کنم در گلویت!» رفتار الگووارِ نوازندگان راک در معرفی کردن هر قاتل زنجیره ای همچون یک «شورشی» یا «قانون گریزِ» جذاب در ترانه «این یک اتصال ستون فقرات است» نشانن داده شده؛ آنجا که گروه مذکور از برنامه خود برای نوشتن یک موسیقی راک بر مبنای زندگی جک ریپر حرف می زند («جک تو یک شیطان حرف نشنویی»).

کمتر از چهار ماه بعد از رولینگ استونز، گروه ووداستوک کنسرت رایگانی در بزرگراهی در کالیفرنیا برگزار کرد که گروه «فرشته های جهنم» برای تامین نظم آنها کرایه شده بودند و در آ« زمان به عنوان «برادران قانون گریز ضد فرهنگ» که برای ما امنیت به ارمغان می آورند، والایش شده بودند. فضای کنسرت (و شاید فضای کل دهه شصت) در این قطعه از ویکی پدیا به خوبی توصیف شده است: «یک بازیگر درشت اندام سیرک با بیش از 170 کیلو وزن در حال نشئگی از ال اس دی برهنه شد و از میان جمعیت به طرف صحنه شروع به دویدن کرد و هر کسی را سر راهش بود با مشت کوبید و گروهی از فرشتگان را مجبور کرد از سن پایین بپرند و او را با چوب و چماق بی هوش کنند.»

نقل قول دیگری لازم نیست تا بدانیم بعد چه شد؛ چرا که بعدش در مستند «جیم شلتر» محفوظ است. یکی از فرشتگان جهنم گیتاریست گروه جفرسن ایرپلن را روی صحنه به باد کتک گرفت و مایک جاگر بی نتیجه می گوشید جمعیت اراذل عربده جو را آرام کند و مرد جوانی در بین جمعیت، گویا پس از بیرون کشیدن اسلحه خود تا حد مرگ به دست یکی دیگر از فرشتگان کتک خورد.

زمانی که در دهه 1950 موسیقی راک به صحنه راه یافت، سیاستمداران و چهره های مذهبی آن را به دلیل فاسد کردن اخلاق و تشویق به قانون گریزی محکوم کردند. آیا الان باید قبول کنیم که حق با آنها بود؟ آیا می توانیم ارزش های فرهنگ عامه پسند دهه شصت را به ظهور خشونت در این دهه مرتبط کنیم و آن را علت این بدانیم؟ مستقیما نه، البته این یک نکته مهم روش شناختی است که همبستگی آماری لزوما به معنای وجود یک رابطه علّی نیست؛ زیرا ممکن است فاکتور سومی در کار باشد.

ناسازگاری با ارزش های فرآیند متمدن شدن ممکن است هم علت تغییراتی در فرهنگ عمومی باشد و هم علت افزایش رفتارهای خشونت آمیز. به علاوه، این هم هست که اکثیت گسترده نسل دهه شصت سراغ هیج نوع خشونتی نرفتند. اگر قرار بود فرهنگ علت آن رفتار باشد، چرا علت در مورد همه یا اکثریت عمل نکرد؟

نکته دیگری که در تبیین این پدیده باید به حساب گرفت این است که رفتار و فرهنگ یکدیگر را به طور متقابل تقویت می کنند، نه اینکه فقط فرهنگ علت رفتار باشد. اندیشه «ضد مدرن» هم بر تحقق آن ضد فرهنگ و هم آن رفتار خشن موثر بود. در حواشی، یعنی در جاهایی که زمینه ای وجوددارد که افتراد یا زیرفرهنگ های شکننده ممکن است به طریقی تحت فشار باشند و اذیت شوند، رابطه ای علّی از اندیشه تمدن ستیزی به سوی تسهیل رفتار خشن وجود دارد.

این درست است که دست اندرکاران موسیقی راک به ندرت بر برنامه ریزی عمومی تاثیر می گذاشتند اما نویسندگان و روشنفکران تاثیر جدی داشتند؛ بنا را بر افراط مطلق گذاشتند و شروع کردند به عقلانی جلوه دادنه بی بند و باری. مارکسیسم منازعه خشن طبقاتی را راهی به سوی زندگی بهتر جلوه داد. متفکران ذی نفوذ نظیر هربرت مارکوزه و پل گودمن کوشیدندمارکسیسم و آنارشیسم را با تفسیر جدیدی از فروید پیوند بزنند؛ به نحوی که سرکو.ب عاطفی با سرکوب سیاسی مرتبط شود و بی بند و باری بخشی از مبارزه انقلابی تلقی شود!

آشوبگران سیاسی به طور رو به رشدی به چشم شورشیان آرمان خواه و کسانی دیده می شدند که نمی خواهند مقلد و منقاد نظام موجود باشند، یا حتی به چشم قربانیان نژادپرستی، فقر و بدی وضع خانوادگی دیده می شدند. دیوارنگارهای تمدن ستیز و خرابکار حالا شده بودند «هنرمند»، دزدها شده بودند «طبقه مبارز» و لات های عربده کش محله شده بودند «جماعت رهبران».

بسیاری از مردمان باهوش، مست و محوعقاید رادیکال شیک، به طرزی باور نکردنی به انجام کارهای احمقانه پرداختند. نخبگان دانشگاهی بمب ساختند تا میان ارتش کارگزاران امور اجتماعی و کارمندان اداری منفجر کنند یا راننده خودروهای سرقتی شدندکه «رادیکال ها» در عملیات دزدی مسلحانه از درون آنها نگهبان ها را به رگبار می بستند. روشنفکران نیویورکی کلاهی سرشان رفته بود که برای بیرون آوردن روان پریش های مارکسوبیبل - اسپوتینگ زا زندان کارسازی می کردند.

در فاصله زمانی میان شروع انقلاب جنسی در اوایل دهه 1960 تا ظهور فمینیسم در دهه 1970، تصاحب زنان و سرکوب رقیبان، امتیاز جنبی مردان مجرب دانسته شد. ارتکابِ خشونت ناشی از حسادت و رقابت بر سر زنان در رمان ها و فیلم های عامه پسند و پرطرفدار و در ترانه های عاشقانه راک پیدا شد؛ همچون «برای زندگی بدو» از بیتل ها، «به طرف پایین دست از راه رودخانه» از نیل یانگ، «هی جو» از هندریکس، و «عاشق کی هستی؟» از رونی هاوکینز. این پدیده حتی از طرف نویسندگان سیاسی «انقلابی»، نظیر الدریج کلور در کتاب پرفروش خاطراتش، «جان در یخ (1968» هم پاکیزه و پرداخته و معقول سازی شد؛ در این کتاب رهبر بلک پنتر می گوید: نمن نسبت به این حقیقت تاریخی که مردان سفید چگونه از زنان سیاه استفاده می کردند، موضعی به شدت انتقام جویان داشتم ... حس می کردم دارم انتقام می گیرم.»

جالب اینجاست که آسیب دیدگی زنانی که ضمن این تجاوزها مورد هتک قرار می گرفتند نه در اصول سیاسی خود او جایگاهش معلوم بود و نه در واکنش های انتقادی که نسبت به کتاب صورت گرفت چیزی در مورد آن گفته شد؛ از جمله در «درخشان و الهام بخش» در نیویورک تایمز، «کتابی قابل تأمل... و خوب نوشته شده» در نیشن، «مردی باهوش و تکان دهنده و پرشور و خوش بیان» در ماهنامه آتلانتیک.

یکی از زمینه های گسترش این عقاید ضعف سیستم قضایی لویاتان در رسیدگی به امور جنایی بود. در دهه شصت، به موازاتی که معقول جلوه دادنِ جرم و جنایت، قضاوت و قانون گذاران را هم زیر تاثیر می گرفت، آنها تمایل کمتری به زندانی کردن تبهکاران نشان می دادند. هر چند اصلاح آزادی های مدنی در آن دوره، برخلاف آنچه که سینمای دیرتی هری مدعی بود، منجر به این نشد که بسیاری از مجرمان خبیث و بی رحم دست از کردار خود بردارند اما به رغم این، اعمال زور قانونی به موازات افزایش جرم کاهش می یافت.

در ایالات متحده از 1962 تا 1979، احتمال اینکه ارتکاب یک جرم به بازداشت شدن منجر شود از 32 درصد به 18 درصد کاهش پیدا کرد و احتمال اینکه یک بازداشت به حکم زندان منجر شود از 32 درصد به 14 درصد کاهش یافت و احتمال اینکه یک جرم مستقیما به زندان منتهی شود از 10 درصدبه 2 درصد یعنی یک پنجم کاسته شد.

مصیبت بارتر از بازگشت خلافکاران به خیابان، بر اثر سیاستی که اشاره شد، بی تعهدی متقابل میان زورِ قانون و جماعات مختلف بود که نتیجه اش بدتر شدن وضع آرامش و امنیت محله ها بود. آسیب زدن به نظم عمومی مثل ولگردی و پرسه زنی و عجز و لابه و گدایی از رهگذراتناز دایره جرم بیرون گذاشته شدو جرایم کوچک مثل تخریب اموال عمومی، شعار نویسی روی دیوارها، پریدن از روی نرده هایی که حریم املاک بود و ادرار کردن در معابر عمومی؛ دیگر حساسیت پلیس را برنمی انگیخت.

به میمنت داروها به طور موقت موثر ضد روان پریشی و تغییر رفتار و سهل گیری در برابر انحراف، بخش های تیمارستان ها خالی شد و به چند برابر شدن تعداد بی خانمان ها و تلکه کن ها انجامید. مغازه داران وسایر شهروندانی که دکان و دستگاهی در محلهع داشتند و نیم نگاهی به ناخوش رفتارهای محلی داشتند و حواسشان جمع بود تا از جانب تعداد معدود آنها گزیده نشوند، یک مرتبه خود را در میان انبوه خرابکاران، گدایان مُصِر و کیف قاپ ها محاصره دیدندوبه نواحی بیرون شهر گریختند.


منبع: http://newspool.ir/fa/ndt/4974133/راک-اند-رول--از-عشق-تا-جنایت-چقدر-راهه-
نظر شما :
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
captcha